تبليغاتX
اندیشه


اندیشه

فرهنگی

بخش دوم و پاياني در بخش نخست اين گفت و گو به مسايلي چون موانع راهبردي گفتمان هاي رايج پرداخته شد و اين كه چه گفتماني مي تواند در شرايط كنوني براي يك فهم حداكثري در جامعه موفق عمل كند . در اين بخش به ادامه اين گفت و گو مي پردازيم كه اميد است توسط آن تا اندازه اي به دغدغه هاي شما پاسخ داده شود . سكولاريسم حداقلي را چگونه تبيين مي كنيد ؟ سكولاريسم حداقلي يعني جوامع پس از سكولاريته كه يك بخش آن حضور مذهب در حوزه عمومي است كه بر اثر انتقادهايي كه بر عقل وارد شده شكل گرفته است. ‌ هابرماس به عنوان كسي كه شيفته عقل روشنگري است و معتقد است كه بايد عقل روشنگر بر كرسي نشانده شود اين موضوع را به خوبي درك كرده است كه عقل محدوديت‌هايي دارد كه نمي‌توان از آن چشم پوشيد. او معتقد است كه مذاهب مي‌توانند در عرصه‌هاي مختلف با اين عقل به تعامل برسند و دستاورد داشته باشند. ‌كارل ياسپرس آلماني مي‌گويد مذاهب شرقي و تمدن يوناني يك عصر محوري در تاريخ بشر ايجاد كرده است در هزار سال قبل از ميلاد مسيح در صورتي كه مدرنيته و روايت غالبش اين موضوع را قبول ندارد. هابرماس در ادامه مي‌گويد: اين اديان هنوز مسايل قابل فهم و آموزشي براي عقل جديد دارند كه عقل از آن غافل بوده و بايد اين تعامل صورت پذيرد. هابرماس از طرف ديگر معتقد است كه اديان ، تمدن ساز بوده‌اند، پس اگر مدرنيته يك تمدن است پس اديان در شكل‌گيري آن نقش داشته‌اند. ‌ايشان به صراحت مي‌گويد: <جنبش‌هاي بنيادگرايي كه نتيجه خشك انديشي برخي سكولارهاست، باعث شده كه اين جنبش‌ها به چهره جهان و اديان هم ضربه بزند.> اين جنبش‌ها را بايد درست تحليل كرد تا وقتي كه اين گونه مطلق‌انگاري از مدرنيته و نسخه‌پيچي مطلق وجود دارد ما نمي‌توانيم به دستاورد مشخصي برسيم و اين جنبش‌هاي اجتماعي و مذهبي نهايتا خانمان‌سوز مي‌شوند.> ‌هابرماس مساله جالب‌تري را مطرح مي‌كند و مي‌گويد: اديان چيز كهنه‌اي نيستند، اديان تمدن ساخته‌اند و امروز هم نقش مهمي ايفا مي‌كنند و بر عقلانيت مي‌توانند تاثيرگذار باشند. اين عقل محدوديت‌هايي دارد كه در آراء سكولاريسم خود را آشكار كرده است و اين توجيهاتي كه در آراء امثال جان را ولز در تاييد سكولاريسم تبيين شده است براي جوامع مذهبي قابل فهم نيست. ايشان در ادامه مي‌گويند: به جز ايرلند و لهستان آمار افراد مذهبي در اروپا رو به رشد فزاينده است. ما درخانه‌اي كه عقل سكولار را پرورانده دچار مشكلاتي هستيم و اگر نخواهيم به نقد اين عقل بپردازيم مشكل پيدا مي‌كنيم. اين جملات از زبان كسي بيرون مي‌آيد كه مذهبي نيست و تنها مي‌خواهد پروژه سكولاريته غربي و پروژه معقول عصر روشنگري را مطرح كند اما با مشكلات و معضلاتي رو به رو شده است كه از دل همين سكولاريته بروز و ظهور يافته است. ‌ در اين فرآيند نقش و جايگاه روشنفكران مذهبي چگونه قابل تبيين است و اينان با چه مبنايي پروژه مدرنيزاسيون را تكميل مي‌كنند؟ ‌ به اعتقاد من روشنفكران مذهبي، فلسفه كلامشان جهان شمول مي‌شود. يعني مي‌توانند آراء خود را از سطح جهان سوم فراتر ببرند و اين آراء به قول اقبال تفسير معنوي از جهان است. ‌بر خلاف بنيادگرايي كه مي‌خواهد جهان را تفسير شريعت مآب و احكامي كند، روشنفكري ديني مي‌خواهد تفسير معنوي از جهان ارايه كند. ولي اين ادعا و نياز كه هم در جامعه ما و هم در جهان وجود دارد به شدت خطرناك است. مگر اين كه ما بتوانيم مباني تئوريك قوي براي اين ادعا تدارك ببينيم. ‌ما نبايد يك روز شيفته سوسياليسم، يك روز ليبراليسم و حقوق بشر بشويم. همه اين‌ها قابل تامل هستند اما مشكل ما جاي ديگري است. ‌ما هر بار در برابر اين ايده‌ها سپر مي‌اندازيم دچار مشكلات بيش‌تري مي‌شويم. ما همواره در طول تاريخ كساني را ديده‌ايم كه معتقد بوده‌اند بايد از فرق سر تا ناخن پا فرنگي بشويم. از جمله كساني كه به اين تز معتقد بودند تقي‌زاده بود كه در سال 1339 در مجله سخن نهايتا اين گفته را پس گرفت. اما درست در همان سال خيلي از روشنفكران ايراني شيفته گفتمان عدالت سوسياليستي شدند و وقتي سال 1368 روشنفكران و وارثان گفتمان عدالت سوسياليستي اين شعار را پس گرفتند، درست در همان سال روشنفكران ليبرال آمدند شعار ليبراليسم و حقوق بشر را مطرح كردند. يعني ما در هر دوره‌اي يك تقي‌زاده داشته‌ايم. در اين بين روشنفكران مذهبي دچار چه مسايلي بودند؟ در همان مقاطع روشنفكران مذهبي چه جريان سياسي‌اش و چه جريان فكري‌اش، در مقاطع مختلف يا وادادگي ايدئولوژيك داشته‌اند يا وادادگي استراتژيك. بخشي از مجاهدين وادادگي استراتژيك به ماركسيست داشتند و بخشي وادادگي ايدئولوژيك.مهندس بازرگان وادادگي روشي به اسلام علمي پيدا مي‌كند و شريعتي گاها به سوسياليسم امتياز مي‌دهد. نحله كيان هم در يك مقطعي به ليبرال دموكراسي، كلام و متدلوژي انگليسي وا مي‌دهد. انديشه و به طور كلي عقلانيت به همان اندازه كه متاثر از شرايط زماني و مكاني داخلي است به همان اندازه تحت سيطره امواج انديشگي جهاني است و نمي‌توان آن را ناديده گرفت. اين جا به جايي‌ها طبيعي و منطقي به نظر مي‌رسد. شما چه مشكلي را رديابي مي‌كنيد؟ اين وادادگي‌ها دو خطر به دنبال دارد: اول اين كه باعث مي‌شود بنيادگرايي مستحكم‌تر شود و جرات تعرض بيش‌تري پيدا كند. دوم اين‌كه سكولارها دچار اين توهم شوند كه مي‌توانند مشكل جامعه را حل كنند. در حالي كه ما نيازمند پژوهش بومي در جامعه هستيم. ‌از آنجا كه متدلوژي امروز وارداتي است ما گره از مشكلات نمي‌توانيم باز كنيم. يك جمله‌اي گاستون باشلار، انديشمند فرانسوي دارد كه جالب توجه است. او مي‌گويد: علم و فلسفه‌ها كهنه مي‌شود ولي اين تخيل شاعرانه است كه پايدار مي‌ماند. ولي من اين جمله را اين گونه بهتر مي‌پسندم كه بگويم علم و فلسفه‌ها كهنه مي‌شوند، اما اين تخيل پيامبرانه است كه جاودانه مي‌ماند. اديان هنوز هستند و اين فلسفه‌ها و علم‌ها هستند كه كهنه مي‌شوند. اين تخيل پيامبرانه همواره با قرائت‌هاي گوناگوني مواجه شده است وجه تمايز نوانديشي ديني يا مذهبي با سنتي‌ها و به عبارتي بنيادگراها در چيست؟ ‌ بنيادگراها و سنتي‌ها با قرائت غلط و بسته از تخيل پيامبرانه ـ شاعرانه موفق شده‌اند كه هم سكولارها را در جامعه ما شكست دهند و هم روشنفكران مذهبي را. چون بنيادگراها به همين علم‌ها و فلسفه‌هايي كه كهنه مي‌شوند تمسك مي‌كنند و روشنفكران مذهبي هم چون نمي‌توانند از مباني فلسفي و علمي استفاده كنند همواره مغلوب بنيادگراها مي‌شوند. ‌ نوانديشي و نوگرايي ديني معتقد به گوهر اديان و آزادانديشي در فلسفه و علم هستند و به تعامل دين و علم و عرفان و هنر و فلسفه معتقدند، نه مزدوري. ‌ روشنفكران مذهبي و ديني بايد بتوانند در بزنگاه‌هاي مختلف در موج انديشه‌هاي فلسفي و علمي جا پاهاي مختلف و متنوعي ايجاد كنند كه اين امر نيازمند بومي كردن انديشه و پژوهش است. ما در ايران خيلي كم ديديم كه پس از بازرگان كساني به دنبال رابطه دين وعلم بروند. در صورتي كه در غرب هنوز اين مساله موضوعيت دارد. بعد از نظريات نيوتني و هايزنبرگي هنوز خيلي‌ها در غرب دوست دارند ايمان خود را حفظ كنند. مشكل ما فقدان پژوهش بومي و نهادينه نكردن پژوهش است. پورهرمزان مي‌گفت: ما ده هزار صفحه درباره اقتصاد شوروي برنامه داريم ولي 100 صفحه درباره اقتصاد ايران، مطلب نداريم. ‌ آيا ما در طول تاريخ هيچ گاه پژوهش بومي داشته‌ايم؟ وقتي كندي آراء ارسطو را ترجمه مي‌كند، صد سال بعد ابوعلي سينا در منطق مشرقين خود چيز جديدي مي‌آورد. ابوريحان و ابوعلي سينا 13 ايراد از فلسفه ارسطو مي‌گيرند. بين نحويون و منطقيون گفت و گوي شديدي صورت مي‌گيرد و بعد ديدگاه فلسفي اشراق سهروردي شكل مي‌گيرد.در اين دوران يك تمدن جانداري شكل مي‌گيرد كه به طور خوابگردانه انديشه توليد مي‌كند و متدلوژي تحقيق در آن بومي مي‌شود كه نهايتا اين پژوهش تمدن و انديشه ساز مي‌شود . اگر به كتاب ماجراهاي فلسفي در جهان اسلام رجوع كنيد به تنوع و ايده سازي ايرانيان و مسلمانان در اين دوره پي مي‌بريد.‌ اگر به غرب رجوع كنيم ما چند حوزه تمدني فكري را مي‌توانيم ببينيم؟ در غرب ما چهار حوزه تمدني -فكري در سپهر مدرنيته داريم. اول -آنگولاساكسوني دوم-آلماني، سوم-فرانسوي و چهارم آمريكايي. هر كدام از اين حوزه‌ها يك ويژگي دارند. اين چهار حوزه وقتي با هم مواجهه مي‌كنند مغلوب يكديگر نيستند. به عنوان مثال اگزيستانسياليسم وقتي از فرانسه به انگليس مي‌رود شكلش تغيير مي‌كند اما چيز عجيبي نمي‌شود فقط قوام وشاخ و برگ پيدا مي‌كند. ما چنين ويژگي‌هايي نداشتيم. ريشه اصلي فقدان اين نوع رويكرد به پژوهش در چيست؟ يك سري از اين مسايل كه در علوم انساني مطرح است عللش به حاكميت‌ها و مستقل نبودن حوزه‌هاي علمي چون دانشگاه‌ها بر مي‌گردد. و يك سري هم چيزهايي است كه ما به آن توجهي نداريم. براي ما پذيرفته نيست شخصي چون مهندس بازرگان وقتي چند نهاد علمي و مدني ايجاد مي‌كند، نحله علم و دين پژوهش از بين برود. يعني به ميزاني كه كتاب هايي از آن طرف در رابطه با علم ودين براي ترجمه نمي‌آيد، همه چيز تعطيل مي‌شود.‌اتفاقي كه در انقلاب فرهنگي افتاد فقط مربوط به سال 1359 نبود.انقلاب فرهنگي تمام دانشگاه‌هاي ايران را بي خاصيت كرد. دو گرايش در رشته علوم انساني غالب شد كه اين دو گرايش كاملا فلسفي بودند. جنگ‌ هايدگري ها و پوپري ها. هر دوي اين گرايش‌ها براي ما شوم بود. از هايدگري‌ها قرائت‌هاي استبدادي در آمد كه نمونه آن در جامعه ما قابل تامل است. اين ها ضد مدرنيته بودند و گرايش پوپري‌ها كه سروش تحت تاثير آن بوده از اين هم بردن دين در عرصه خصوصي كه هيچ سنخيتي با جامعه ما ندارد بيرون آمد. اين معضل را مي‌توان در ساير انديشمندان هم رديابي كرد. به عنوان مثال وقتي ما از مكتب فرانكفورتي‌ها صحبت مي‌كنيم خود به خود به حوزه مدرنيته راه مي‌يابيم، اما زماني كه از اقبال و شريعتي به خصوص شريعتي صحبت مي‌شود مشخص نيست كه اين انديشمند از چه خاستگاهي به مدرنيته نقد وارد مي‌كند. اين اشكال به فرديد و آل احمد هم وارد است. اگر از خاستگاه سنت است چگونه ما مي‌توانيم توقع داشته باشيم كه اين روشنفكران روزنه‌اي به سوي مدرنيته بگشايند و اگر از خاستگاه مدرنيته است چه نوع مدرنيته‌اي.جرياني كه بين سنت و مدرنيته گير افتاده است چه تعامل و تقابلي مي‌تواند بين دو ساحت سنت و مدرنيته ايجاد كند آيا در اين وضعيت ما مي‌توانيم بستري مدرن را براي اين نوع از انديشه‌ها متصور شويم؟ بين فرديد ، آل احمد، شريعتي و اقبال تفاوت‌هايي وجود دارد، همان طور كه تشابهاتي هم وجود دارند جلال آل احمد، يك اديب است. ما در كتاب غرب زدگي و خدمت و خيانت روشنفكران، غلبه ادبيات بر انديشه را مي‌بينيم. فرديد متاثر از هايدگر كه به نظر من با جلال آل احمد و شريعتي متفاوت است. آيا ما در آثار شريعتي غلبه ادبيات بر انديشه را نمي‌بينيم. ادبياتي كه گاهي خيلي رمانتيك هم مي‌شود؟ به نوعي، ولي شريعتي به خاطر جمله پردازي و نبوغ شاعرانه‌اش اينگونه به نظر مي‌رسد اما انديشه شريعتي مباني دارد و مثل جلال نيست.جلال اديبي است كه از ماركسيسم سر خورده شده است و سرگرداني روشنفكران را ديده است. فرديد يك انديشمند هايدگري است و چون جلال سرگردان، فرديد به عنوان يك روشنفكر تنها اعلام خطر مي‌كند و مي‌خواهد از عرفاني كه به آن مسلط نيست استفاده كند. اقبال، شريعتي و سيد جمال پروژه دارند و آن مدرن كردن جامعه است. معنوي كردن عصر وبه روز كردن مذهب هم از جمله كارهايي بود كه اينان درصدد انجامش بودند.‌ چه تفاوتي بين رويكرد شريعتي و سروش به مذهب وجود دارد؟ سروش مي‌خواست مذهب را به روز كند، اما شريعتي در فكر اين بود كه عصر را معنوي كند .در اين بين عده‌اي هم مي‌خواهند عصر را شريعت مدار كنند بايد دقت كرد كه مذهبي بودن با شريعت مدار بودن متفاوت است. شايد مشكل روشنفكران ما همين است. برگرديم بر سر تفاوت روشنفكران نسل سوم، چه تفاوتي واقعا بين چهره‌هاي ياد شده وجود دارد؟ من براي جلال آل احمد پروژه‌اي كه شريعتي به دنبالش بود را نمي‌بينم. من ناله يك آدم دردمند را مي‌بينم كه قرائت ضد غربي از ادبيات ماركسيستي اش بيرون مي‌آيد. اگر به رمان‌هاي آن زمان دقت كنيم تاثير پارادايم ماركسيستي بر حوزه ادبيات را مي‌بينيم. به راستي چه تفاوتي بين يك اديب و يك متفكر يا روشنفكر وجود دارد؟ معمولا ادبا مضمون را مي‌گيرند و متفكران كار ادبا را بسط مي‌دهند. اگر دقت كنيم براي اولين بار نقد قدرت در چند دهه اخير توسط مخملباف آغاز شد.او در عروسي خوبان اين نقد را آغاز مي‌كند. ادبا به خوبي شرايط را فهم مي‌كنند اما به خوبي دسته بندي نمي‌كنند. اين فيلسوف ها و جامعه شناسان هستند كه به خوبي مفاهيم را دسته بندي مي‌كنند.فيلسوف‌ها مسايل را انتزاعي دسته مي‌كنند كه خطرناك هم هست. جامعه شناسان عيني تر دسته بندي مي‌كنند. اما استحكام دسته بندي فيلسوفان را ندارند. ادبا، زود مي‌گيرند، فيلسوفان و جامعه شناسان آن يافته‌ها را به خوبي دسته بندي مي‌كنند.‌ چه تفاوتي بين فيلسوفان و جامعه شناسان وجود دارد؟ همان طور كه گفتم در تفكر فلاسفه انتزاغ وجود دارد و جامعه شناسان به واقعيت زياد توجه مي‌كنند. اما عمق و دقت فيلسوفان را ندارند. اين تفاوت بين اقبال و شريعتي به خوبي مشخص است. شايد پروژه يكي باشد اما اين تفاوت ها وجود دارد. شما مي‌توانيد به رابطه هايدگر و هلدرينگ (شاعر آلماني) نگاه كنيد. هايدگر مي‌گويد هلدرينگ اعلام خطر مي‌كند و من مي‌گيرم اين تمايزات وجود دارد. من بين نگاه جلال آل احمد، فرديد و شريعتي فرق مي‌گذارم. فرديد يك ديدفلسفي دارد كه قادر به تبيين آن نيست و فقط به مدرنيته اعتراض مي‌كند. انديشه‌هاي فرديد بعد از انقلاب دو دسته شده است. عده‌اي همان انديشه نقد پست مدرنيته را بدون حمايت از تفكر سنتي ادامه مي‌دهند ولي گرايش رسمي تر آن از حمايت سنتي عليه مدرنيته استفاده مي‌كنند و چيز خطرناكي هم هست.ولي به طور كلي روشنفكران مذهبي در ايران يك پروژه دارند و آن معنوي كردن عصر است. منتها با تمام نقاط ضعف و قوت خودش.‌ اين پروژه چه دستاوردهايي داشته؟ اگر بخواهيم سياسي تر ببينيم، اينها جلوي خشونت و كشتار را گرفته‌اند. چون همان طور كه مشخص است. محصول شبه مدرنيسم، بنياد گرايي است و اين روشنفكران مذهبي هستند كه آن را كم رنگ تر كرده اند. درتركيه دستاورد داشته و نگذاشته اند بنيادگراها بالا بيايند.پروژه معنوي كردن عصر كه توسط روشنفكران مذهبي مطرح شده يك سري گيرها و نقاط ضعفي هم دارد كه بايد برطرف گردد. كه يكي از راه‌هاي برون رفت آن كاويدن روي مفهوم عقل است.ما استقرارمان روي مفاهيم مدرن ضعيف است و اين باعث مي‌شود در بزنگاه‌هاي استراتژيك در ايران وا بدهيم كه ريشه اين وادادگي كاملا فكري است. در دوران اصلاحات، روشنفكران ديني (نحله كيان) وا دادند. در مقاطعي روشنفكران مذهبي از جمله در انقلاب ايران وا دادند. خاستگاه اين وادادگي‌ها بر مي‌گردد به خلا مسايل تئوريك.اگر ما نتوانيم انديشه‌هاي گوناگون را آسيب شناسي كنيم، دور صد ساله سيكل معيوب عدم انديشه سازي و دموكراسي تمديد مي‌شود و اين باعث مي‌شود كه ما به جاي قابل تاملي نرسيم.بايد ديد آيا ما مي‌توانيم انديشه اي در اين سو بسازيم كه در تعامل با مدرنيته، راه جديدي به وجود آورد. به اعتقاد من پست مدرنيسم راه بعد از مدرنيته نيست. بلكه يك انتقاد به مدرنيته است اين ادعاي كلان روشنفكران مذهبي بوده است. اين ادعا غلط نيست الان به گونه‌اي شايگان هم اين حرف را مي‌زند. هايدگر هم از اين بن بست حرف مي‌زند. هابرماس هم از آن مي‌نالد. ولي در اين ميدان نبايد فريب خورد. در حال حاضر بنيادگراهاي مسيحي و مسلمان هم صحبت از انحراف مدرنيته دارند و مي‌خواهند مدرنيته را به قول معروف آدم يا اصلاح كنند. در اين كه مدرنيته اين بن بست و مشكل را دارد حرفي در آن نيست. داوطلب براي مواجه با مدرنيته زياد است اما برگزيده كم است. روشنفكران مذهبي ادعاي جهاني شان سر جاي خودش محفوظ، ولي براي ادعاي محلي خودشان هم بايد تدارك ببينند. در غير اين صورت فقط مدعي‌اند و برگزيده نيستند. برگزيده شدن ناشي از آن است كه بتوانند مباني نظري و شرايط عيني را آماده كنند و مدل ارايه كنند. امروز خود غربي‌ها مي‌گويند اين اتفاق در سكولارها افتاده است. اما اين مدرنيته همچنان حاكم ا ست و دلبري مي‌كند و قدرتمند است و هر چالشي هم بايد از درون آن بيرون بيايد. در اينجا شما مدرنيته را يك كليت فراگير فرض مي‌كنيد كه از بستر يوناني و غربي خودش برخاسته است. شما در كتاب هرمنوتيك غربي و تاويل شرقي، دسته بندي عقل‌ها را داريد. مثلا مي‌گوييد عقل مذهبي، عقل شرقي، عقل غربي يا يوناني و غيره به اعتقاد من عقل يك مفهوم كلان است و دستاوردهايي دارد. اين دستاورد در غرب يا شرق در پارادايم منطقي خودش تعريف پذير مي‌شود. اما چيز عجيبي از آن در نمي‌آيد كه كاملا با هم متفاوت باشد. مباني آن ممكن است بنا به شرايط اجتماعي-سياسي- و حتي جغرافيايي متفاوت باشد اما دستاوردهاي عيني آن چون رعايت حقوق شهروندي يكي است. به طور كلي عقل شرقي چه مشخصه‌هايي دارد كه عقل غربي ندارد يا برعكس- شما عقل و عقليدن را چگونه تبيين و تعريف مي‌كنيد؟ اول بايد به اين مساله اشاره كرد كه واژه عقل، اسطوره‌اي به مفهوم غيرقابل نقد و تنوع شده است. همين طور كه در دوراني مذهب، اسطوره غير قابل نقد و تنوع شده است مي‌گويند ما فقط يك عقل داريم.‌واژه عقل در سه تمدن غالب خودش معاني متفاوت دارد. عقل در ريشه يوناني‌اش رزيون يا راسيون است. درعربي واژه عقل از عقال به معني پرهيز دادن يا جلوگيري مي‌آيد به قول معروف به معناي رام كردن استفاده مي‌شود . در عربي مي‌گويند به پاي شترعقال زد.