اندیشه
فرهنگی
آیا آبشار دونچال،لویزان بعدی است؟ به نام آن که جان را فکرت آموخت. نمیدانم که بر سر این نیاخاک اهورایی چه آمده و می آید؟نمیدانم که با این سرعت به کدامین سو میرویم؟آیا هیچ نمیخواهیم به فکر آیندگان خود باشیم؟یا اینکه اصلا به فکر خودمان هم نیستیم؟!علت این همه بی توجهی از کدام سو است؟از سوی مردم یا مسئولان؟چرا بسیاری از افراد بی تفاوت شده اند؟چرا مسئولان بر دقت خود نمی افزایند؟(البته ما فرض را بر این میگیریم که آنها کار خود را درست انجام میدهند و فقط دقتشان کم است!)چرا مردم در کارها خود را سهیم نمیدانند و درصد تعامل آنها با مسئولان بسیار پایین است؟ و چقدر زیاد است از این دست نمیدانم ها و چراها که شاید اگر آنها را در هر روز بشماریم،تعدادشان بسیار بالا میشود؟!!! و حالا نوبت به آخرین چرا میرسد؟ چرا میخواهیم آبشاری به زیبایی دومانچال را از بین ببریم؟چه سود و منفعت هنگفتی در این پروژه خوابیده که ما نمیدانیم؟اصلا بهتر است قبل از اینکه به این چرا بپردازیم،کمی در مورد آبشار توضیح بدهم و شما خواننده محترم را با این منطقه بیشتر آشنا کنم. همان طور که در مقاله قبلی گفته ام،این آبشار زیبا در شمال شرقی روستای رزجرد قزوین واقع میباشد.پس از اینکه روستا را به سمت گردنه الموت پشت سر گذاشتیم،در اولین مسیر خاکی که در سمت راست وجود دارد باید به آن سمت بپیچیم و پس از گذشت 1:30 ساعت پیاده روی به دره آبشار میرسیم که زیبایی و لطافت فراوانی در آنجا قابل مشاهده است. وقتی دره را فرود کرده و به پای آبشار میرسیم به گونه های گیاهی مختلف و نادری برمیخوریم که در نوع خود بی نظیرند. از این گونه ها میتوان به خانواده گندمیان،درخت بید،سرو کوهی،درختچه ولیک،تمشک،گون،خاکشیر،سرخس،پونه و بادام وحشی(این درخت،جزو درختهای ممنوع القطع میباشد.)اشاره کرد. اینجا همچنین زیستگاه بسیاری از جانوران میباشد. جانورانی مانند شغال،روباه،گرگ،خرگوش،گراز،تشی(یک گونه خارپشت) که زیستگاه اصلی آنان همین جا میباشد. پرندگان فراوانی هم در این منطقه به حیات خود ادامه میدهند که از جمله میتوان به سبزقبا،زنبورخوار، کبک،باقرقره شکم سیاه،فاخته،انواع گنجشک سانان،عقاب،سارگپه و دلیجه اشاره کرد. (لازم به ذکر است که یک جفت عقاب،سالها در صخره های آبشار زندگی میکردند که با هجوم انسانها! و وسایل راهسازیشان،آنها از این محل فراری شدند.) در ضمن صخره های آبشار،زیستگاه اصلی زادآوری بادخورک معمولی(پرستو)میباشد. در کل با توجه به آب فراوان و اقلیم منطقه،شرایط به گونه ای است که بیشتر گونه های گیاهی خزری را میتوان در اینجا دید و این به دلیل آبشار و رطوبت موجود در این محل میباشد. دبی آب آبشار هم در فصل خشک(تابستان و پاییز)حداقل 30 لیتر در ثانیه میباشد. حال باز هم با توجه به اشاراتی که داشتم و تمام زیباییهایی که نتوانستم نام ببرم،چند مطلب اساسی در ذهن من،بسیاری از افراد منطقه و همچنین خبره های کار دور میزند که بد نیست شما خوانندگان عزیز را هم در جریان این مطالب بگذارم،بلکه شاید شما عزیزان پاسخی برای آنها بیابید و به من و دوستان منعکس کنید. 1-در بررسی که به تازگی صورت گرفته،سنگ گرانیت ارزش قدیم را نداشته و در بازار،خرید و فروش آن با رونق گذشته صورت نمیگیرد. 2-در صورت استخراج سنگ گرانیت،به علت سختی و محکمی،ساییدن آن بسیار طول میکشد و هزینه بالایی دربردارد. 3-سنگ گرانیت از خود اشعه ساطع میکند که برای انسان مضر است. 4-با توجه به این مساله که برای داشتن توجیه اقتصادی،یک معدن باید حداقل 20 تا 30 سال قابل بهره برداری باشد ولی کل سنگهای این آبشار را حداکثر در طی مدت 3 تا 5 سال میتوان بهره برداری کرد،پس دیگر چه توجیه اقتصادی برای این موضوع وجود دارد؟! 5-یکی دیگر از مسائل این پروژه،جاده منتهی به آبشار میباشد که برای بهره برداری در آینده مناسب نمیباشد! در صورتی که وقتی گروهی برای استفاده از یک معدن به یک نقطه ای میروند،باید مسیر را به بهترین نحو درست کنند که هزینه استهلاک را به حداقل برسانند. حال با توجه به این مطالب و دیگر مسائلی که نمیتوان مطرح کرد و اینکه این طرح به نظر اصلا دارای توجیه اقتصادی نمیباشد،آیا قصد و غرض دیگری به ذهن شما عزیزان برای این پروژه در الموت باستانی به چشم نمیخورد؟ اگر جواب من و دیگر دوستانم را یافتید،خواهش میکنم برای روشن شدن موضوع،ما را هم مطلع کنید. با تشکرنادر كاكاوند سربازان پس از زنان و كودكان بدون شك قربانيان جنگ هستند. آنهايي كه پس از ناپلئون از لباسهاي نظامي فرانسوي به نشانه سربازان پيروز استفاده ميكردند و آنها كه پس از 1918 از لباسهاي نظامي انگليسي براي قدرتنمايي بهره بردند و آنهايي كه امروز به نشانه تسط و قدرت لباسهاي نظامي آمريكايي را ميپوشند (خوانندگان روسيه را فراموش كنند)ا ما <قدرت> در لوله تفنگ نيست. حداقل امروز بايد باورها و اعتقادات و حتي فرهنگ را نشانه قدرت گرفت و زمينههاي بروز هرگونه جنگي را بايد در فضاي رواني حاكم بر فرهنگ و قدرت اقتصادي و صنعتي جستوجو كرد. فرهنگ گستره وسيعي از باورها و ابزار است. افسانهها كه قديميترين شاخههاي فرهنگي محسوب ميشوند سرشار از قهرمانان جنگي و ستايش عميق اعمال جنگ و ستيزي هستند كه خدايان اساطيري آنها را تشويق و ترغيب ميكنند.ريشه خدايان اساطيري ستايش جنگ را در مغربزمين بسيار ميتوان سراغ گرفت. از جمله ميتوان والهالا) معبد پندئون> اما در شرق افسانهها و اسطوره در ستيزهجويي و نبرد همگن و هماهنگ نيستند چنانچه ميتوان رامايانا > اسطورههاي چيني در اين خصوص بيش از حد مسالمتآميز هستند چنانكه سربازي در رتبههاي اساطير چيني چنان شان نازلي دارد كه قبل از <دزد> قرار ميگيرد! اما اين تمام ماجرا نيست. شرق و غرب جهان سرشار از اساطيري هستند كه يا با نرمخويي و حيله و يا با سختجاني و رو در رويي مي كشند و شراب مينوشند. خداي رعد و برق و جنگجويي كه بزرگترين خداي ودايي است ايندرا> افيونه آنهايي كه جان سالم بهدر برده بودند و اسير و برده شده بودند پس از پيروزي رقيب در خيل گلههاي قرباني قرار ميگرفتند كه بايد در معابدي چون پندئون يا وال هالا نثار خدايان ميشدند. سرهاي بريده با جرم يا بيجرم و بيجنايت هزاران نفر از اسرا اسباب نشاط مجلس بزم پيروزي فاتحان ميشد. آشوريها، مصريها، آزتكها خيل قربانيان خود را در ميان دود كندر وبا فريادهاي سرور و شادي و شعف سر ميبريدند! اينها اعمالي است كه از انسان نه چندان دور ثبت و ضبط شده است. بربرها، كشاورز شدند و كشاورزان فئودال و فئودالها صاحبان بزرگ كارتلهاي صنعتي، صنعتگران با كمك سياستمداران و اقتصاد چرخانان جهان امروز اسلحهسازاني هستند كه قربانيان خود را به معبد نميبرند بلكه چنان وسيع دست به كشتار جمعي بشر ميزنند كه كشتارگاهها به معابدي براي عزاداري قربانيان بدل ميشود. امروز اسرائيل محصول اقتصاد و صنعتي است كه از روح ديو برخاسته است و نه مايهاي انساني كه بتوان بر آن با ارزشهاي انسان منشور سازمان ملل قضاوت كرد! آمريكاييها <پسر كوچك> را در حالي در هيروشيما منفجر كردند كه مدعي بودند براي نجات سربازان آمريكايي از مرگ بيشتر ناچار به انفجار اتمي بودند. آنها اسرائيل را با اقتصاد، صنعت و سياست خود در حالي پشتيباني ميكنند كه بيش از 200 كلاهك هستهاي دارد و از درون تمام پلشتيهاي اساطيري شرق و غرب عالم را در خود ذخيره كرده است. رزمندگان جنوب لبنان در حالي با اسرائيل نبرد ميكنند كه مانند قربانيان باستان كه خود را به پيشگاه خدايان تقديم ميكردند، براي مرگ افتخارآفرين جنگاوران پيش از مرگ عزاداري كردهاند و مورد تكريم قرار گرفتهاند. اين نقطه رهايي رزمندگان جنوب لبنان است. زيرا آنها نه براي نوشيدن شراب در كاسه سر دشمن ميجنگند كه براي مرگ خويش پيش از وقوع گريستهاند. گرد و خاك و دود و آتش ناشي از بمبارانهاي بيامان، توپبارانها و موشكبارانها و آتشريزانهاي بيوقفه بر سر زنان و كودكان بيدفاع لبناني گويي همان دود كندري است كه پيش از بريدن سر قربانيان در مصر باستان بلند شده است اما اينبار الهه گان صاعقه و خداوندان نابودي هم در خيل قربانيان تير و تركشي هستند كه خود رها كردهاند! تيتانهاي باستان با افراشتن كوها بر روي هم در صدد تسخير آسمان برآمدند و امروز آسمان لبنان زير بال بمبافكنهايي شيهه ميكشد كه تيتانهاي مدرن اسرائيلي سوار بر آن به تسخير آسمان و زمين ميانديشند اما آنها غافلند كه جهان شرق صاحب اسطوره كالي دولت رفاه و تحديد عرصه عمومي هاشم باروتي در ابتدا سخنم را با جمله اي از آگوستين قديس شروع مي کنم که مي گويد:"براي اين که آغازگري وجود داشته باشد انسان آفريده شد." اين جمله به نوعي اشارت به نکته اي دارد که از آن به عنوان عمل آزاد ياد مي کنم. انسان با قرار گرفتن در طبيعت دست به دوران سازي نويني زد تا بدانجا که براي خود جهان هاي مصنوعي پديد آورد. اين دوران سازي تا آنجا پيش رفت که منجربه محدود کردن