محمد پرویزی، مدیر كل مطبوعات داخلی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی با ارسال نامه محرمانهای به روزنامهها آنها را از پوشش اخبار مرتبط با انجمن صنفی روزنامهنگاران ایران منع كرده است.
در این نامه محرمانه كه روز یكشنبه شانزدهم تیرماه 1387 برای روزنامهها ارسال شده است، انجمن صنفی روزنامهنگاران ایران به استناد رأی دیوان عدالت اداری غیر قانونی خوانده شده است و به همین دلیل روزنامهها و رسانهها از پوشش اخبار فراگیرترین نهاد صنفی ر.زنامهنگاران ایران منع شدهاند. این دستور در حالی صادر شده است كه رأی دیوان عدالت اداری در دعوای انجمن صنفی روزنامهنگاران ایران و وزارت كار و امور اجتماعی، رأی به غیر قانونی بودن انجمن نبوده است. در رأی دیوان عدالت اداری تأیید انتخابات انجمن منوط به تغییر اساسنامه شده8 است كه البته درخواست انجمن برای برگزاری مجمع عمومی فوق العاده به منظور اصلاح اساسنامه تا كنون از سوی وزارت كار و امور اجتماعی بی پاسخ مانده است.
ادامه مطلب

دكتر على شريعتى در فضايى كار فكرى و آموزشى خود را در حسينيه ارشاد آغاز كرد كه جامعه ايران در تب و تاب مبارزات عليه رژيم پهلوى بود. همه در فكر ضربه زدن به استبداد حاكم بودند. فضاى ذهنى جوانان ناخودآگاه به اين باور رسيده بود كه دوران تفسير جهان گذشته و بايد آن را تغيير داد.
كلاس هاى دكتر شريعتى در ارشاد همواره همراه بود با خبرى از اعدام چريك ها، ترور مستشارى آمريكايى يا انفجارى در گوشه و كنار كشور كه بر التهاب جوانان مى افزود. آنها هم از شريعتى انتظار داشتند حركتش را راديكال تر و تندتر كند. آثارى چون سخنرانى پس از شهادت، شيعه يك حزب تمام، مسئوليت شيعه بودن و...در چنين فضايى پديد آمد. در ميان نيروهاى مبارز چنين تلقى مى شد كه شريعتى با اين آثار مبارزه تشكيلاتى و مسلحانه را تائيد كرده است و در حقيقت اين آثار را براى پاسخگويى به نيازهاى جنبش مسلحانه پديد آورده است. رابطه با حسن آلادپوش و محبوبه متحدين و انتشار قصه «حسن و محبوبه» نيز اين تاويل را تقويت مى كرد. اما سلاح شريعتى قلم و زبانش بود كه از ايمان، آگاهى و شجاعتش جان مى گرفت و مى تاخت تا پرده هاى جهل و خرافه را به كنارى زند و با طرح سئوالاتى روح آفت زده و سرگردان قومى را رهايى بخشد. او با بازگشت به خويشتن و چه بايد كرد، نگاه و متدولوژى خود را در برابر انقلاب ترسيم كرد.
به اعتقاد شريعتى تعريف به روز از مذهب و خلق مفاهيم نو و تازه با كنار زدن خرافه و همچنين دورى گزيدن از تقليد هاى معمول فرنگى و دستگاه هاى تبليغاتى قدرت هاى مسلط جهانى و پناه آوردن به فرهنگ ايرانى- اسلامى تنها راه نجات مردم از بند بندگى قدرت هاى نامشروع است. شريعتى با طرح مسئوليت پذيرى انسان وظايف اجتماعى اش را به او يادآورى مى كند كه مهم ترين آن كسب آگاهى، حركت به سمت توليد و مسئوليت در قبال بار امانتى است كه خداوند به او عنوان جانشين خود عطا فرموده است. تعريفى كه او از انسان ارائه مى دهد براساس مختصات فرهنگى- ملى است. او در كتاب چه بايد كرد يادآور مى شود: «اكنون بايد قدرت و گستاخى آن را بيابيم كه خودمان حرف بزنيم. به تعبير سارتر آنچه را اروپايى مى خورد، ما استفراغ نكنيم و انديشه ها و تجربه هاى او را به خودمان و به خويش بازنگردانيم» شريعتى با طرح اين موضوعات فاصله خود را با انديشه هاى وارداتى از جمله ماركسيسم حفظ مى كند. دكتر شريعتى تنها راه برون رفت از وضعيت استبدادى جامعه را بازگشت به خويشتن انسانى، فرهنگى و اعتقادى مى دانست. شريعتى راه ديگر رهايى از استبداد، استعمار و استحمار را مبارزه فكرى و علمى با خرافه و كژانديشى ها ، عقايد و رسوم و سنن ضدانسانى و ضداسلامى كه انديشه و روح جامعه را فلج و مسموم كرده معرفى مى كند كه از طريق تحقيق و تحليل منطقى و علمى در ريشه هاى تاريخى و نقش هاى منفى اجتماعى و آثار شوم اعتقادى و علمى در زندگى مردم مسلمان حاصل مى شود. او يافتن انحراف ها و توجيهات منفى و شناساندن عوامل طبقاتى، سياسى، مذهبى، فلسفى و غرض ورزى هاى بى شمارى كه در طول تاريخ ما، دست اندركار بوده اند را يك وظيفه مبرم مى شمرد. او معتقد است مى توان خرافه را به كنارى زد و مذهب زنده و پويا را برگزيد. شريعتى در برخورد با انديشه هاى غربى معتقد بود شناخت درست و آگاهانه جهان، تمدن جديد، فرهنگ غربى و قدرت هاى استعمارى و رابطه هاى پنهان و پيداى شرق و غرب و به ويژه جايگاه خاص اسلام به عنوان مذهب و به عنوان يك فرهنگ و تاريخ و به عنوان بخش بزرگى از جامعه بزرگ بشرى بسيار پراهميت و حياتى است.