‌‌ واژه عقل در ايران معادلش خرد است . يعني عميق شدن . تعاريف و معاني اين واژه حتي در جاهاي مختلف متفاوت است و شرايط زماني و مكاني دارد. هابر ماس به اين مساله اشاره مي كند و مي‌گويد : اين نوع عقلانيت مدرن محدوديت‌هاي خاص داشته و دراين فضا سكولاريسم شكل گرفته است و صريح هم مي‌گويد جنگ و كشتارهاي مذهبي باعث پيدايش اين نوع سكولاريسم شده است .پس براي عقل يك تعريف جهانشمولي وجود ندارد لازم است گريزي بزنيم به تدبير و روش لالاند فرانسوي دركتاب نقد عقل عرب ، نوشته محمد عابد جابري متفكر مراكشي ،اين كتاب ، كتاب بزرگي است البته در اين كتاب درمورد عقل (خرد)و شهود ايراني ظلم شده است . اين كتاب متاثر از ساختارگراهاي فرانسوي و زبان‌شناسي چون فرناندو دو سوسور سوييسي است .اين‌ها به نوعي با مدرنيته غالب به چالش مي‌نشيند اين تفكر مي‌گويد ما يك عقل محض داريم و يك عقل پرورده. عقل محض و خلاق را همه انسان‌ها دارند. اما يك عقل پرورده يا شكل گرفته داريم كه در زمان و مكان غالب، خودش را پيدا مي‌كند. لالاند مي‌گويد: اين عقل شكل گرفته در زمان و مكان تحول پيدا مي‌كند اما يك سري مسايل ذاتي را با خودش حمل مي‌كند. لالاند معتقد است عقل يوناني كه حاكم بر عقل غربي است ابژه پرور است و در طبيعت و انسان تحقيق مي‌كند و اين عقل تحول پيدا كرده است. دريك دوره‌اي ما عقل يوناني داشته‌ايم بعد عقل مدرن آمده و الان ما عقل پست مدرن داريم. لالاند بعد مي‌گويد اين عقل دو خصيصه را با خود حمل مي‌كند. يكي اين كه ابژه محور است و در طبيعت تحقيق مي‌كند و يك ويژگي ديگر را كه از كاستروف انديشمند گرفته است را اين گونه مطرح مي‌كند. او مي‌گويد: بايد ديد هر تمدني بين خدا، طبيعت و انسان چه ارتباطي برقرار مي‌كند.درتمدن يوناني خدا در طبيعت است و در تمدن مسيحي، خدا با انسان همراه است. تمدن غربي در اين رابطه هميشه دو بعدي بوده است. ولي در شرق ، طبيعت و انسان وسيله شناخت خدا است . خدا هيچ وقت در طبيعت مضمحل و حل نمي‌شود . اين در اديان شرق است. ‌ شما مي‌خواهيد نتيجه‌گيري كنيد كه محصول عقليدن در زمان و مكان‌هاي متفاوت، دگرگون است. اين دگرگوني برآمده از چه چيزي است؟ من انساني هستم كه مي‌انديشم و اين انديشيدن در زمان و مكان محدود مي‌شود بخشي از زبان غريزي است و يك ناخودآگاهي در عقليدن من تاثير مي‌گذارد. مي‌توان گفت تكوين عقليدن.‌ تمدن ما ، تمدن شعر است. تمدن عرب ، تمدن فقه، تمدن يونان، تمدن فلسفه و تمدن‌ هند، تمدن عرفان است. همه اين تمدن‌ها، دستاورد داشته‌اندولي يك ويژگي‌ شاخصي داشته‌اند يك مساله ديگر را هم بايد مطرح كرد و آن اين كه اگر عقل سير عمودي دارد چرا نبايد سير افقي داشته باشد. اگر در زمان قابل تفكيك است چرا در مكان نبايد قابل تفكيك باشد. يعني اين كه عقل در شرق يك مشخصه‌هايي دارد و در غرب مشخصه‌هاي ديگر. منظور من از عقل مذهبي اين است كه يك نوع نگاه معنوي در نگرش انسان مي‌تواند وجود داشته باشد. اين به معني اين نيست كه عقل يوناني خدا را قبول ندارد. ‌ اين معنويتي كه شما از آن نام برديد چه نسبتي با ديدگاه انديشمندي چون ملكيان برقرار مي‌كند؟‌ من متاسفانه ديدگاه ملكيان را متوجه نمي‌شوم . به نظر من ملكيان دارد مذهب را به يك نوع عقلانيت تقليل مي‌ دهد. بعد انسان ها را به يك دين نخبه دعوت مي‌كند. در بحث عقلانيت و معنويت، ملكيان در حقيقت مي‌خواهد تمام جنبه‌هاي غيرعقلاني مذهب را با عقلانيتي كه ايشان خودش در نظردارد تحت تاثير فلسفه انگليسي و فلسفه زبان قرار دهد. نتيجه كار ملكيان عبور از همه اين مفاهيم است كه جاي بحث دارد. اين عقلانيت و معنويتي كه روشنفكران مذهبي مي‌گويند فرق دارد.‌ تفاوت اين چند نوع عقلانيت در چه سطحي بروز مي‌يابد وما از چه زماني با عقل‌ها و عقليدن‌ها مواجه مي‌شويم؟‌ اين حرف من،حرف جديدي نيست. شهرستاني در قرن‌ها قبل در كتاب ملل والنحل مي‌گويد ويژگي‌ تفكر يوناني ، هندي ، عربي و ايراني فرق مي‌كند . حتي باطني و بيروني بودن اين تفكرات و تمدن‌ها را توضيح‌ داده است دعوايي بين ابوبشير متي و ابوسعيد سيروفي درقرن چهارم در بغداد در حضور خليفه شكل گرفت.ابوسعيد سيروفي مدعي است كه فلسفه يوناني و ارسطويي جهانشمول است و گريزي از آن نيست . اما ابوبشير متي مي‌گويد اين فلسفه برآمده از زبان يوناني است چگونه مي‌تواند جهانشمول باشد. اين منطق براي اين زبان است . ابوبشير متي مي‌گويد: ما خود نحو داريم.‌ جالب اين كه تمدن اسلامي كه تمدن فقه است ، قبل از فلسفه ارسطو شكل گرفته است. يعني با همان منطق بياني كه جابري مي‌گويد بوجود آمده است. فراهم آوردن منطق نحو كه ريشه فقه است كاملا ايراني است كه عرب‌ها از ايراني‌ها گرفته اند.‌ سيبوئيه كه دستور زبان نحو عربي را تنظيم كرد ، ايراني بود. بعد شافعي با الهام از آن فقه را تدوين كرد كه بعد اصول و احكام از آن درآمد و تمدن اسلام شد تمدن فقه. پس اين تفاوت‌ها وجود داشته و حرف جديدي هم نيست.‌حالا چون دوره ، دوره مدرنيته است و عقلانيت اسطوره‌اي شده است اگر كسي از عقل ديگر بگويد ، دارد اعوجاج مي‌كند. در صورتي كه اين تفاوت‌ها از قديم وجود داشته است .اين تفاوت‌ها اتفاقا گفت وگو را ممكن مي‌كند و اگر اين تفاوت‌ها را درك نكنيم مشكل روشنفكران در صد سال اخير همواره تكرار مي‌شود و نمي‌توان از آن خارج شد. هابرماس در سخنراني خود در دانشگاه هولبرگ نروژ در آذر 1384 مي گويد فكر نكنيد كه اديان براي زمان‌هاي گذشته بوده است و كار كردي ندارد . تا زماني كه يك سكولار اين گونه فكر مي‌كند نمي‌تواند با يك مذهبي رابطه برقرار كند. هابرماس مي‌گويد: ‌- اديان حتي مي‌توانند براي سكولارها الهام‌بخش باشند و توانايي دارند تا انسان‌ها دنيا را بهتر بفهمند. ما به عقل و عقلانيت انتقاد نمي‌كنيم بلكه به نوع عقل انتقاد داريم. نوع عقل محدوديت دارد چون در زمان و مكان شكل مي‌گيرد.‌- اگر فلسفه‌ها داريم، پس اديان هم داريم، پس انواع عقل‌ها را هم داريم . پس اين تنوع امري بديهي است من روي تفاوت‌ها تاكيد مي‌كنم.‌- تمدن ها با يك ديگر تفاوت دارند. عارف‌هاي غربي شوريده و سوخته‌اند و عرفاي شرقي شوريده و سرمستند. مذهبي وغيرمذهبي آن‌ها هم با هم فرقي ندارد. اين ويژگي از كجا مي‌آيد. چرا عرفان ايراني با عرفان هند و غربي فرق مي‌كند.‌‌- عقلانيت يوناني آفاتي هم داشته همانطور كه عقل عرب و خرد ايراني هم داشتند. هم اين ها دستاوردهاي مثبت و منفي داشته‌اند . ما بايد به وضعيت خود و ديگر تمدن‌ها آگاهي داشته باشيم كه اين آگاهي تقابل و مواجهه منطقي را بوجود مي‌آورد.‌ با اين توضيح پس تكليف مباحثي چون جهاني شدن چه مي‌شود پس ما نمي‌توانيم در يك ظرف همديگر را فهم كنيم؟ ‌تفكيك كردن عقل‌ها جنگي را بر نمي‌انگيزد چرا كه جنگ همواره بين انسان ها وجود دارد. در جهاني‌سازي چه چيزي مي‌خواهد جهاني شود. انسان آن قدر خوب نيست كه بگذارد همه انسان‌ها جهاني شوند و از حقوق برابر برخوردار باشند. هر كس بايد تلاش كند تا در جهان سهمي پيدا كند. مگر جهان يكسره سوسياليسم و يا مشروطه شد كه الان بخواهد براساس حقوق برابر جهاني شود. دنيايي با بيش از هفت ميليارد جمعيت و با بظاعت اندك و خودخواهي انسان‌ها مگر مي‌توان جهاني شود. عده‌اي كه از امكانات ، قدرت و ثروت بيش‌تري برخوردارند جهان را آن گونه كه مي‌خواهند ترسيم مي‌كنند.‌‌ بحث من هم همين است تا ما به عنوان يك روشنفكر محدوديت و قابليت‌هاي خود را نشناسيم نمي‌توانيم حرفي براي گفتن داشته باشيم و يكي از اين محدوديت‌ها با توجه به اين كه روشنفكران دغدغه تئوري دارند همان مفهوم و ويژگي‌هاي عقل است . ما نمي‌توانيم با سازكارهاي تفكري بيانديشيم كه در جامعه‌مان محصولي نداشته باشد. به همين دليل روشنفكران ما در تعارض زيست مي‌كنند و براي خروج از اين بن‌بست ما بايد بتوانيم پژوهش را بومي‌ كنيم. سياست درايران فلسفه و تعقل را تعريف مي‌كند در صورتي كه اگر ما مباني عقلي محكمي داشته باشيم مي‌توانيم براي سياست، فلسفه تعيين كنيم.‌‌ درست است كه شرايط برانديشه تاثير مي‌گذارد اما اگر روشفنكران ما مباني تعقل استخوانداري داشته باشند با شرايط تعامل مي‌كنند تا اين كه تسليم شوند. روشنفكران ما چون زبان جامعه خودش را درك نكرده است ، باعث شده كه جامعه مذهبي ما به جامعه خرافي تبديل شود. اگر روشنفكران در همان مباني در جا بزنند به نفع بنيادگراها عمل كرده‌اند.در جامعه اي كه دين درحوزه خصوصي نمي‌تواند برود، اصرار بر اين مساله باعث مي‌‌شود كه از بنيادگرايي سر برآورد. وقتي مي‌گوييم دين در دولت نبايد دخالت كند بايد تئوري و مبنا داشته باشد. به طور خلاصه اين كه روشنفكر مذهبي و ديني بحران دارد و اين بحران بايد در يك سري شرايط ذهني و عيني تحليل شود. به عنوان مثال در مسايل ذهني توجه به نسبت خود با عقلانيت مقوله مهمي است. ‌
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 16:26 توسط هاشم| |