حوزه عمومي در دوران مدرن يا جامعه مدرن شد. غرب با توجه به رفاه شهروندان بايد مي توانست حوزه عمومي را بسيط کند تا عمل آزاد شکل بگيرد و در راستاي عمل آزاد خلاقيت و توليد شکوفا گردد. ليبراليسم فردگراي قرن 18 و 19 نويدي جزبه رسميت شناختن مالکيت اشخاص و حفظ آن نداشت به گونه اي که دولت ليبرال تنها يک پليس بود و ديگر پذيراي نقش هاي ديگر نبود. اين تفکر به نوعي بر مي گردد به اقتصادي سازي زندگي سياسي به تعبير قديم يوناني که موجب خصوصي سازي آن شده است. در پي اين تفکر عرصه عمومي رو به کاستي نهاد تا اين که سر و کله سوسياليسم پيدا شد و دولت به ناچار با قبول زحمت، نقش هايي چون يک تعاوني خدمات اجتماعي را پذيرفت مثل نقش معلم، مدير، بازرگان و صنعتگرو....و دیگر تنها فقط يک پليس نبود. دولت رفاه بر آمده از نگرش سوسياليستي نبود و اتفاقا کساني به دولت رفاه توجه کردند که سوسياليسم را بر نگزيدند. مقوله دولت رفاه در پس تبليغات رسانه ها به آرمان شهري براي کشور هاي در حال توسعه بدل شده است. به گونه اي که مهاجرت به اين کشور ها خود مشکلاتي را در سطوح مختلف اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي و .... بوجود آورده است. شاخص هاي توسعه يافتگي علاوه بر توليد نا خالصي ملي و در آمد اشخاص ميزان تورم، بر آمده از نگره هاي دولت رفاه است. دولت هايي که از قرن بيستم سعي در ايجاد زمينه هاي مساعد براي شکل گيري توليد و تنوع آن دارند با بالا گرفتن اختلاف کارگر و کارفرما و انتقادات شديدي که مارکس و انگلس و... در قرن 18 و 19 به ليبراليسم کلاسيک داشتند به دولت رفاه گرويدند که اين گرايش اصطکاکهاي شديد و وحشتناکي هم به دنبال داشت بطوري که کار فرمايان و سرمايه داران يا مالکين صنعت خود را با خطري جدي مواجه ديدند خطراتي از جمله اعتصاب کارگري، ايجاد اختلالات متعدد در امر توليد و... به همين دليل براي حفظ شرايط توليد و سرمايه با قبول و به رسميت شناختن حق کارگر از جمله بيمه، ايمني کار، امنيت شغلي، تعيين ساعات کار استاندارد، قبول بازنشستگي، پرداخت تقريبا عادلانه دستمزد و غيره اولين گام را به سمت تشکيل دولت رفاه برداشتند که اين به تنهايي مديون نگرش هاي چب بود. نگرش هايي که تشکل هاي کارگري را ساماندهي و هدايت مي کرد. اما آيا نگرش هاي سوسياليستي به تمامي منجر به تشکيل دولت رفاه شد؟ بايد بگوييم نه. بلکه ادغام اين دو نگرش يعني برخورد بطور کلي چپ و راست و تنش اين دو علت اصلي ايجاد دولت رفاه شد. هابمن دولت رفاه را نتيجه وصلت فرد گرايي سده نوزدهم با سوسيا ليسم سده بيستم توصيف کرد. انديشمندان متعددي که اغلب انگليسي تبار هستند مدعي اند که اولين بار دولت رفاه در انگلستان بوجود آمد. اما انديشه دولت رفاه از قديم الايام در بين الاذهان وجود داشت. يا جان لاک هدف دولت را خير عمومي يا نوع بشر مي دانست. به گمان فون هرلزندورف دولت ابتدا بايد به دنبال توسعه قدرت ملي، بعد حفظ آزادي فرد و ديگر پيشبرد ترقي اجتماعي و رفاء عمومي باشد. فرانسيس گراهام ويلسون براي دولت رفاه جديد اهداف زير رامشخص مي کند: 1- آزادي عمل و اراده 2- کسب ترقي اخلاقي 3- تحقق بيشترين سعادت براي بيشترين عده 4- رشد شخصيت فرد 5- حفظ حقوق 6 - متوازن کردن و نيز حمايت از منابع به عقيده پنوک هدف هاي اصلي دولت نو در مفهوم عام عبارتتد از تاًمين امنيت، عدالت، آزادي و رفاه. انديشمندان متعددي در اين رابطه نظرات متعدد داده اند اما همه آن ها در کل به يک نکته تکيه مي کنند و آن دولت رفاه است. دولتي که به سرنوشت شهروندان خود اهميت بدهد و در قبال آنها مسئوليت داشته باشد. اما دولت رفاه به تنهايي مسوول بر طرف کردن مشکلات نيست بلکه مردم و بطور کلي اين حوزه عمومي است که دولت رفاه را مشخص مي کند و وظايفش را ياد آوري مي کند پس يک رابطه دوسويه وجود دارد. همان طور که در ابتدا يادآوري کردم اين حوزه عموميست که با ايجاد عمل آزاد متعدد و ابداع خلق ها زمينه توليد را در مفهوم کلان به جايي مي رساند که سعي در بر طرف کردن محدوديت هاي معاش به حداقل مي رسد و بيمه بيکاري معني پيدا مي کند. تکيه دولت رفاه به تأمين زمينه هاي رشد و توسعه در عرصه هاي مختلف است و اين عرصه عمومي يا صحنه تلاش گسترده توده است که بايد در ازاي اين زمينه ها دست به خلق نو و توليد متنوع و کسب بازارهاي جهاني زند. به همين دليل است که مي بينيم در انگلستان ضرب المثلي است که ميگويد "من کار ميکنم