او معتقد بود كه روشنفكر بايد همه مسائل فكرى، مكتب ها و ايدئولوژى هايى كه بينش و انديشه امروزى جهان را مى سازند و خواه ناخواه بر انديشه و احساس ما و به خصوص روشنفكران ما آثار تعيين كننده اى مى گذارند، بشناسند. نسبت به واقعيات عينى بين المللى عوامل دست اندركار قدرت ها، امكانات و شرايطى كه جبراً با سرنوشت، عقيده، فرهنگ و زندگى ما ارتباط مثبت و يا منفى برقرار مى كنند، آگاهى داشته باشد. شريعتى نهايتاً از اين پيش زمينه ها به پروتستانتيسم اسلامى مى رسد و مى گويد: ايجاد يك رنسانس اسلامى يعنى تولد مجدد آن روح انقلابى بيداركننده، ايمان پاك و روشن و انسانى ، حركت آفرين، عزت آور، مسئوليت بخش و بينش منطقى واقع گرا، اجتماعى و ايده آل هاى انسانى و مترقى و پيش رويى كه اسلام نخستين نام دارد مى تواند انسان را از مهلكه بى خودى و ديگربودگى به وادى بازگشتن به خويشتن و به اصالت انسانى رهنمون شود. شريعتى در اين مرحله نقش و وظيفه روشنفكر مسلمان را گوشزد مى كند: «بايد معتقد باشيم كه در يك جامعه سنتى با يك توده ناخودآگاه نخستين مسئوليت روشنفكر، آگاهى دادن به جامعه خويش است.» شريعتى در بررسى مقوله انقلاب معتقد بود انقلاب بدون آگاهى و مسئوليت اجتماعى و فهم مسائل روز كف روى آب است و راه به جايى نمى برد.
کابوس شبانه ام توفانی می شود
می بردم بالای قاصدک
تا دروغی داغ شود بر پیشانی روزنامه های یاوه
یک صندلی و شطرنج خشک شد از بس نیامدی
یکی شاه را برداشت
جایش سربازهای سرگردان را سپر کرد
جلوی کودکانی که حوصله بزرگ شدن نداشتند
و اسب بی خیالی را زین کرد در شتاب آتش وخاکستر
من اما ذکام شده ام
و از دماغم چیزی شبیه به فلسفه و سیاست آویزان شده است
چند وقتی می شود
که از حوصله دنیا خط خورده ام
از حاشیه ذهن خیابان
زیر پای خمیازه ماشین های مسموم
روی زبان فاصله ها هجی می شوم
امروز را اما یادم نمی رود
... سلام عزیزدلم
چقدر حوصله داری که زنده ماندی
دیروز
روی دلم
تراژدی تکراری
ناقوسها و راهبه های ساعتی
را کلید زدم
کات
... من دست در دست تو
دور می شویم
در آسمانی که خورشید ندارد
................................................................