جنگ، خانم‌ها و آقايان!
نويسنده : بهروز قزلباش
فرمان جنگ را خداوند صادر مي‌كند. اواين كار را با تقسيم صفات بين خداوندان زمين، از جمله خداي سپاهيان و سربازان انجام مي‌دهد. اين الگوي تفكر بشري است كه در چهره خدايان المپolympe و از جمله آن‌ها ولكانسvulecain ژنون، همسر ژوپيتر junon ، مركور فرزند ژوپيترmercure و... تجلي يافته است. فارغ از باورهاي اساطيري و افسانه‌اي بشري درباره اقامت خداوندان باستان در كوه‌هاي المپ كه فرمان جنگ را صادر مي‌كردند بشر در كتاب‌هاي مقدس هم با موضوعات جنگي و يا فرامين جنگي مواجه شده است. در باب سي‌ام از ارميا، نبي آمده است: <اينك توفان خداوند، غضب خداوند،‌با حدت ظاهر مي‌شود و بر سر شريران فرو مي‌ريزد. حدت خشم خداوند تا برآورده شدن تمنيات قلبي‌اش فروكش نخواهد شد.> و فرمان صريح قرآن كريم در آيه 9 از سوره نهم چنين است: <با كساني كه به خداوند و روز رستاخير ايمان ندارند و آنچه را كه خدا و رسولش حرام كرده، حرام نمي‌دانند، جنگ كنيد و نيز با اهل كتاب كه به دين حق نمي‌گروند، بجنگيد، با آنان تا هنگامي كه به دست خود جزيه دهند و تسليم شوند، بجنگيد.> جنگ‌ها در ميان بشر چنان <بد اخلاقي> و <بد بشري> را به‌جاي گذاشته‌اند كه نفرت از خواندن خاطرات جمعي جنگ‌هاي جهان سراسر وجود انسان را تسخير مي‌كند. تصور كنيد خونريزي و مرگ به‌جاي ترانه و شعر! ريمون داژيل كه يكي از مقامات مذهبي در شهر پويي فرانسه بود (اين شهر در 514 كيلومتري جنوب شرقي پاريس واقع است) درباره تسخير اورشليم در جنگ‌هاي صليبي مي‌نويسد. <مناظر تحسين‌انگيزي ديديم... در خيابان‌ها و ميادين شهر، شاهد تلي از سرها، دست‌ها و پاها بوديم. افراد و سواران اجساد را لگدمال مي‌كردند... خون تا زانوي سواران و لگام اسب‌ها مي‌رسيد... اين فرمان عادلانه و ستايش‌انگيز خداوند بود كه مي‌خواست اين مكان به خون كساني آلوده شود كه آن را مدت‌ها با سخنان كفرآميز خود ملوث كرده بودند... مردم در كليسا و در تمام شهرها خدا را شكر مي‌كردند.> پاداش جنگ از ديدگاه اسلام چنين است: <اموال و جان خويش را فدا كنيد... خداوند گناهان شما را خواهد بخشيد. خداوند شما را به باغ‌هايي كه زير درختانش نهرها جاري است، وارد خواهد كرد... آيات 88 و 89 از سوره نهم قرآن كريم.> بشر اگر جنگ را مشيت الهي تصور كند، يا تصميم درباره جنگ يا صلح را تابع تصميم شهروندان و مردم بداند... يا <جنگ> را موجد و متمدن‌كننده بشر تلقي كند! ناچار به دليل عدم امكان استقرار دايمي جنگ بايد به صلح رو آورد. زيرا صلح مفهومي ابدي و ازلي از عشق و رستگاري را در خود نهفته دارد. بشر براي صلح و شعر و ترانه پا بر زمين گذاشت نه براي تفنگ، انفجار بمب و ريختن اشك‌ها و دست‌ها و سرهاي كودكان و سپس افتخار به ريختن خون بشر تا زانو در اورشليم! اما اين حرف در شرايط <بد اخلاقي> جهان به گوش كسي نمي‌رسد. او نه قدر شعر و زيبايي جهان را درك مي‌كند و ارزش صلح را ادراك مي‌كند و نه اعتقادي به آن دارد. ناچار بايد به سمتي برويم كه بشريت فرمان جنگ را در اختيار هنرمندان، نقاشان، اديبان و شاعران قرار دهد و فرمان صلح را در اختيار سربازان بگذارد. زيرا هنرمندان به دشواري‌ توان ابلاغ فرمان جنگ دارند اما فلاسفه و سربازان و سرهنگان ساده‌تر از نوشيدن يك ليوان آب فرمان جنگ مي‌دهند ولي وقتي كه سربازان از مرگ بترسند، صلح يك موهبت الهي است. به افكار نيچه نگاه كنيد. او مي‌گويد: <شما بايد صلح را مانند ابزاري براي جنگ‌هاي جديد دوست بداريد و كوتاه‌مدت‌ترين صلح را انتخاب كنيد.> مشروعيت كه امروز در جامعه ما كليد واژه بنيادين در تعامل قدرت - قدرت و ملت - ملت و بالاخره دولت - ملت است و به معناي حق تسلط است نه پذيرش مقبوليت از ديدگاه نيچه چنين گزارش شده است: ...< شما مي‌گوييد كه <انگيزه> خوب جنگ را مشروع مي‌كند. من به شما برادران مي‌گويم: <جنگ خوب> هر انگيزه‌اي را مشروع مي‌كند....> بازهم از زاويه‌‌اي ديگر به موضوع جنگ از ديدگاه نيچه در حد عبارات كوتاه‌نظر بيندازيم: <جنگ بايد بي‌رحمانه و عاري از ترحم باشد، تا نتيجه قطعي حاصل شود. تهور و سنگدلي، دلاوري، خدعه، نيرنگ، هشياري و در يك كلام <قدرت> تنها فضيلت‌هايي هستند كه در جنگ پسنديده‌اند.> شما را به خدا آدم بايد اين‌قدر ديوانه باشد كه عقل و عمل خود را به دست فلاسفه بسپارد؟! يا آن‌قدر ترسو باشد كه بلافاصله دست به تفنگ ببرد و شليك كند و تحت امر سرهنگان و سرداران و امراي ارتش يا فرمانداران نظامي يا بكشد يا خود را به كشتن بدهد؟! اما نمي‌توان پذيرفت كه اگر دشمن با بولدوزر خانه شما را خراب كرد بعد هم با اسلحه قلب كودك شما را هدف گرفت و شليك كرد و زنان را به اسارت كشيد و به جوخه‌هاي مرگ سپرد و اين صفت را تا كشتار قبيله‌اي و ايلي و روستايي و شهري مانند كشتار صبرا و شتيلا به اوج رساند. بعد هم اگر خون‌هاي ريخته شده تا زانويش بالا نيامد و خركيف نشد باز به كشتار ادامه دهد آنگاه جنگ تنها امكان ناگزير است و انفجار موشك‌ها در تل‌آويو كه چه عرض كنم در نيويورك و واشنگتن هم امر محالي نيست. و تو مجبوري باد در گلو بيندازي و بگويي <خانم‌ها و آقايان، جنگ.>! چه خدايان المپ بخواهند و يا نه، حمله سراسري انجام خواهد شد و انفجار موشك‌ها و تكه‌تكه شدن كودكان امري قطعي است. محل كار خود را ترك و به جنگ برويد!
نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 15:24 توسط هاشم| |