که ماليات بدهم" اين ماليات دادن ما به ازاي ايجاد زمينه فعاليت براي خود و ديگران است. در دولت رفاه حکومت متکثر و متعدد مي شود. به عقيده آرتورشلزينگر دولت رفاه سطوح معيني از اشتغال، در آمد، آموزش، کمک بهداشتي، تأمين اجتماعي و مسکن را براي همه شهروندان خود فراهم کند. دولتهاي رفاه داراي خصوصيات زيرهستند: 1- فرد در دولت رفاه موقعيت محوري دارد و همه چيز حول محور فرد معني مي دهد اين گرايش بر گرفته از نگرش ليبراليستي دولت رفاه است. فرد بايد در دولت رفاه از آزادي نامشخصي برخوردار باشد تا جايي که به اشخاص ديگر از جنبه مادي و معنوي خسران وارد نسازد. متفکراني چون آرنست نيز معتقدند اگر فرد احساس آزادي نکند توان خلاقيت را از دست مي دهد و نمي تواند به توليد و ابداع نوين برسد. 2- حداقل سطح زندگي و فرصت را براي شهروندان بي توجه به نژاد، عقيده يا رنگ تضمين مي کند. 3- رشته گسترده اي از خدمات اجتماعي را براي شهروندان فراهم مي آورد. 4- توزيع متناسب در آمد را براي همه شهروندان تضمين مي کند. دولت رفاه داراي دو کار ويژه حمايتي و رفاهي است. الف- کار ویژه حمايتي عبارتند از: 1_ حفظ حاکميت ملي 2- ايجاد شرايط امنيت کامل و تقويت اطاعت از قانون 3- تأکيد بر حفظ نهاد هايي چون مالکيت و خانواده 4- سازمان دهي حمل و نقل و ارتباطات 5- ايجاد ساختمان و حفظ راه ها 6- گسترش خدمات پستي در حد کار آمد 7- کنترل کيفيت، بازرسي و تنظيم کار بازارها 8- حفظ روابط خارجي و ديپلماتيک با کشور هاي ديگر 9- جمع آوري ماليات و مجازات فراريان از ماليات. و اما کار ويژه هاي رفاهي:1- بهبود وضعيت بهداشت 2- گسترش آموزش 3- امنيت اقتصادي 4- خدمات اجتماعي. دولت رفاه مي کوشد آموزش و پرورش را در دسترس اقشار مختلف قرار دهد و تفاوت هاي زياد، ميان ثروتمندان و فقيران را به حداقل برساند و حداقل نياز اوليه از جمله غذا، پوشاک، مسکن و بهداشت را فراهم آورد. همچنين خدمات اجتماعي که شامل آموزش و پرورش دولتي، بيمه بيکاري، اعطاي سوبسيد به گروه هاي محروم و ناتوان مردم را در حد اعلاي خود انجام دهد. افزون بر اين ها دولت رفاه باعث شکوفايي هنر نيز مي شود و تسهيلات باز آفريني هنري را فراهم مي کند (گالري هاي هنري، موزه ها و کتاب خانه ها ). اما دولت رفاه با خطراتي نيز مواجه است از جمله کاهش توليد ملي، افزايش جمعيت که يکي از عللش مهاجرت از کشورهاي جهان سوم است، پرداخت نکردن ماليات و نگراني از ماليات زياد، وفاداري تنگ نظرانه ممکن است مانع کار دولت رفاه شود. به راستي آيا دولت رفاه مي تواند براي کشور هاي فقير مناسب باشد. کشورهايي که رشد جمعيت سرسام آور دارند و امکان توليد بهينه را بخاطر زير ساخت هاي غلط اقتصادي و سياسي ندارند زير ساخت هاي حکومتي اين جوامع را از همه لحاظ به قهقرا مي برد. وجود رانت هاي اقتصادي براي عده اي معدود و مشخص، تقسيم کار بر اساس رابطه نه تخصص، بها ندادن به عرصه عمومي و محدود کردن آن به لحاظ آزادي هاي سياسي، اجتماعي و اقتصادي. آيا کشور هاي تک محصولي اين امکان را دارند که گامي هر چند کوچک در اين راستا بردارند؟ براي کشور هاي فقير، عقب مانده يا در حال توسعه چه تفاوت هايي بين مزيت مطلق و نسبي وجود دارد؟ و آيا اين تفاوت ها تغييري در روند خلاقيت حوزه عمومي بوجود مي آورد؟ آيا مي توان دولت رفاه را براي کشورهايي چون آفريقا که در صد زيادي از آن ها در فقر شديد و بيماري هايي چون ايدز و هپاتيک به سر مي برند معني کرد؟ کشور هايي که بلحاظ بهداشتي هزينه هاي سرسام آوري را به دولت تحميل مي کنند؟ پس دولت رفاه براي کشورهاي فقير نامناسب است. زيرا هزينه هاي زيادي را براي دولت يا حکومت بوجود مي آورند. اما بايد تلاش کرد تا با جذب سرمايه هاي داخلي و خارجي، ايجاد امنيت شغلي، بکار گيري نيروهاي متخصص و نيروي کار فراوان به ايجاد زير ساخت هاي اقتصادي همت گماشت و به جاي تحديد عرصه عمومي به گسترش آن انديشيد و با حمايت از آزادي عمل و اراده و انديشه گامي در جهت خلاقيت توده برداشت. گزارش سخنراني علي طهماسبي در مشهد به مناسبت بيست و نهمين سالگرد دكتر شريعتي. تحت عنوان: اسطوره بازگشت به خویشتن (توضیح اینکه متن حاضر را پس از مراسم سخنرانی نوشته ام و همچنین در جسله ی یادبود شریعتی در مشهد آقای یاسر میردامادی نیز سخنرانی داشتند تحت عنوان «چه چیزی از میراث شریعتی باقی است» برای دیدن متن سخنرانی ایشان می توانید به این نشانی http://mirdamadi.debsh.com/ مراجعه کنید) ترديد ميان دينداري، و روشنفكري، ترديد ميان اسلاميت قبل از مشروطه و ايرانيت بعد از مشروطه، ترديد ميان عقل ديني و عقل خود بنياد، ترديد ميان كنار آمدن باغرب يا ستيز و جدال با غرب، و جدالهاي پر هزينهي بسياري كه از درون اين ترديدها و جناح بنديها پديد آمده، همه و همه اين نشان را هم با خود دارد كه ما هنوز نتوانستهايم خود را در اين روزگار بنا كنيم. پس از انقلاب مشروطه كه يكچند گرايش به مليت ايراني بر گرايش به مليت اسلامي غلبه پيدا كرد، روشنفكراني چون پورداود، احمد كسروي صادق هدايت و بسياري ديگر، كوشيدند تا از تاريخ گذشتهي ايران، و از دورهي باستان، اسنادي را به دست دهند كه بتوانيم از آن اسناد، شناسنامهاي تازه براي خود مهيا كنيم. زيرا شناسنامهي اسلامي ما در اين جهان كنوني، و در مواجهي با تمدن غرب، شناسنامهاي ناكار آمد، مخدوش، ناخوانا، و انباشته از خرافه و ماليخوليا شمرده ميشد. شكست اين تلاشها را براي پيدا كردن اسناد هويت، در عرصههاي عيني جامعهي ايران، بهويژه در دهههاي پس ازشهريور1320 ميتوانيم ببينيم. به تعبير ديگر، در ايران قبل از اسلام هم، اسناد ارزنده و قابل قبولي براي تاييد هويت كنوني ما پيدا نشد. آنچه صادق هدايت در بوف كور آورده ، روايتي حيرت انگيز و رمزواره، از همين هويت مخدوش و آشوب زدهي ما است. انگار هدايت با طرح اين داستان، سرنوشت غم انگيز نسلي را بيان ميكند كه در سلطهي سنتي جادويي گرفتار آمده و راه گريزي هم پيدا نميكند. ايراني را معرفي ميكند كه به لكاتهاي هرزه تبديل شده و نسلي كه نه در اين سوي حملهي اعراب به ايران چشمانداز روشني ميبيند و نه در آن سوي ديگر كه ايران باستان است[1]. به گمان من اهميت كلام شريعتي، در طرح مضمون «بازگشت به خويشتن» هنگامي بيشتر خود را آشكار ميكند كه شكست آن همه تلاشهاي روشنفكران پيش از او و ناكاميهاي آنان را ديده باشيم. همين است كه به گمان من، طرح بازگشت به خويشتن، در چنين شرايطي، خطر كردن است. زيرا «خويشتن» موجهي و امروزيني در ميانه نيست. بازگشت به گذشته را هم كه نميتوان بازگشت به خويشتن دانست. بازگشت به گذشتهي تاريخي، اعم از آنكه گذشتهي اسلامي يا باستاني يا هر چيز ديگر باشد، همان بازگشت به سلطهي پير مرد خنزرپنزري سنت ميشود. پس خويشتن خويش را در كدام وادي، در كدام قلمرو، و در كجا بايد جست؟ مشكلي در طرح انداختن: مشكلي در پيش است كه به مذهبي بودن و غير مذهبي بودن هم ربطي ندارد. اين مشكل عبارت است از طرح افكندني كه بيانش، و تضمين عمليكردن آن در جامعه، نياز به ارائهي نوعي پيش نمونه دارد. به تعبير ديگر هر طرح تازهاي كه در بارهي چگونه بودن انسان ميافكنيم، تلاش ميكنيم تا پيش نمونهي آن را در تاريخ مستند يا در تاريخ ديني پيدا كنيم و مشروعيت اجراي طرح خود از آن پيش نمونه بگيريم. تا همين چندي پيش حتي گروههاي غير مذهبي هم هنگامي كه ميخواستند در بارهي مثلا حق برابري زن و مرد سخن بگويند تلاش ميكردند تا در تاريخ مستند، زماني و مكاني را نشان بدهند كه زنان و مردان داراي حقوق برابر بودهاند. سوء برداشتی كه در بارهي «بازگشت به خويشتن» ميتواند پديد آيد، از همينجا است. يعني از يك سو بدون پيشنمونه نميتوانيم طرحي از خويشتن خويش ارائه كنيم كه در جامعه و در سطحي عمومي كاربردي امروزي و عملي داشته باشد. و از سوي ديگر، هر نمونهاي را كه عنوان كنيم ناگزير، و درست و نادرست، مرجع آن به روزگاران كهن، باز ميگردد. يعني باز هم بازگشت به گذشته. اين مشكل را شايد بتوان به اين گونه حل كرد كه بتوانيم در عرصهي مضامين ديني، دو گونه نگاه به انسان و گذشتهي انسان را از هم تفكيك كنيم. يكي نگاهي تاريخي و ديگري نگاهي اسطورهاي. معولا نگاه مذهبيهاي سنتي، گذشتهاي ايدهآل را در مقطع خاصي از تاريخ مستند جستجو ميكند و شخصيتهايي را به عنوان انسان تمام و كامل، در آن مقطع و در آن گذشتهي ايدهآل، واقعيتي تاريخي و مستند ميشمارد. اين همان چيزي است كه امروز هم سنتگرايان مذهبي، در پي آنند و بر صحت نظريه خود پاي ميفشارند. نوع ديگري از نگاه به گذشته، ميتواند اين باشد كه: وقايع و پيشنمونههايي كه در مضامين ديني مطرح شدهاند، صرفا از تاريخ مستند به دست نيامدهاند بلكه برآمده از اقنومي ديگرند با قانونمنديهاي ويژه خودشان. و شناخت اين وقايع و شخصيتها نيز شناختي اسطورهاي است و نياز به تاويل ويژهي خودش را دارد. مانند آنچه بر آيات متشابه قرآن مترتب است. رابطهي