چند وقتی می شود
که از حوصله دنیا خط خورده ام
از حاشیه ذهن خیابان
زیر پای خمیازه ماشین های مسموم
روی زبان مترسکهای لکاته هجی می شویم
امروز را یادم نمی رود
... سلام عزیزدلم
چقدر حوصله داری که زنده ماندی
دیروز
تراژدی تکراری
ناقوسها و راهبه های ساعتی
در ذهنم اکران شد
تا گناه نخستینمان را هزاره های بعد از این
ماغ بکشیم
همچون مسیحای از نفس افتاده ای
که بار گناهش زمین را میخکوب کرد
کات
...من دست در دست تو
دور می شویم
در آسمانی که خدایی ندارد
مثل یادی دور و کوتاه
این ارمغان دلتنگی هایم نبود
هی چوپان گله های دور دست
من بره ای را می شناسم که گم شده است
و یاد هیچ گرگی هم نمی آید
پس از تصويب طرح بررسي مساله نفت و لايحه الحاقي، كميسيون نفت مجلس مشغول به كار شد و جبهه ملي مبارزه خود را براي ايجاد جو مناسبي براي تصويب پيشنهاد ملي شدن نفت در ايران، تشديد كرد. جبهه ملي بر اين باور بود كه با ملي شدن نفت كشور، نه تنها بزرگترين سرمايه و در آمد كشور از اختيار بيگانگان خارج و نفوذ آنان، به ويژه انگلستان و شوروي و سپس آمريكا، در سياست ايران ريشه كن ميشود؛ بلكه سرزمين ايران كه از زمان پادشاهان قاجار به صورت يك كشور دست نشانده و بدون اختيار و تحقير شده در آمده، و از قافله تمدن جهان عقب مانده است، روحيه ملي خود را دوباره باز خواهد يافت و بر سرنوشت خود حاكم خواهد شد، و در راه پيشرفت خواهد افتاد. جبهه ملي مصمم شده بود كه به عنوان يك ضرورت تاريخي و اجتماعي، بت ابرقدرت انگلستان را كه بيش از يك قرن و نيم در تار و پود زندگي سياسي و اقتصادي كشور رخنه كرده و افيونوار اعتماد به نفس ملت را سست و از آينده نااميدشان كرده بود، بشكند و به دنيا هشدار دهد كه اين ملت ديگر زير بار زور و استثمار نميرود و از خواب يكصد و پنجاه ساله بيدار شده است. در روز ششم بهمن 1329، جمعيت بزرگي از بازاريان و پيشهوران و طرفداران جبهه ملي ايران در مسجد شاه تهران گرد آمدند و با سخنرانيها و تظاهرات خود خواستار ملي شدن صنعت نفت شدند. روز پيش از آن، جبهه ملي در مجلس توسط حسين مكي، دكتر بقايي، الهيار صالح ، حائري زاده، نريمان و عبدالقدير آزاد، دولت رزم آرا را به علت عدم امنيت قضايي در كشور استيضاح كرد، ولي نمايندگان اكثريت به دولت راي اعتماد دادند.
ادامه مطلب
مثل نوشیدن آفتاب نیست
این پنجره سالهاست که غبار گرفته است
عشق ای واژه متوهم و مبهوت
من ستاره ها را از چشم آسمان نچیدم
که سبد خالی قلبت را از انتظار بیاویزم
(Muslim Students Association) به فعالیت مشغول است.
ادامه مطلب
امروزنه بادی می وزد
نه آفتابی طلوع می کند
برف جانم را به عریانی می خواند
آنجا که روی نگاه مه گرفته ات
دود سیگارم محومی شود
و یادم می رود که نیمکتی
برای تنهایی ام رزرو نشده است
زيستن سخت ساده است و پيچيده نيز هم
وقتي زاده مي شوي راهي جز زيستن نداري راهي كه كم و بيش همه پيموده اند و مي پيمايند. نبردي كه در خلق آن نقشي نداريم .
گاهي از فرصتي كه داريم خشنود يم و گاهي چون در سختي آفريده شده ايم وبار سهمگين زيستن را به دوش مي كشيم در حيرت زاده شدن فرو مي رويم.
خواستم چيزي از زاده شدن فرزندم بنويسم اما ديدم قبل از آن كه بخواهم ذهنم را در بسته بندي واژگان محصور كنم كاري كه مدتهاست از آن گريزانم ، طومار سرنوشت آدميان چندين هزار سالي مي شود كه در هم تنيده شده است و راهي جزدرك پنهان زندگي كه با بودن ما معني مي يابد نداريم.
افسون زندگي يا زندگي افسون شده در سرزميني كه به قول شاملوي بزرگ مزد گوركن از آزادي آدمي فزونتر است سايه سنگيني است كه تلاش براي زيستن را ابلهانه مي نمايد.
باري آدمي با آرزوهايش زنده است و اميد به معنا براي واژه بزرگي چون انسان او را به راهي كه ديگران پيموده اند فرا مي خواند.راهي كه در آن اميد مي رود هر انساني براي انساني ديگر زندگي كند بر ديگران و خود عشق بورزد تا انسان گرگ انسان نباشد.
اميد دارم كه نهال نو پاي من ريشه هايش را در سرزميني محكم كند كه آزادي ارمغان دور از ذهني نباشد كارد ها جز از براي تقسيم نان بيرون نيايند و بهاي آبروي آدمي را نتوان با مزد ناچيز بي تفاوتي ريشخند كرد.
اميد دارم فرزندان ما راهي كه ما رفته ايم را نرود راهي كه ساليان سياهي از آن مي گذرد و بن بست ، بن بست و بن بست ارمغان چنگ بر ديوار كشيدن مان است را تكرار نكند. نسل سوخته اي كه براي اثبات خود بايد از خود بگذرد.