آیا آبشار دونچال،لویزان بعدی است؟

 

به نام آن که جان را فکرت آموخت.

 

نمیدانم که بر سر این نیاخاک اهورایی چه آمده و می آید؟نمیدانم که با این سرعت به کدامین سو میرویم؟آیا هیچ نمیخواهیم به فکر آیندگان خود باشیم؟یا اینکه اصلا به فکر خودمان هم نیستیم؟!علت این همه بی توجهی از کدام سو است؟از سوی مردم یا مسئولان؟چرا بسیاری از افراد بی تفاوت شده اند؟چرا مسئولان بر دقت خود نمی افزایند؟(البته ما فرض را بر این میگیریم که آنها کار خود را درست انجام میدهند و فقط دقتشان کم است!)چرا مردم در کارها خود را سهیم نمیدانند و درصد تعامل آنها با مسئولان بسیار پایین است؟

و چقدر زیاد است از این دست نمیدانم ها و چراها که شاید اگر آنها را در هر روز بشماریم،تعدادشان بسیار بالا میشود؟!!!

و حالا نوبت به آخرین چرا میرسد؟

چرا میخواهیم آبشاری به زیبایی دومانچال را از بین ببریم؟چه سود و منفعت هنگفتی در این پروژه خوابیده که ما نمیدانیم؟اصلا بهتر است قبل از اینکه به این چرا بپردازیم،کمی در مورد آبشار توضیح بدهم و شما خواننده محترم را با این منطقه بیشتر آشنا کنم.

همان طور که در مقاله قبلی گفته ام،این آبشار زیبا در شمال شرقی روستای رزجرد قزوین واقع میباشد.پس از اینکه روستا را به سمت گردنه الموت پشت سر گذاشتیم،در اولین مسیر خاکی که در سمت راست وجود دارد باید به آن سمت بپیچیم و پس از گذشت 1:30 ساعت پیاده روی به دره آبشار میرسیم که زیبایی و لطافت فراوانی در آنجا قابل مشاهده است.

وقتی دره را فرود کرده و به پای آبشار میرسیم به گونه های گیاهی مختلف و نادری برمیخوریم که در نوع خود بی نظیرند.

از این گونه ها میتوان به خانواده گندمیان،درخت بید،سرو کوهی،درختچه ولیک،تمشک،گون،خاکشیر،سرخس،پونه و بادام وحشی(این درخت،جزو درختهای ممنوع القطع میباشد.)اشاره کرد.

اینجا همچنین زیستگاه بسیاری از جانوران میباشد.

جانورانی مانند شغال،روباه،گرگ،خرگوش،گراز،تشی(یک گونه خارپشت) که زیستگاه اصلی آنان همین جا میباشد.

پرندگان فراوانی هم در این منطقه به حیات خود ادامه میدهند که از جمله میتوان به سبزقبا،زنبورخوار، کبک،باقرقره شکم سیاه،فاخته،انواع گنجشک سانان،عقاب،سارگپه و دلیجه اشاره کرد.

(لازم به ذکر است که یک جفت عقاب،سالها در صخره های آبشار زندگی میکردند که با هجوم انسانها! و وسایل راهسازیشان،آنها از این محل فراری شدند.)

در ضمن صخره های آبشار،زیستگاه اصلی زادآوری بادخورک معمولی(پرستو)میباشد.