پيشنمونههاي ديني كه در متن مقدس طرح شدهاند با تاريخ مستند نيز رابطهاي پيچيده و چند وجهي است. اين از برخي جهات مانند رابطهي خيال با واقعيت است. شخصيتهاي اسطورهاي گزيدهاي از محفوظات تاريخي نامستند و دروني شده بوده است كه با آرمانها و آرزوهاي بشري در كارگاه پيچيده و هزارتويي بهنام روان جمعي، شكل گرفتهاند و سپس شاعران بزرگي، يا به تعبيري ديگر، رسولاني پيدا شدهاند كه توانستهاند روايتي از اين وقايع و پيش نمونهها را از ناخودآگاه جمعي، به سطح آگاهي همگاني بياورند. از اين منظر، ناخودآگاه جمعي را شايد بتوان به رحم مادينهاي رازآلود، مقدس، و تعالي جو تشبيه كرد كه ممكن است هر آبستن شدن او و رشد جنين در رحم او گاهي قرنها بهطول بيانجامد. و رسولان، را شايد بتوان به قابلههايي تشبيه كرد كه با اشراف و اشراق به اين ناخودآگاه جمعي، و با قرار گرفتن در پرتو وحي، پيشنمونههايي را كه ناخودآگاه جمعي در رحم خود پروانده است ميزايانند. درست از همينجا است كه ابراهيمي كه حدود سه هزار و پانصد سال پيش در روايت تورات طرح ميشود، با آن ابراهيمي كه دوهزار سال بعد در روايت قرآن ميآيد، بسي با هم متفاوت هستند. هم ابراهيم تورات و هم ابراهيم قرآن، هردو پيشنمونههايي شمرده ميشوند كه به عنوان انسان تمام و الگوي «چگونه بودن»، يا اگر دقيقتر بگويم: به عنوان الگوي «چگونه شدن» مطرح شدهاند. ابراهيم تورات، مطابق نياز بني اسرائيل در زمانهاي كه جاي مناسبي براي ادامهي حيات نداشتند و در جستجوي سرزمين موعود بودند طرح شد. و ديگري، ابراهيم قرآن، كه مطابق نياز جامعهاي طرح شده است كه از توحيد فاصله پيدا كرده ، از تفرقه و خصومت قبايل با هم رنج ميبرد و اسير خدايان ريز و درشت كعبه شده است. اگرچه وجود شخصيتي واقعي و عيني به نام ابراهيم را در تاريخ شايد نتوان نفي كرد، اما به هرحال اگر هم از طريق پژوهشهاي مستند شخص ابراهيم را در تاريخ واقعي پيدا كنيم، بسی محتمل است كه با ابراهيم تورات، و سپس با ابراهيمي كه قرآن به عنوان نمونه و الگو طرح كرده، تفاوتهاي چشمگيري داشته باشد. همچنين اشاره به اين نكتهي بديهي ضروري مينمايد كه هيچكدام از اين پيش نمونهها به هنگام طرح شدن، حضوري واقعي و عيني در شمايل يك شخص نداشتهاند. مگر آنكه، مجموعهي رفتار و كردار ايمان آورندگان به اين طرح را تجلي بخشهايي از شخصيت ابراهيم بدانيم. سياليت پيش نمونهها: وقايع و شخصيتهاي تاريخي، مقيد به زمان و مكان هستند و بيان احوال آنان، همان تاريخ مستند است. اما پيش نمونهها، مقيد به زمان و مكان خاصي نيستند. همانگونه كه در بارهي ابراهيم گفته شد. و درست به سبب همين نامقيد بودن و نامستند بودن است كه ظرفيت دگرديسي، تغيير و نوزايي را دارا هستند. و همچنين، پيشنمونهها معمولا طرحي كلي هستند كه از ايهام نيز برخوردارند. نقش ايهام در پيشنمونههاي ديني و اسطورهاي: «ايهام» در لغت به معناي به وهم درانداختن است. در نزد پيشينيان و در عرصهي ادبيات «ايهام» به کلمه ای گفته ميشد كه لااقل داراي دو معناي متفاوت در ظاهر و باطن باشد. اما با گسترش نظريههاي زباني و معنا شناسي در دوران معاصر، مفهوم واژهي «ايهام» را نيز ميتوان در گسترهي تازهاي مورد تامل قرار داد. يعني با توجه به تعريف معناي پايه براي ايهام كه همان به وهم درانداختن مخاطب است، ميتوان گفت كه ايهام عبارت است از كلامي، يا متني كه مخاطب خويش را به چيز مشخصي كه شكل نهايي يافته باشد دلالت نميكند، بلكه او را در مواجههي با طرحي كلي و رمزواره قرار ميدهد كه در اين مواجهه، مخاطب ميتواند انگارهاي تازه بيافريند. همچنين در مواجههی با اين گونه از ايهام، «تاويل» نيز توسعه ی معنايی پيدا می کند بنا براين در اينجا منظورم از «تاويل» معناي سنتي آن نيست. بلكه انگارهآفريني خواننده را از متني ميگويم كه داراي ايهام است. از همين منظر شايد بتوان آيات متشابه قرآن را نيز داراي ايهام دانست. يعني ظاهر داستان چيزي است شايد غير منطقي، غير علمي و نامعقول كه ذهن مخاطب ابتدا متوجه آن ميشود، مانند داستان يونس كه به شكم ماهي ميرود، يا داستان مار شدن عصاي موسي، اما در ژرفاي اين داستانها، واقعهاي ديگر جريان دارد كه درك و فهم آن نياز بهتاويل دارد. از اين نگاه، پيش نمونههايي مانند ابراهيم، مريم، و.. همان طرحهاي كلي، رمزواره و اسطورهاي هستند و اين امكان را فراهم ميآورند كه مخاطب بتواند جهان بيني، عشق، ايمان، و دغدغهي «بودن» را با الگو