تبليغاتX
اندیشه

اندیشه

فرهنگی

تو میروی

امروز در بی کرانگی زمان غوطه می خورم

موج ، موج رخوت بیداری فشرد استخوانم را

و تو دور می شوی رسیدن را

دیشب چشمانت را روییدم

در گودال نمناکی که آبستن خورشید بود

این نیزه های طلایی موهایت

گیج می خورد تمام لحظه های مبهم دوست داشتنت را

وتو گهواره ای از خیال را هول می دهی

و دلم می ریزد در تشت کودکیم

و گنجشکهای قلبم داغی سترگ را به شیون نشسته اند

.....

هیچ سنگ خاره ای نام مرا بر زبان نراند

هیچ درختی از دلم آب نخورد

و هیچ خیابانی گذر سالهای دورم را بیاد نیاورد

و تو می روی

و نقشت بر سلولهای خاکستری مغزم تیر می کشد                      

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 10:20  توسط هاشم  | 

من جایی برای رفتن ندارم

من جایی برای رفتن ندارم

پیر درختی که به رگبار دارکوبها دل داده است

یا تکه سنگی که زبان برف و باران را از آفتاب کمتر نمی فهمد

من جایی برای ماندن ندارم

این مرداب خاکستری فراموش شده

تن به امواج تکه سنگهای کودکیم نمی سپارد

و تمام لک لک های بی حوصله پا به پای ایستادن نمی دهند

من تقدیر درخت و مردابم

آنجا که رخوت رویدن با گندیدن من آغاز می شود

و صدای این مسلسل زبان نفهم

جانم را ریشخند کدام بودن می کند

این پیراهن نیم جویده ، یادگار کدام یوسف است

کدام برادری را در کف پیوند ستارگان در گودال حسرتم ببافم

کدام برادری را

آه ای رهایی

من جایی برای رفتن ندارم

من جایی برای ماندن ندارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 16:15  توسط هاشم  | 

شعری از مریم جعفری آذرمانی

بد خلقیِ مادر بزرگم که... روانش شاد
شاید غریزی بود مثل داد در بیداد

بین معلّم‌ها فقط خیّام می‌دانست
جایی ندارد هیچ در مجموعه‌ی اعداد

جام جهان‌بین قطره‌اشکی بود از چشمم
تاریخ حقّم بود وقتی اتّفاق افتاد

در درس دستور زبان از ماضی مطلق
آنقدر ترسیدم که گفتم هرچه بادا باد

از اوّلین انشا فقط یک جمله یادم هست:
بابا اگر نان داد تاوان هم فراوان داد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 10:30  توسط هاشم  | 

امروز چندم پاییز است

اين موهاي پریشان تو بود كه باد

روياي آفرينش عشق را زمزمه كرد

جادوي خيابانها از دستان تو بالا مي رفت

و چراغ هاي ايستاده

فصل عشق هاي جنجالي را به ياد مي آورند

پاييز فصل پنجم رویاهایمان را پریشان کرد

وقتي دستهاي نرسيده سرماي آبان ماه را كال پوسيدند

من تمام اين كوچه ها را به ياد مي آورم تمام كافه ها را

و ته مانده فنجانمان هميشه عكس تو را با نرسيدن به جانم ميخ كرد

امروزچندم پاييز است

که من موهاي سفيدم را شانه مي كشم

و تو جادوي خيابانها را كفر مي گويي

امروز چندم نرسيدن است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 10:27  توسط هاشم  | 

سیب دلم را گاز میزنی

انده و حسرت را چاشنی جانم کرده ای

این قانون نرسیدن است

می خواهم تنها باشم

روی دلهره هایم کسی وول می زند

سر گیجه برای عاشق سم است

و تو روزهای گذشته را بر پیکره جانم تیشه می زنی

و یادت نمی آید تمام بلوار ها به پارک لاله ختم نمی شود

اه من فرزند حسرتم

با قلبی گاز خورده که رویاهایش را رفو می کند

این قانون تنهاییست

این قانون تنهاییست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 16:22  توسط هاشم  | 

وقتی که بغض شعر من آواز می شود

رویای پرکشیدنم آغاز می شود

شب در تمام دلهرهایم شتک زده ست

جان کندنی مدام که پر راز می شود

با کوله بار هجرت خورشید نشسته ام

آیا سکوت شب پر پرواز می شود ؟

جا مانده در سکوت گلویم پرنده ای

بر آشیان غمزده اعجاز می شود ؟

گفتم برای دیدن رویت بهانه هست

وقتی تمام پنجره ها باز می شود

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 14:49  توسط هاشم  | 

به شاملوی گریزان از سیاهی و تباهی او که آزادانه زیست

 

جانت را تکیده لم داده ای روی دستانی از خدا

حلقومت حلاوت هجاهای رستن است شاعر

ایستاده با عصای تنهایی ات

کجای این تیره را به مویه نشسته ای برادر

که صدایت سالهاست این سیاهی را به سخره گرفته است

تو نیستی

نه آنچنان که من باشم

تا از گلویت بخوانم

" ما بی چرا زندگانیم

                و آنان به چرا مرگ خود آگاهانند"

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 10:4  توسط هاشم  | 

راوی سکوت زنجره کرد آهنگ ستاره را

و من خیابانهای نرسیده را چیدم در چشم انتظار

درست کنار بوتیک لبانت که رژه می رود

هزار نوبت تنهایی ام را

 تمام می شود تاریخ مصرفم

زنگ می زند قوطی زرد عمرم کنار کاناپه فراموشیت

تو پایان تاریخی می شوی

آنجاکه زمین زاده می شود

رویای آخرین انسان را

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 13:15  توسط هاشم  | 

با مرگ قراری بسته ام

که هروقت تونیستی

او را در آغوش کشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 13:9  توسط هاشم  | 

رو به روی خودم نشسته ام

قهوه چشمانت را هورت می کشم

و کاغذهای پیچیده در خاطراتم را دود می کنم

آه این نیمکتهای خسته و رنگ پریده

              هر روز راس ساعت چشم انتظاری

من را در آغوش می کشند

و نجوای دلهره هایم را در سکوت وحشی خیابانهای رمیده تنوره می کشد

امروز روزنامه ها تیتر کردند

       نرخ دلتنگی هایم سقوط کرده است

و سر مقاله هر روزت

قافیه های جنونیست که قلبم را سطر به سطر ورق می زند

کش می آید لبانم بوسه ات را

و داغ ورود ممنوع از شیپور خیابانها

مارش فقدان تو را به سرم می کوبد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 9:47  توسط هاشم  |