در کل با توجه به آب فراوان و اقلیم منطقه،شرایط به گونه ای است که بیشتر گونه های گیاهی خزری را میتوان در اینجا دید و این به دلیل آبشار و رطوبت موجود در این محل میباشد.

دبی آب آبشار هم در فصل خشک(تابستان و پاییز)حداقل 30 لیتر در ثانیه میباشد.

حال باز هم با توجه به اشاراتی که داشتم و تمام زیباییهایی که نتوانستم نام ببرم،چند مطلب اساسی در ذهن من،بسیاری از افراد منطقه و همچنین خبره های کار دور میزند که بد نیست شما خوانندگان عزیز را هم در جریان این مطالب بگذارم،بلکه شاید شما عزیزان پاسخی برای آنها بیابید و به من و دوستان منعکس کنید.

1-در بررسی که به تازگی صورت گرفته،سنگ گرانیت ارزش قدیم را نداشته و در بازار،خرید و فروش آن با رونق گذشته صورت نمیگیرد.

2-در صورت استخراج سنگ گرانیت،به علت سختی و محکمی،ساییدن آن بسیار طول میکشد و هزینه بالایی دربردارد.

3-سنگ گرانیت از خود اشعه ساطع میکند که برای انسان مضر است.

4-با توجه به این مساله که برای داشتن توجیه اقتصادی،یک معدن باید حداقل 20 تا 30 سال قابل بهره برداری باشد ولی کل سنگهای این آبشار را حداکثر در طی مدت 3 تا 5 سال میتوان بهره برداری کرد،پس دیگر چه توجیه اقتصادی برای این موضوع وجود دارد؟!

5-یکی دیگر از مسائل این پروژه،جاده منتهی به آبشار میباشد که برای بهره برداری در آینده مناسب نمیباشد!

در صورتی که وقتی گروهی برای استفاده از یک معدن به یک نقطه ای میروند،باید مسیر را به بهترین نحو درست کنند که هزینه استهلاک را به حداقل برسانند.

حال با توجه به این مطالب و دیگر مسائلی که نمیتوان مطرح کرد و اینکه این طرح به نظر اصلا دارای توجیه اقتصادی نمیباشد،آیا قصد و غرض دیگری به ذهن شما عزیزان برای این پروژه در الموت باستانی به چشم نمیخورد؟

اگر جواب من و دیگر دوستانم را یافتید،خواهش میکنم برای روشن شدن موضوع،ما را هم مطلع کنید.

 

 

                                                                                                 با تشکرنادر كاكاوند

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 14:57 توسط هاشم| |

سربازان پس از زنان و كودكان بدون شك قربانيان جنگ هستند. آنهايي كه پس از ناپلئون از لباس‌هاي نظامي فرانسوي به نشانه سربازان پيروز استفاده مي‌كردند و آن‌ها كه پس از 1918 از لباس‌هاي نظامي انگليسي براي قدرت‌نمايي بهره بردند و آن‌هايي كه امروز به نشانه تسط و قدرت لباس‌هاي نظامي آمريكايي را مي‌پوشند (خوانندگان روسيه را فراموش كنند)ا

ما <قدرت> در لوله تفنگ نيست. حداقل امروز بايد باورها و اعتقادات و حتي فرهنگ را نشانه قدرت گرفت و زمينه‌هاي بروز هرگونه جنگي را بايد در فضاي رواني حاكم بر فرهنگ و قدرت اقتصادي و صنعتي جست‌وجو كرد.

فرهنگ گستره وسيعي از باورها و ابزار است. افسانه‌ها كه قديمي‌ترين شاخه‌هاي فرهنگي محسوب مي‌شوند سرشار از قهرمانان جنگي و ستايش عميق اعمال جنگ و ستيزي هستند كه خدايان اساطيري آن‌ها را تشويق و ترغيب مي‌كنند.ريشه خدايان اساطيري ستايش جنگ را در مغرب‌زمين بسيار مي‌توان سراغ گرفت. از جمله مي‌توان وال‌هالا)wallhalla( اسطوره اسكانديناوي، معبد خدايان ژرمن كه جايگاه قهرمان‌هاي كشته شده در جنگ‌ها است را نام برد. آثار و شمايل‌هاي به‌جا مانده در آن از شادماني سربازاني گواهي مي‌دهد كه از نبردي خونين بازگشته‌اند و در كاسه سر دشمنان شراب مي‌نوشند در حالي كه پيرامون آن‌ها را غنايم جنگي، بردگان و اسرا گرفته‌اند و خداي جنگ ادم>odim< با نگاه تيز بر آن‌ها نظارت دارد.

معبد پندئون>pantheon< جايگاه خدايان در رم كه در سال 27 پيش از ميلاد ساخته شده است نمونه‌اي ديگر از افسانه‌هاي اساطيري غرب است كه درباره جنگ حرف‌هاي زيادي را مي‌توان از آن آموخت.

اما در شرق افسانه‌ها و اسطوره در ستيزه‌جويي و نبرد همگن و هماهنگ نيستند چنانچه مي‌توان رامايانا >Ramayana< را كه حماسه مقدس هندو است و در قرن پنجم پيش از ميلاد و در قرن پانزدهم پس از ميلاد هم سروده شده افسانه‌هاي حماسي و ستيزه جو از سرگذشت شاه راما دانست كه از طبيعت بخشي از شرق برخاسته است. اين در حالي است كه سرزمين هند مستغرق در فرهنگ بودا برخلاف آيين برهمايي مخالف جنگ است.

اسطوره‌هاي چيني در اين خصوص بيش از حد مسالمت‌آميز هستند چنان‌كه سربازي در رتبه‌هاي اساطير چيني چنان شان نازلي دارد كه قبل از <دزد> قرار مي‌گيرد! اما اين تمام ماجرا نيست. شرق و غرب جهان سرشار از اساطيري هستند كه يا با نرم‌خويي و حيله و يا با سخت‌جاني و رو در رويي مي كشند و شراب مي‌نوشند.

خداي رعد و برق و جنگجويي كه بزرگ‌ترين خداي ودايي است ايندرا>Indra< الهه بزرگ پارسMithra ، واروناWarauna كه در اسطوره هندو جانشين ميتراست، برهماBrahma خداي هندي آفريننده جهان، كاليkali همسر شيوا و الهه مرگ، شيوا>civa< خداي نابودي و حيات بعد از مرگ، ويشنوvichnou خدايي كه گاهي به شكل انسان درمي‌آيد و حافظ جهان است تيفهTiphee الهه بادها، سلسله خدايان كرونوس يونانيChronos ، زئوس Zeus فرزندش و فرزندان او تيتانTitans پسران اورانوس.

افيونهOphionee ديوي كه به دست سارتون كشته شد و ده‌ها اسطوره ديگر كه يا خدايان مرگند و يا الهه گان نابودي و يا خداوندان صاعقه و يا ديوهايي مانند پالاسPallas يوناني هستند كه خود به تنهايي جهاني را به خاك و خون مي‌كشند.

آن‌هايي كه جان سالم به‌در برده بودند و اسير و برده شده بودند پس از پيروزي رقيب در خيل گله‌هاي قرباني قرار مي‌گرفتند كه بايد در معابدي چون پندئون يا وال هالا نثار خدايان مي‌شدند. سرهاي بريده با جرم يا بي‌جرم و بي‌جنايت هزاران نفر از اسرا اسباب نشاط مجلس بزم پيروزي فاتحان مي‌شد. آشوري‌ها، مصري‌ها، آزتك‌ها خيل قربانيان خود را در ميان دود كندر وبا فريادهاي سرور و شادي و شعف سر مي‌بريدند! اين‌ها اعمالي است كه از انسان نه چندان دور ثبت و ضبط شده است. بربرها، كشاورز شدند و كشاورزان فئودال و فئودال‌ها صاحبان بزرگ كارتل‌هاي صنعتي، صنعتگران با كمك سياستمداران و اقتصاد چرخانان جهان امروز اسلحه‌سازاني هستند كه قربانيان خود را به معبد نمي‌برند بلكه چنان وسيع دست به كشتار جمعي بشر مي‌زنند كه كشتارگاه‌ها به معابدي براي عزاداري قربانيان بدل مي‌شود.

امروز اسرائيل محصول اقتصاد و صنعتي است كه از روح ديو برخاسته است و نه مايه‌اي انساني كه بتوان بر آن با ارزش‌هاي انسان منشور سازمان ملل قضاوت كرد!

آمريكايي‌ها <پسر كوچك> را در حالي در هيروشيما منفجر كردند كه مدعي بودند براي نجات سربازان آمريكايي از مرگ بيشتر ناچار به انفجار اتمي بودند. آنها اسرائيل را با اقتصاد، صنعت و سياست خود در حالي پشتيباني مي‌كنند كه بيش از 200 كلاهك هسته‌اي دارد و از درون تمام پلشتي‌هاي اساطيري شرق و غرب عالم را در خود ذخيره كرده است. رزمندگان جنوب لبنان در حالي با اسرائيل نبرد مي‌كنند كه مانند قربانيان باستان كه خود را به پيشگاه خدايان تقديم مي‌كردند، براي مرگ افتخارآفرين جنگاوران پيش از مرگ عزاداري كرده‌اند و مورد تكريم قرار گرفته‌اند.

اين نقطه رهايي رزمندگان جنوب لبنان است. زيرا آن‌ها نه براي نوشيدن شراب در كاسه سر دشمن مي‌جنگند كه براي مرگ خويش پيش از وقوع گريسته‌اند. گرد و خاك و دود و آتش ناشي از بمباران‌هاي بي‌امان، توپ‌‌باران‌ها و موشك‌باران‌ها و آتش‌ريزان‌هاي بي‌وقفه بر سر زنان و كودكان بي‌دفاع لبناني گويي همان دود كندري است كه پيش از بريدن سر قربانيان در مصر باستان بلند شده است اما اين‌بار الهه گان صاعقه و خداوندان نابودي هم در خيل قربانيان تير و تركشي هستند كه خود رها كرده‌اند!