قرار دادن آن پيشنمونه، در خود بيدار كند. و سپس آن ايمان و عشق و دغدغه را نه در چارچوب جهانشناسي هزارههاي پيشين، نه در ساختار نظام فلان قبيله و فلان سرزمين خاص، بلكه در ساختار جهاني كه امروز ميشناسد و در آن زندگي ميكند قرار دهد. و به اين گونه، طرحي از خويشتن را نه در دورههاي تاريخي گذشته، بلكه در زمان حال، بيآفريند. تحقق چنين روندي البته به اين نكته نيز معطوف است كه به امكانات ناگفته، نينديشيده، نازاده و ناشدهاي كه در هر انساني نهفته است وفادار باشيم. به تعبير ديگر، از اين نگاه، منبع اصلي و مواد لازم براي آفرينش و شكلگيري «خويشتن»، درون خود انسان است. حتي امور قدسي، و دغدغهي تعالي جويي، چيزهايي بيروني، ماورايي، و جدا از فطرت ذاتي انسان نيستند. روايت راست و روايت دروغ از پيش نمونهها ديني: به اشاره گذشت كه روايت متون مقدس از پيشنمونهها را از دو منظر ميتوان نگاه كرد. نگاه اول همين بود كه خوانندهي متن، همهي اين روايات را رويدادهای واقعي و عيني در تاريخ مستند بيانگارد و براي اثبات نظريه خود به جستجوي مستندات تاريخي روي آورد و از آنجا كه بسياري از اين روايات با قوانين طبيعي، منطقي و عقلي ناسازگار هستند، لذا خود را متقاعد كند كه همهي اين وقايع در قالب مضاميني مانند «معجزه»، «خواست خداوند»، و امثال اين روي داده است. و روايات نقلي را كه در اين مورد فراوان هم هست جايگزين نگرههاي عقلي، و منطقي كند. اين همان موردي است كه هنوز هم در نگاه سنتي به مضامين ديني رايج و معمول است. حتي برخي از دانشآموختگان علوم جديد تلاش ميكردند و هنوز هم تلاش ميكنند تا براي داستانهاي رمزي و اسطورهاي كه در متن مقدس آمده استدلاهايي در قلمرو علوم طبيعي پيدا كنند تا مثلا تضاد دين و دانش را حل كرده باشند اما به نظر ميرسد كه تمامي اين تلاشها همچنان ناكام مانده است و از نگاه كسي كه تاريخ مستند و واقعي را مورد كنكاش قرار دهد همهي اين داستانها دروغ و جادو و خرافه مينمايد و نه تنها هيچ كمكي به حل مشكلات انسان امروزي نميكند بلکه وسیله ای می شود در خدمت استبداد تا از فراشد مردمان پیشگیری کند و از هر فرد ابزاری بسازد در جهت مطامع خود. اما همين داستانها، با نگاه تاويلگرايانه و در حوزهي مضامين اسطورهاي، نه تنها دروغ و جادو و خرافه نيست و نه تنها موجب ابزار شدن آدم ها نمی شود بلكه همان گونه كه قبلا بيان شد، موجب انگارهآفرينيهاي تازه براي شكل گيري خويشتن زنده و امروزي انسان كنوني ميتواند باشد. به عنوان مثال ميتوانيم روايتي را كه در متن مقدس در مورد موسي آمده، از اين دو نگاه متفاوت مورد ارزيابي قرار دهيم. اشاره به اين داستان را از آن جهت به عنوان نمونه و مثال طرح ميكنم كه در كتب درسي مدارس با همان رويكرد سنتي به دانشآموزان درس داده ميشود و در عمل موجب ناباوري و رويگرداني بسياري از دانش آموزان از كليت دين گرديده است. پيش از آنكه موسي مبعوث به رسالت شود او را عصايي هست كه براي چرانيدن گلهي گوسفندان خود از آن استفاده ميكند. اما در مواجههي با وحي و گفتگوي موسي با خداوند، به او فرمان داده ميشود كه اين عصاي چوپاني را بيافكند و رها كند. به مجردي كه موسي عصاي چوپاني خود را رها مي كند، عصاي مزبور تبديل به مار ميشود. همچنين خداوند به موسي ميگويد دست خود را به پهلوي خود ببرد و روشن و بي گزند بيرون آرد. آنگاه موسي با اين دو آيه، يعني با عصاي مار شونده و دست روشن، به مصر و نزد فرعون برود و در مقابل طغيان فرعون و ساحران او از اين دو آيه استفاده كند. بقيه داستان را تقريبا همه ميدانيد. اين داستان اگر به عنوان واقعهاي عيني مورد ارزيابي واقع شود، با هيچكدام از قوانين علمي و حتي با مشي طبيعتي كه خداوند آفريده، همخواني ندارد و بيشتر به دروغ و افسانه شبيه است. همچنين هيچ گرهي از مشكل كنوني ما در برابر جباران و زورگويان و تزويرگران نميگشايد. نه ما ميتوانيم موسي باشيم و نه ميتوانيم عصا و يد بيضاي او را داشته باشيم. اما همين داستان از نگاه تاويلي، و به عنوان واقعهاي اسطورهاي، ناگهان نقش تازهاي را براي ما ميتواند آشكار كند. توضيح اينكه در تورات و همچنين در انجيلها، مار به عنوان نماد هوشياري و زيركي مطرح شده است. در انجيل متي از قول عيسي مسيح به ياران خود آمده است كه: « شما را به ميان گرگها ميفرستم، همچون مار هوشيار و همچون كبوتران ساده باشيد.»