تبليغاتX
اندیشه

اندیشه

فرهنگی

سپید تر از کاغذ که نمی شود ذهنم

رویاهایم تاب گیسوانت را پیچ ندهد چه سود

این گراز مخوف مرگ

نیش از جانم نمی کشد

نفسی تازه کنیم

هوای زندگی را در استکانهای نیم خورده

و چاق کنیم

سیگار لاغر لحظه ها را در نبض وحشی دستانم

یادت باشد

هنوز هم می توانی

شانه هایم را داشته باشی

روی نیمکت های شماته دار بی حوصله

و از روی نقشه

بشماری تمام قدمهایی را که به تو می رسد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:44  توسط هاشم  | 

 

هیچ قصه ای از آغاز شروع نشده

کوله بر دوش

مسواک ، سیگار ، شراب

شاید نبینمت

دستمال نه

تو که دلتنگ نمی شوی پروانه ها را

اصلا از خیابانها پرسیدی

کجای این مویه های خفه

قارقار کلاغ ها گم شد

من به مردن عادت کرده ام

و تو از تمام پلاکهای گورستان خبر داشتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 16:5  توسط هاشم  | 

رویا اگر نباشد

رویا اگر نباشد این دریا

ماهی تنگ کوچکت که می شوم

پر می گیرم از گیسوانت

ستاره اشکت که می شوم

رویا اگر نباشد آسمان

بال می گیرم پروانه ها را

تا آغوش دخترکان خورشید

طعم بلوغ انارها

زیر لبان حسرت

رویا اگر نباشد این

جا پای عابرکان را

بند کفشهای خندانت

خط می زند نشانی تمام قاصدکها را

در گوشه چشم کوچه های تبعید

رویا اگر نباشد این

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 10:49  توسط هاشم  | 

مرموز

موزیانه جستن

لا به لای خیابانهایی که زیر پای فاصله ها ورق می خورد

و این لعنتی

بوق قرمزش را با پتک عتیق خود

مرگ را پک می زند

تا شاید

این آخرین لحظه

دلهره ی نگاهی را فرو بلعد

بیزارم از پرده ها

از هر چه تنم را عریان نخواند

تو که زیبا شدی چرا

پستانهای نارس لحظه ها را

در پس مانده های لجوج کاغذی سیاه می کنی

تو که زیبا شدی چرا

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 13:50  توسط هاشم  | 

کش می آید

سر گیجه های هر روزم

با دیدار گاهگاهت گره می خورد

کلاف سر در گمی ام

تا آخرین بوسه ات

میان اعداد پنجره ها

چند ملاقات ناگهانی رج می خورد

ارتفاع حسرتها

یقین می کنند سقوط شعبده چشمانت را

در کلافگی کافه های هر روز

گره خورده ام با طرح نرگس لبانت

که فال آخرین فنجان را می نوشد

این چندمین ملاقات من است

چندمین رویای رسیدنت

که پای تک تک کاجهای خیابان

در چشم خاطراتم سر می خورد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 16:4  توسط هاشم  | 

جنبش دانشجويي نه حزب نه مدنيت

جنبش دانشجويي نه حزب نه مدنيت

هاشم باروتي - چهارشنبه 11 دی 1387  

‏ نگاه به جنبش دانشجويي در چند دهه گذشته در جوامع مدرن يک نگاه تاريخي و حتي اساطيري است چراکه ‏به اعتقاد بسياري از انديشمندان، جنبش دانشجويي در آمريکا و اروپا زيستي انگلواره پيدا کرده است و از آن ‏اهداف اوليه که خلق يک گفتمان متفاوت بود دوري جسته است.‏

 ‏ اين جنبش ها در حال حاضر متاثر از حوادث جهاني به شکل صوري تنها به يک نمايش همگاني اکتفا کرده و ‏ديگر توان راهبري و راهگشايي خود را چون حوادث 1968 اروپا از دست داده اند و به دنبال يک گفتمان ‏مستقل از قدرت نيستند.‏


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 22:42  توسط هاشم  | 

خط خطی ام
هوش از حوصله احوالم می پرد
کلید که بزنی جز برق چشمانم
بغضی از حنجره ام
پنجره ی آواها را می شکند
و مادرم با دکمه های گلوله تنم را برای بهار غسل می دهد
کاش یادش نرود برای پرنده ها دانه بریزد
این دنیا خدا را کم دارد
و فراموش کرده است
آخرین بتی که پرستید
دسته تبرهای به یادگار مانده پدرانم بود
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 10:22  توسط هاشم  | 

تو میروی

امروز در بی کرانگی زمان غوطه می خورم

موج ، موج رخوت بیداری فشرد استخوانم را

و تو دور می شوی رسیدن را

دیشب چشمانت را روییدم

در گودال نمناکی که آبستن خورشید بود

این نیزه های طلایی موهایت

گیج می خورد تمام لحظه های مبهم دوست داشتنت را

وتو گهواره ای از خیال را هول می دهی

و دلم می ریزد در تشت کودکیم

و گنجشکهای قلبم داغی سترگ را به شیون نشسته اند

.....

هیچ سنگ خاره ای نام مرا بر زبان نراند

هیچ درختی از دلم آب نخورد

و هیچ خیابانی گذر سالهای دورم را بیاد نیاورد

و تو می روی

و نقشت بر سلولهای خاکستری مغزم تیر می کشد                      

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 10:20  توسط هاشم  | 

من جایی برای رفتن ندارم

من جایی برای رفتن ندارم

پیر درختی که به رگبار دارکوبها دل داده است

یا تکه سنگی که زبان برف و باران را از آفتاب کمتر نمی فهمد

من جایی برای ماندن ندارم

این مرداب خاکستری فراموش شده

تن به امواج تکه سنگهای کودکیم نمی سپارد

و تمام لک لک های بی حوصله پا به پای ایستادن نمی دهند

من تقدیر درخت و مردابم

آنجا که رخوت رویدن با گندیدن من آغاز می شود

و صدای این مسلسل زبان نفهم

جانم را ریشخند کدام بودن می کند

این پیراهن نیم جویده ، یادگار کدام یوسف است

کدام برادری را در کف پیوند ستارگان در گودال حسرتم ببافم

کدام برادری را

آه ای رهایی

من جایی برای رفتن ندارم

من جایی برای ماندن ندارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 16:15  توسط هاشم  | 

شعری از مریم جعفری آذرمانی

بد خلقیِ مادر بزرگم که... روانش شاد
شاید غریزی بود مثل داد در بیداد

بین معلّم‌ها فقط خیّام می‌دانست
جایی ندارد هیچ در مجموعه‌ی اعداد

جام جهان‌بین قطره‌اشکی بود از چشمم
تاریخ حقّم بود وقتی اتّفاق افتاد

در درس دستور زبان از ماضی مطلق
آنقدر ترسیدم که گفتم هرچه بادا باد

از اوّلین انشا فقط یک جمله یادم هست:
بابا اگر نان داد تاوان هم فراوان داد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 10:30  توسط هاشم  |