تيتان‌هاي باستان با افراشتن كو‌ها بر روي هم در صدد تسخير آسمان برآمدند و امروز آسمان لبنان زير بال بمب‌افكن‌هايي شيهه مي‌كشد كه تيتان‌هاي مدرن اسرائيلي سوار بر آن به تسخير آسمان و زمين مي‌انديشند اما آن‌ها غافلند كه جهان شرق صاحب اسطوره كاليkali همسر شيوا و الهه مرگ است! كه اين‌بار به‌جاي ظهور و بروز در هند مادر در حيفا و فردا شايد در تل‌آويو با انفجارهايي كه ممكن است تمام اسرائيل را به باد دهد ظهور كرده و يا خواهد كرد يقين دارم اين‌بار سربازان جهان لباس‌هاي حزب‌الله را به تن خواهند كرد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 13:30 توسط هاشم| |

بخش نخست تقي رحماني در نخستين بخش در كتاب هرمنوتيك غربي ـ تاويل شرقي از عقلانيتي سخن به ميان آورده بود كه براي اهل قلم و انديشه ناشناخته يا شايد فراموش شده بود. عقل مذهبي، حاصل قلم اين روشنفكر به محك نقد و بررسي كشيده شد اما از آن جا كه استمرار پيدا نكرد، به گفت و گويي در نيامد تا تمام ابعاد آن براي خوانندگان مشخص و مبرز گردد. اين گفت و گو سعي دارد به اين مهم ياري رساند و نقش عقلانيت را بر وجوه انديشيدن مشخص سازد. ‌ ‌ اولين سوال را اين گونه آغاز مي‌كنم آقاي رحماني علت سردرگمي نوانديشي ديني را شما در چه مي‌بينيد. چرا پس از گذشت بيش از يك قرن از سيد جمال تاكنون مدعيان بومي سازي انديشه‌هاي مدرن هنوز نتوانسته‌اند مباني تئوريك و عملي ساختارمندي را خلق كنند؟ ‌ ‌ سوال خوبي است و اخيرا ذهن من را خيلي به خودش مشغول كرده، اولين باري كه اين مساله در ذهنم مطرح شد، بعد از فروپاشي شوروي بود. از سال 1367 تاكنون سعي كرده‌ام به اين مساله بپردازم. واژه عقل مذهبي كه در كتاب هرمنوتيك غربي - تاويل شرقي طي يك مقاله آمده برگرفته شده از جمله شريعتي در كتاب اسلام شناسي مشهد است. پرداختن به عقل مذهبي را من از سال 1369 آغاز كرده‌ام كه مترادف با عقل سرخ سهروردي گرفته‌ام. لازم مي‌دانم قبل از اينكه وارد اين بحث بشويم به تفاوت عقل و عقلانيت بپردازم. ميان مباني فكري روشنفكري مذهبي كه شريعتي بدان قايل است و مباني فكري كه امروز تحت عنوان روشنفكري ديني مطرح است من تفاوت ظريفي قايلم. ‌ در يك جمله مي‌توان گفت مذهبي بودن براي جريان نوانديشي يا روشنفكري مذهبي صفت است اما ديني بودن براي نحله كيان قيد محسوب مي‌شود. جريان روشنفكري ديني و مذهبي ريشه‌دارتر از جريان سكولار و جهان وطني است. اين جريانات به كرات در بزنگاه‌هاي تاريخي و استراتژيك در مقابل جريانات ديگروا داده است. ‌ به نظر مي‌رسد اين امر هم ريشه تئوريك دارد و هم ريشه عيني. در اين بحث نمي‌توانيم زياد به ريشه‌هاي عيني يعني موقعيت طبقاتي اين جريانات بپردازيم. آن چه مسلم است از سيد جمال اسد آبادي تاكنون، جريان روشنفكراني كه يا ديني بوده‌اند يا مذهبي، در جامعه ايران جريان سازتر از جريان‌هاي عرفي (سكولار، چه ماركسيست و چه ليبراليست) بوده است. جريان عرفي بر جريان‌هاي مذهبي تاثير گذاشته‌اند ولي جريان اجتماعي گسترده‌اي نشده‌اند. اما به لحاظ برخورداري از تئوري و مباني به روز غربي، از ويژگي‌هاي برجسته‌تري برخوردارند و بر جريانات مذهبي اثرگذار بوده‌اند اما به علت تكيه بر منابع ترجمه نتوانسته‌اند در جامعه ما ريشه‌دار شوند. ‌ در مجموع و به طور كلي سه موج روشنفكري در 150 سال گذشته در ايران تجربه شده است. اين سه موج ذيل سه شعار پيشرفت، آزادي و عدالت در جامعه ما نفوذ كردند. روشنفكران مذهبي با اين سه جريان برخورد تعاملي و تقابلي داشته‌اند ولي نتوانسته‌اند اين ايده‌ها را در جامعه بومي ‌كنند. اولين موج روشنفكري كه حول محور سه شعار (پيشرفت، آزادي و عدالت) مطرح شد گفتمان دولت - ملت مدرن بود كه از ابتداي انقلاب مشروطه تا نهضت ملي به صورت ناسيونال دموكراسي مطرح گرديد. ‌ در اين واقعه اشاره شده ما هم در تئوري‌سازي بومي براي ناسيونال - دموكراسي شكست خورديم هم در برقراري نسبت بين مذهب و دموكراسي. اين جريان تا چه زماني ادامه پيدا كرد؟ از مشروطه تا نهضت ملي دوره علي اكبرخاني‌اش بود ولي آرام آرام گفتمان عدالت سوسياليستي كه از زمان آقاخان كرماني در اواخر قرن نوزدهم طرح شد در جامعه نفوذ قابل توجهي پيدا كرد و با پيروزي در انقلاب چين اين گفتمان (عدالت سوسياليستي) قوي‌تر شد. ‌ نسل روشنفكران بومي ما (نه بومي‌گرايي) به منظور آن‌هايي كه ملي، مذهبي و آزادي‌خواه بودند در تقابل با ناسيونال ديكتاتورهايي مثل رضاشاه و روشنفكران بيشماري شكست خوردند كه علت‌يابي آن قابل تامل است. ‌ بخشي از اين شكست اگر علل عيني دارد، بخش ديگر آن به خاطر مباني تئوريك و نظري به وجود آمد. نمونه اين نوع از شكست‌ها را مي‌توان در انقلاب مشروطه رديابي كرد. علامه نائيني در كتاب حكومت در اسلام و توجيه و تعامل اسلام با مشروطيت بعد از مدتي پشيمان مي‌شود و به نوعي آن مطالب را پس مي‌گيرد. اين رويگرداني در هر زماني بر مشكلات ما افزوده است. در انقلاب مشروطه، اول روشنفكران مذهبي حذف شدند، بعد روشنفكران ملي دموكرات به وسيله روشنفكران طرفدار استبدادي كه رضاخان را توجيه مي‌كردند حذف شدند. به نوعي اين وضعيت در جامعه ما به اشكال مختلفي تكرار شده است. در دوره دوم گفتمان عدالت سوسياليستي از غرب مي‌آيد. اين گفتمان در جامعه‌اي كه هنوز دولت - ملت مدرن شكل نگرفته است بر ناهنجاري‌ فكري جامعه مي‌افزايد. جامعه‌اي كه افراد در برابر قانون برابر نشده‌اند و هنوز پيشرفت آرماني دور از دست و ذهن است. اين گفتمان با سه شعار جهان سوسياليزم، انقلاب رهايي بخش خلق و مبارزه خلق‌ها (طبقاتي) توانست در ذهن و روح جامعه بنشيند. حتي انقلاب اسلامي ايران در سال 1357 در اين پارادايم رخ داد. ‌ روشنفكران مذهبي در مواجهه با اين پارادايم تعاملي برخورد كردند ولي آن چه رخ داد اين بود كه اين روشنفكران نتوانستند مفاهيم آن را در جامعه نهادينه كنند. يكي از چهره‌هايي كه در اين پارادايم زيست كرد شريعتي بود اما شريعتي هم نتوانست به موفقيتي دست يابد و نهايتا در سلطه اين گفتمان نظرياتش را مطرح كرد. ‌ با سقوط گفتمان عدالت سوسياليستي ، پارادايم حقوق بشر و دموكراسي جايگزين شد. اين پارادايم از سال 1368 در جامعه ما عمده شد و تا به امروز جاري و ادامه دارد.اين گفتمان هم با سه شعار اقتصاد بازار آزاد، حقوق بشر و مبارزه پارلماني كه همان ليبرال دموكراسي است در ميان نخبگان و روشنفكران شكل گرفت و طبقه متوسط جامعه را از خود متاثر كرد اما نتوانست چون دو موج قبلي در جامعه ما ريشه دار شود. به اعتقاد شما چرا اين پارادايم نتوانست ريشه دار شود و چرا اساسا شما معتقديد كه سكولاريزاسيون در جامعه ما پاسخگو نيست؟ يكي از مبنايي ترين علل ذهني اين است كه ما بايد بپردازيم كه چرا سكولا‌ريسم ريشهدار نشده است. عده‌اي از مردم اين سرزمين كه تحصيل كرده‌اند مي‌خواهند هم مذهبي باشند و هم با دنياي جديد رابطه برقرار كنند. جالب اين كه برخي از روشنفكران ديني خودشان به اين مفهوم باور ندارند و دين را در عرصه خصوصي مي‌برند. گاهي حتي بخشي از جريانات سياسي روشنفكري در سال 1352 در برابر ماركسيست‌ها سپر مي‌اندازند. يعني در حقيقت قبول مي‌كنندكه دينشان توانايي تعامل با ايدئولوژي‌هاي مدرنيته را ندارد. در صورتي كه ظاهر قضيه نشان مي‌دهد كه اگر عده‌اي از مذهب عبور مي‌كنند ولي برخي مي‌خواهند با مدرنيته برخورد تعاملي داشته باشند يعني گوهر سنت را با جوهر مدرنيته به تعامل گذارند. موضوع بر سر اين است كه عده‌اي در اين تعامل مجدد به آغوش سنت پناه مي‌برند علت را در چه مي‌دانيد؟ بله، همواره از درون جريان روشنفكري مذهبي دو جريان سر بر آورده‌اند عده‌اي به سنت برگشته‌اند و عده‌اي هم نه. اگر از سيد جمال در مصر آغاز كنيم در مي‌يابيم رشيد رضا به بن بست مي‌رسد و طرف سنت مي‌رود و خلافت اسلامي را تبيين مي‌كند. به اعتقاد من خود سيد جمال با طرح موضوعاتي چون اتحاد مسلمين در پارادايم سنت زيست مي‌كرده و درك روشني از مدرنيته نداشته است كه بخش اعظم اين مساله بر مي‌گردد به عكس العمل سيد جمال فشار با نيروهاي استعمار گري چون بريتانيا چگونه توقع مي‌توان داشت كه از اين رويكرد مدرنيته سر بر آورد؟ به نظر من اين مساله بر مي‌گردد به سردرگمي استراتژيك سيد جمال. چون ايشان بين چند موضوع فرق نمي‌گذاشت. سيد جمال الدين از يك طرف ضد استعمار بود و مي‌خواست وحدت اسلامي ايجاد كند و از طرف ديگر سعي در رشد ايدئولوژي هاي ملي داشت. نگاه استراتژيك سيد جمال چندگانه است اما سيد جمال به اعتقاد من نمي‌توانست سنتي باشد.‌ چرا سيد جمال در مباني سياسي دموكرات و به حكومت مشروطه قايل است. به همين دليل به نظرات و ديدگاه‌هاي مدرن معتقد است ولي در ادامه مي‌توان گفت سيد جمال آن موشكافي سر سيد احمد خان را ندارد؟ ولي همين سر سيد احمد خان در تطبيق قرآن با مدرنيته، در كتاب تفسير قرآن خودش به مدرنيته وادادگي دارد. يعني كلا ديدگاه علوم تجربي كه ساير علوم مسلط است را بر آيات قرآن منطبق مي‌كند. اين دو پارادايم به كلي متفاوت است و نسبت زيادي با هم برقرار نمي‌كند. آقاي مجتهدي در مورد رد بر نيچه‌ايگري سيد جمال مي‌گويد اين كتاب در نقد سر سيد احمدخان است وي دلدادگي سر سيد احمد خان را به علوم جديد به درستي نقد مي‌كند. اما سيد جمال در كتاب و آثارش ضعف فراوان تاريخي دارد و همچنين به مباني نظري و تئوريك نقادي مدرنيته نمي‌پردازد. به آن آشنا نيست، همين انتقاد را اقبال لاهوري به سيد جمال الدين در احياي فكري در دين اسلام وارد مي‌كند. شما گفتيد روشنفكران ما كه عمدتا مذهبي اند همواره در بزنگاه‌هاي استراتژيك وايدئولوژيك مغلوب مي‌شوند راه برون رفت از اين سيكل معيوب چيست؟ به اعتقاد من بايد به يك مبناي پيشيني تر بازگشت كه آن مبنا، نسبت عقل و وحي و نسبت برخورد با عقلانيت مدرن و مدرنيته است. به عنوان مثال مجتهد شبستري بحث مفصلي در مورد هرمنوتيك دارد. ايشان در كتاب و مقالاتش بارها به اين مساله اشاره مي‌كند كه قبل از صداي مخالف هيچ بحثي درباره هرمنوتيك نمي‌توان كرد. چون تمام آن تاويل‌ها براساس ظن و گمان است. ولي حامد ابوزيد در مورد تاويل اسلامي براساس متد خودش مي‌گويد تفسير وتاويل در دنياي اسلام ريشه دار است. آقاي شبستري حتي نمي‌خواهد به متدلوژي تاويل در گذشته تمدن اسلامي بپردازد كه مثلا ريشه هرمسي داشته يا نداشته و چه سيري در تاريخ اسلام، تشيع و اسماعيليه و كلا شرق داشته است. آيا مشكل تنها به ضعف تئوريك باز مي‌گردد و ما مي‌توانيم با تئوري پردازي از اين مشكلات فايق آييم؟ تئوري لازم است ولي كافي نيست. تئوري تمام حقانيت را به ما نمي‌دهد ولي لازم مي‌آيد. چفت و بست‌هاي تئوري براي عمل و زندگي اجتماعي و پيش بردن يك ايده به نظر روشنفكران مذهبي و ديني در ايران و كل منطقه شرق از جمله جهان اسلام نيازمند بازگشت به مباني فكري اند.‌ اگر روشنفكران ديني را از جريانات مذهبي در ايران منها كنيم به همان حرف يورگن هابرماس در سخنراني اش در 7 آذرسال جاري در دانشگاه نروژ بر مي‌خوريم كه مي‌گويد: به نظر مي‌رسد استراتژي جريان‌هاي مذهبي در مقابله با مدرنيته موفق تر از استراتژي جريان‌هاي مدرن در همراهي با مدرنيته عمل كرده است. يعني اگر خيلي ساده بخواهيم اين گفته را مطرح كنيم بايد بگويم شبه مدرنيسم در كشورهاي جهان سوم به نام مدرنيته خيلي بد عمل كرده و سنتي ها در نفي و رد مدرنيته موفق تر عمل كرده‌اند. اين دليلي بر حقانيت بنياد گراها نيست بلكه دليل بر عملكرد بد شبه مدرن ها است. تنها جرياني كه مي‌تواند ما را با غرب به تعامل منطقي برساند روشنفكران مذهبي هستند. اما به نظر مي‌رسد اين جريانات يعني روشنفكران مذهبي و ديني همواره از دو سو مورد تهاجم قرار گرفته و مي‌گيرند اول جريانات متعصب سنتي كه نسبت اين روشنفكران با مذهب را درك نمي‌كنند و دوم جريان‌هاي عرفي يا سكولارها كه اصولا اين روشنفكران را مدرن نمي‌دانند. چگونه اين روشنفكران مي‌توانند ما را به تعامل منطقي با غرب برسانند؟ بله، روشنفكران مذهبي و ديني همواره بين اين دو پرتگاه حركت مي‌كنند. هابرماس در اين سخنراني اشاره جالبي دارد و مي‌گويد كل عقل مدرن هم دچار مشكلاتي است. تمام كشورهايي كه روشنفكران مذهبي در آن حضور ندارند مثل الجزاير و افغانستان مي‌بينم تقابل شبه مدرنيسم و بنيادگرايي خطرناك بوده است. اين جريان آن چنان بنيان تئوريك مستحكمي ندارد چرا كه گاه عده‌اي وا مي‌دهند به طرف سكولاريسم و گاه عده‌اي نيز به طرف بنياد گرايي مي‌روند. براي خروج از اين موقعيت مي‌طلبد در مرحله اول در مفهوم عقل را بكاويم و يك رويكرد عقلاني خاص در مواجهه با موضوعات مختلف را پي ريزي كنيم. بحث عقل مذهبي و يا انواع عقلانيت در اين چارچوب مورد بحث و توجه مي‌تواند قرار گيرد يعني توجه به مبنا سازي تئوريك. نوانديشي ديني يا مذهبي بيشتر از چه حوزه‌هاي فكري متاثر بود. آيا ادعايي كه اين نحله از روشنفكران در رابطه با بومي كردن مدرنيته و ارزش‌هاي مدرن دارند امكان تجربه پذيري دارد و آيا در غرب نيز ما اين تجربه پذيري را شاهد بوده‌ايم؟ در غرب متفكراني چون پل تيليش و الهيات رهايي بخش كه خاستگاهش در آلمان است اين راه را پيموده‌اند.‌ روشنفكري ديني در كشورهاي اروپايي نحله‌هاي مختلفي دارد . ما در غرب روشنفكران ديني كاتوليك و پروتستان داريم كه يك سري از آنها الهيات رهايي بخش را در آلمان بنيانگذاري كرده‌اند و اين جريان توانست آمريكاي لاتين را در نوردد. شايد بتوان گفت ما سه خاستگاه متفاوت كلام مسيحي داريم كه در آن پروتستان‌ها پيش قدم بوده‌اند.‌ يكي از اين نحله‌ها كه در انگلستان وجود دارند تحت تاثير فلسفه تحليلي هستند، در آلمان تحت تاثير مونيتريك و تاويل است و كلام كاتوليك فرانسوي كه متاثر از فلسفه فرانسوي- آلماني است. در شرق اگر بخواهيم نگاهي بياندازيم. روشنفكران مذهبي در دو اقليم، خيلي قوي عمل كرده‌اند يكي در مصر و يكي هم در ايران و امروز اين جريان توانسته است در تركيه دستاورد نشان دهد. البته در ساير كشورهاي ديگر هم اين نوع از روشنفكران قابل رويت اند. در كشورهايي كه فاقد روشنفكر مذهبي هستند، تقابل سنت- مدرنيته به شدت بروز مي‌يابد. چرا كه در اين كشورها مدرنيزاسيون وجود ندارد و فقط جريان شبه مدرن را مي‌توان رديابي كرد واز طرفي هم حتي سنت هم حضور فعالي ندارد و شاهد يك نوع شبه سنت (بنياد گرايي )هستيم. چه تفاوتي بين رويكرد روشنفكران ديني-مذهبي به مدرنيته و جريان‌هاي عرفي (سكولار) به اين مساله وجود دارد؟‌ روشنفكران ديني ومذهبي جريان‌هايي هستند كه در جوامع خودشان پرسش مي‌كنند. هنرشان دراين است كه سنت را دور نمي‌زنند.‌ روشنفكران عرفي يك محصول را به نام مدرنيته كه دستاورد غرب بوده را به تمامي مي‌پذيرند و بدون هيچ تمايزو تغييري مي‌خواهند اين را در جوامع شرقي پياده كنند. به همين دليل بعد از مدتي بلاموضوع مي‌شوند. در برخورد وانديشه، تعارضي را برنمي‌انگيزند ودر تقابل و ضديت با مذهب گام برمي‌دارند و به تعامل وچالش با سنت نمي‌انديشند. ولي روشنفكران مذهبي-ديني بين سنت و مدرنيته گفت وگو ايجاد مي‌كنند. آنچه واضح است روشنفكران سكولار در اين كشورها هيچ وقت نيروي تعيين كننده در عرصه فكر وتحول اجتماعي نيستند ولي تاثير گذارند. بايد اين مساله را آسيب‌شناسي كنيم. يك سوال اينجا شكل مي‌گيرد كه اگر مدرنيته شرقي يك واقعيت اجتماعي و سياسي است چرا همواره روشنفكران مادر نقد،رد يا تاييد هر نوع عقلانيتي،مدرنيته غربي را ملاك قرار مي‌دهد و هيچ زماني پارادايم يا افقي به نام مدرنيته شرقي مطرح نشده است؟ چون غرب زودتر شروع كرده و جلو افتاده است.ولي بايد در نظر داشت كه مدرنيته شرقي هم چيز جديدي نيست. اتفاقي كه در ژاپن افتاده قابل توجه است. وقتي ما مي‌گوييم پيشرفت،ماشين و تكنولوژي يك بحث است. يك موقعي هم ما مسايل بيش‌تري را مطرح مي‌كنيم كه بايد فكر وانديشه‌اي را متناسب و همسو با مدرنيسم توجيه كند. جامعه ژاپن را باورهاي بومي به جلو هدايت كرده است. ما چند نوع قرائت از مدرنيته داريم. به قول مارشال برمن(كتاب معماي مدرنيته)ما انواع مدرنيته داريم و امروز مورد قبول واقع شده است.اما گرايش پوزيتيويستي‌اي كه بخشي از آن در تفكر غربي رشد كرده است در قرن نوزدهم سعي كرد يك قرائت از مدرنيته را غالب كند. بسياري از روشنفكران عرفي وبخشي از روشنفكران ديني ما،مدرنيته را يك پروژه همه يا هيچ مي‌گيرند،در صورتي كه مدرنيته در جوامع درحال گذار يك پروژه همه يا هيچ نيست. امروز در كشورهاي مدرن كه سكولاريسم را ذات مدرنيته مي‌گيرند،سخن از سكولاريسم حداقلي است نه حداكثري.‌
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 15:51 توسط هاشم| |