(باب دهم آيه 16) «سادگي كبوتر» در اين آيه، اصطلاحي جايگزين براي «بيضاء من غير سوء» است كه در قرآن آمده. فرعون و ساحران او از همان زيركي مار برخوردار هستند اما دست آنان در انجام امور مردم دستي همراه باسوء و پنهان كاري و دروغ است. همين است كه در برابر هوشياري و پاكي و شفافيت موسي به زانو در ميآيند.[2] از اين زاويه به داستان نگاه كردن، سبب ميشود كه مخاطب اين داستان، در هر زمان و مكاني بتواند از همان تجربهاي برخوردار شود كه موسي برخوردار شده بود. از اين منظر، تجربهموسي، در واقع تجربهاي خاص و منحصر به فرد نيست كه در مقطع خاصي از تاريخ اتفاق افتاده باشد. فرعون و ساحران او هم تنها جباران و دروغزنان جا مانده در تاریخ گذشته نیستند. حتي در روايات متون مقدس نيز اين تجربه را براي عيسي مسيح و يارانش ميخوانيم. اين تجربهاي انساني است و هركسي در هرزماني و مكاني در برابر جباران و تزويرگران روزگار خودش ميتواند با بيدار كردن همين ويژگيها در خويش، به صحنه بيايد و ساحران زمانهي خود را رسوا كند. آيا اين ويژگيها، در صورتي كه با هم باشند، از آيات بزرگ خداوند در انسان نميتواند باشد؟ و آيا اينگونه آيات سبب پيدا كردن خويشتن انسانيِ زنده و اكنوني انسان نخواهد شد؟ بنا بر آنچه گذشت، می توانم بگويم مفهوم بازگشت به خويش، به معنای بازگشت به سنت و تاريخ گذشته نمیتواند باشد. اعم از آنکه سنت دينی باشد يا سنت ملی. بلکه بازگشت به خويشتن انسانی خويش و خود را بنا کردن است. اسطورههای هر ملتی نيز در اين جا همچون مصالح اوليه و بنيادينی است که در اين معماری تازه و در چینشی متناسب با نیاز امروز به کارگرفته میشوند. در قرائتي كه من از شريعتي دارم گمانم اين است كه در عرصه ی بازگشت به خویشتن، شريعتي آغازگر چنين راهي بود، آغازي كه نافرجام ماند و متاسفانه آنچه از داستانهاي ديني در اين سالهاي بعد از انقلاب در عرصهي آموزش و پرورش اتفاق افتاد و به فرزندان ما آموخته شد، با همان رويكرد سنتي بود و نگاهی که شاید تلاش می کرد از آدم ها ابزارهای مطیع و مقلد بسازد و نتيجهي آن هم چنان عيان است كه حاجت به گفتن نيست. علي طهماسبي
نويسنده : بهروز قزلباش
فرمان جنگ را خداوند صادر ميكند. اواين كار را با تقسيم صفات بين خداوندان زمين، از جمله خداي سپاهيان و سربازان انجام ميدهد. اين الگوي تفكر بشري است كه در چهره خدايان المپolympe و از جمله آنها ولكانسvulecain ژنون، همسر ژوپيتر junon ، مركور فرزند ژوپيترmercure و... تجلي يافته است. فارغ از باورهاي اساطيري و افسانهاي بشري درباره اقامت خداوندان باستان در كوههاي المپ كه فرمان جنگ را صادر ميكردند بشر در كتابهاي مقدس هم با موضوعات جنگي و يا فرامين جنگي مواجه شده است. در باب سيام از ارميا، نبي آمده است: <اينك توفان خداوند، غضب خداوند،با حدت ظاهر ميشود و بر سر شريران فرو ميريزد. حدت خشم خداوند تا برآورده شدن تمنيات قلبياش فروكش نخواهد شد.> و فرمان صريح قرآن كريم در آيه 9 از سوره نهم چنين است: <با كساني كه به خداوند و روز رستاخير ايمان ندارند و آنچه را كه خدا و رسولش حرام كرده، حرام نميدانند، جنگ كنيد و نيز با اهل كتاب كه به دين حق نميگروند، بجنگيد، با آنان تا هنگامي كه به دست خود جزيه دهند و تسليم شوند، بجنگيد.> جنگها در ميان بشر چنان <بد اخلاقي> و <بد بشري> را بهجاي گذاشتهاند كه نفرت از خواندن خاطرات جمعي جنگهاي جهان سراسر وجود انسان را تسخير ميكند. تصور كنيد خونريزي و مرگ بهجاي ترانه و شعر! ريمون داژيل
مفهوم بازگشت به خويش، به معنای بازگشت به سنت و تاريخ گذشته نمیتواند باشد. اعم از آنکه سنت دينی باشد يا سنت ملی. بلکه بازگشت به خويشتن انسانی خويش و خود را بنا کردن است. اسطورههای هر ملتی نيز در اين جا همچون مصالح اوليه و بنيادينی است که در اين معماری تازه و در چینشی متناسب با نیاز امروز به کارگرفته میشوند.
اسطوره بازگشت به خویشتن،
*******************
بازگشت به خويشتن، اگرچه نه با اين عنوان، اما با مضاميني در برگيرندهي همين دغدغه، ابتدا از سوي متفكرين اسلامي در برابر غرب مدرن مطرح شد. عمدهترين انگيزهي طرح اين مضامين، شايد احساس تحقير شدگي ملتهاي مسلمان در برابر دانش، صنعت و تمدن غرب بود. احساسي كه به گمان من هنوز هم به قوت خود باقي است و پس از گذشت حدود يك و نيم قرن تلاش، و پديد آوردن انواع تئوريهاي گوناگون، و شكست اندوهبار بسياري از آن تلاشها، هنوز هم به عنوان يك دغدغهي اساسي قابل طرح است.
| Design By : Night Skin |