بخش نخست تقي رحماني در نخستين بخش در كتاب هرمنوتيك غربي ـ تاويل شرقي از عقلانيتي سخن به ميان آورده بود كه براي اهل قلم و انديشه ناشناخته يا شايد فراموش شده بود. عقل مذهبي، حاصل قلم اين روشنفكر به محك نقد و بررسي كشيده شد اما از آن جا كه استمرار پيدا نكرد، به گفت و گويي در نيامد تا تمام ابعاد آن براي خوانندگان مشخص و مبرز گردد. اين گفت و گو سعي دارد به اين مهم ياري رساند و نقش عقلانيت را بر وجوه انديشيدن مشخص سازد. ‌ ‌ اولين سوال را اين گونه آغاز مي‌كنم آقاي رحماني علت سردرگمي نوانديشي ديني را شما در چه مي‌بينيد. چرا پس از گذشت بيش از يك قرن از سيد جمال تاكنون مدعيان بومي سازي انديشه‌هاي مدرن هنوز نتوانسته‌اند مباني تئوريك و عملي ساختارمندي را خلق كنند؟ ‌ ‌ سوال خوبي است و اخيرا ذهن من را خيلي به خودش مشغول كرده، اولين باري كه اين مساله در ذهنم مطرح شد، بعد از فروپاشي شوروي بود. از سال 1367 تاكنون سعي كرده‌ام به اين مساله بپردازم. واژه عقل مذهبي كه در كتاب هرمنوتيك غربي - تاويل شرقي طي يك مقاله آمده برگرفته شده از جمله شريعتي در كتاب اسلام شناسي مشهد است. پرداختن به عقل مذهبي را من از سال 1369 آغاز كرده‌ام كه مترادف با عقل سرخ سهروردي گرفته‌ام. لازم مي‌دانم قبل از اينكه وارد اين بحث بشويم به تفاوت عقل و عقلانيت بپردازم. ميان مباني فكري روشنفكري مذهبي كه شريعتي بدان قايل است و مباني فكري كه امروز تحت عنوان روشنفكري ديني مطرح است من تفاوت ظريفي قايلم. ‌ در يك جمله مي‌توان گفت مذهبي بودن براي جريان نوانديشي يا روشنفكري مذهبي صفت است اما ديني بودن براي نحله كيان قيد محسوب مي‌شود. جريان روشنفكري ديني و مذهبي ريشه‌دارتر از جريان سكولار و جهان وطني است. اين جريانات به كرات در بزنگاه‌هاي تاريخي و استراتژيك در مقابل جريانات ديگروا داده است. ‌ به نظر مي‌رسد اين امر هم ريشه تئوريك دارد و هم ريشه عيني. در اين بحث نمي‌توانيم زياد به ريشه‌هاي عيني يعني موقعيت طبقاتي اين جريانات بپردازيم. آن چه مسلم است از سيد جمال اسد آبادي تاكنون، جريان روشنفكراني كه يا ديني بوده‌اند يا مذهبي، در جامعه ايران جريان سازتر از جريان‌هاي عرفي (سكولار، چه ماركسيست و چه ليبراليست) بوده است. جريان عرفي بر جريان‌هاي مذهبي تاثير گذاشته‌اند ولي جريان اجتماعي گسترده‌اي نشده‌اند. اما به لحاظ برخورداري از تئوري و مباني به روز غربي، از ويژگي‌هاي برجسته‌تري برخوردارند و بر جريانات مذهبي اثرگذار بوده‌اند اما به علت تكيه بر منابع ترجمه نتوانسته‌اند در جامعه ما ريشه‌دار شوند. ‌ در مجموع و به طور كلي سه موج روشنفكري در 150 سال گذشته در ايران تجربه شده است. اين سه موج ذيل سه شعار پيشرفت، آزادي و عدالت در جامعه ما نفوذ كردند. روشنفكران مذهبي با اين سه جريان برخورد تعاملي و تقابلي داشته‌اند ولي نتوانسته‌اند اين ايده‌ها را در جامعه بومي ‌كنند. اولين موج روشنفكري كه حول محور سه شعار (پيشرفت، آزادي و عدالت) مطرح شد گفتمان دولت - ملت مدرن بود كه از ابتداي انقلاب مشروطه تا نهضت ملي به صورت ناسيونال دموكراسي مطرح گرديد. ‌ در اين واقعه اشاره شده ما هم در تئوري‌سازي بومي براي ناسيونال - دموكراسي شكست خورديم هم در برقراري نسبت بين مذهب و دموكراسي. اين جريان تا چه زماني ادامه پيدا كرد؟ از مشروطه تا نهضت ملي دوره علي اكبرخاني‌اش بود ولي آرام آرام گفتمان عدالت سوسياليستي كه از زمان آقاخان كرماني در اواخر قرن نوزدهم طرح شد در جامعه نفوذ قابل توجهي پيدا كرد و با پيروزي در انقلاب چين اين گفتمان (عدالت سوسياليستي) قوي‌تر شد. ‌ نسل روشنفكران بومي ما (نه بومي‌گرايي) به منظور آن‌هايي كه ملي، مذهبي و آزادي‌خواه بودند در تقابل با ناسيونال ديكتاتورهايي مثل رضاشاه و روشنفكران بيشماري شكست خوردند كه علت‌يابي آن قابل تامل است. ‌ بخشي از اين شكست اگر علل عيني دارد، بخش ديگر آن به خاطر مباني تئوريك و نظري به وجود آمد. نمونه اين نوع از شكست‌ها را مي‌توان در انقلاب مشروطه رديابي كرد. علامه نائيني در كتاب حكومت در اسلام و توجيه و تعامل اسلام با مشروطيت بعد از مدتي پشيمان مي‌شود و به نوعي آن مطالب را پس مي‌گيرد. اين رويگرداني در هر زماني بر مشكلات ما افزوده است. در انقلاب مشروطه، اول روشنفكران مذهبي حذف شدند، بعد روشنفكران ملي دموكرات به وسيله روشنفكران طرفدار استبدادي كه رضاخان را توجيه مي‌كردند حذف شدند. به نوعي اين وضعيت در جامعه ما به اشكال مختلفي تكرار شده است. در دوره دوم گفتمان عدالت سوسياليستي از غرب مي‌آيد. اين گفتمان در جامعه‌اي كه هنوز دولت - ملت مدرن شكل نگرفته است بر ناهنجاري‌ فكري جامعه مي‌افزايد. جامعه‌اي كه افراد در برابر قانون برابر نشده‌اند و هنوز پيشرفت آرماني دور از دست و ذهن است. اين گفتمان با سه شعار جهان سوسياليزم، انقلاب رهايي بخش خلق و مبارزه خلق‌ها (طبقاتي) توانست در ذهن و روح جامعه بنشيند. حتي انقلاب اسلامي ايران در سال 1357 در اين پارادايم رخ داد. ‌ روشنفكران مذهبي در مواجهه با اين پارادايم تعاملي برخورد كردند ولي آن چه رخ داد اين بود كه اين روشنفكران نتوانستند مفاهيم آن را در جامعه نهادينه كنند. يكي از چهره‌هايي كه در اين پارادايم زيست كرد شريعتي بود اما شريعتي هم نتوانست به موفقيتي دست يابد و نهايتا در سلطه اين گفتمان نظرياتش را مطرح كرد. ‌ با سقوط گفتمان عدالت سوسياليستي ، پارادايم حقوق بشر و دموكراسي جايگزين شد. اين پارادايم از سال 1368 در جامعه ما عمده شد و تا به امروز جاري و ادامه دارد.اين گفتمان هم با سه شعار اقتصاد بازار آزاد، حقوق بشر و مبارزه پارلماني كه همان ليبرال دموكراسي است در ميان نخبگان و روشنفكران شكل گرفت و طبقه متوسط جامعه را از خود متاثر كرد اما نتوانست چون دو موج قبلي در جامعه ما ريشه دار شود. به اعتقاد شما چرا اين پارادايم نتوانست ريشه دار شود و چرا اساسا شما معتقديد كه سكولاريزاسيون در جامعه ما پاسخگو نيست؟ يكي از مبنايي ترين علل ذهني اين است كه ما بايد بپردازيم كه چرا سكولا‌ريسم ريشهدار نشده است. عده‌اي از مردم اين سرزمين كه تحصيل كرده‌اند مي‌خواهند هم مذهبي باشند و هم با دنياي جديد رابطه برقرار كنند. جالب اين كه برخي از روشنفكران ديني خودشان به اين مفهوم باور ندارند و دين را در عرصه خصوصي مي‌برند. گاهي حتي بخشي از جريانات سياسي روشنفكري در سال 1352 در برابر ماركسيست‌ها سپر مي‌اندازند. يعني در حقيقت قبول مي‌كنندكه دينشان توانايي تعامل با ايدئولوژي‌هاي مدرنيته را ندارد. در صورتي كه ظاهر قضيه نشان مي‌دهد كه اگر عده‌اي از مذهب عبور مي‌كنند ولي برخي مي‌خواهند با مدرنيته برخورد تعاملي داشته باشند يعني گوهر سنت را با جوهر مدرنيته به تعامل گذارند. موضوع بر سر اين است كه عده‌اي در اين تعامل مجدد به آغوش سنت پناه مي‌برند علت را در چه مي‌دانيد؟ بله، همواره از درون جريان روشنفكري مذهبي دو جريان سر بر آورده‌اند عده‌اي به سنت برگشته‌اند و عده‌اي هم نه. اگر از سيد جمال در مصر آغاز كنيم در مي‌يابيم رشيد رضا به بن بست مي‌رسد و طرف سنت مي‌رود و خلافت اسلامي را تبيين مي‌كند. به اعتقاد من خود سيد جمال با طرح موضوعاتي چون اتحاد مسلمين در پارادايم سنت زيست مي‌كرده و درك روشني از مدرنيته نداشته است كه بخش اعظم اين مساله بر مي‌گردد به عكس العمل سيد جمال فشار با نيروهاي استعمار گري چون بريتانيا چگونه توقع مي‌توان داشت كه از اين رويكرد مدرنيته سر بر آورد؟ به نظر من اين مساله بر مي‌گردد به سردرگمي استراتژيك سيد جمال. چون ايشان بين چند موضوع فرق نمي‌گذاشت. سيد جمال الدين از يك طرف ضد استعمار بود و مي‌خواست وحدت اسلامي ايجاد كند و از طرف ديگر سعي در رشد ايدئولوژي هاي ملي داشت. نگاه استراتژيك سيد جمال چندگانه است اما سيد جمال به اعتقاد من نمي‌توانست سنتي باشد.‌ چرا سيد جمال در مباني سياسي دموكرات و به حكومت مشروطه قايل است. به همين دليل به نظرات و ديدگاه‌هاي مدرن معتقد است ولي در ادامه مي‌توان گفت سيد جمال آن موشكافي سر سيد احمد خان را ندارد؟ ولي همين سر سيد احمد خان در تطبيق قرآن با مدرنيته، در كتاب تفسير قرآن خودش به مدرنيته وادادگي دارد. يعني كلا ديدگاه علوم تجربي كه ساير علوم مسلط است را بر آيات قرآن منطبق مي‌كند. اين دو پارادايم به كلي متفاوت است و نسبت زيادي با هم برقرار نمي‌كند. آقاي مجتهدي در مورد رد بر نيچه‌ايگري سيد جمال مي‌گويد اين كتاب در نقد سر سيد احمدخان است وي دلدادگي سر سيد احمد خان را به علوم جديد به درستي نقد مي‌كند. اما سيد جمال در كتاب و آثارش ضعف فراوان تاريخي دارد و همچنين به مباني نظري و تئوريك نقادي مدرنيته نمي‌پردازد. به آن آشنا نيست، همين انتقاد را اقبال لاهوري به سيد جمال الدين در احياي فكري در دين اسلام وارد مي‌كند. شما گفتيد روشنفكران ما كه عمدتا مذهبي اند همواره در بزنگاه‌هاي استراتژيك وايدئولوژيك مغلوب مي‌شوند راه برون رفت از اين سيكل معيوب چيست؟ به اعتقاد من بايد به يك مبناي پيشيني تر بازگشت كه آن مبنا، نسبت عقل و وحي و نسبت برخورد با عقلانيت مدرن و مدرنيته است. به عنوان مثال مجتهد شبستري بحث مفصلي در مورد هرمنوتيك دارد. ايشان در كتاب و مقالاتش بارها به اين مساله اشاره مي‌كند كه قبل از صداي مخالف هيچ بحثي درباره هرمنوتيك نمي‌توان كرد. چون تمام آن تاويل‌ها براساس ظن و گمان است. ولي حامد ابوزيد در مورد تاويل اسلامي براساس متد خودش مي‌گويد تفسير وتاويل در دنياي اسلام ريشه دار است. آقاي شبستري حتي نمي‌خواهد به متدلوژي تاويل در گذشته تمدن اسلامي بپردازد كه مثلا ريشه هرمسي داشته يا نداشته و چه سيري در تاريخ اسلام، تشيع و اسماعيليه و كلا شرق داشته است. آيا مشكل تنها به ضعف تئوريك باز مي‌گردد و ما مي‌توانيم با تئوري پردازي از اين مشكلات فايق آييم؟ تئوري لازم است ولي كافي نيست. تئوري تمام حقانيت را به ما نمي‌دهد ولي لازم مي‌آيد. چفت و بست‌هاي تئوري براي عمل و زندگي اجتماعي و پيش بردن يك ايده به نظر روشنفكران مذهبي و ديني در ايران و كل منطقه شرق از جمله جهان اسلام نيازمند بازگشت به مباني فكري اند.‌ اگر روشنفكران ديني را از جريانات مذهبي در ايران منها كنيم به همان حرف يورگن هابرماس در سخنراني اش در 7 آذرسال جاري در دانشگاه نروژ بر مي‌خوريم كه مي‌گويد: به نظر مي‌رسد استراتژي جريان‌هاي مذهبي در مقابله با مدرنيته موفق تر از استراتژي جريان‌هاي مدرن در همراهي با مدرنيته عمل كرده است. يعني اگر خيلي ساده بخواهيم اين گفته را مطرح كنيم بايد بگويم شبه مدرنيسم در كشورهاي جهان سوم به نام مدرنيته خيلي بد عمل كرده و سنتي ها در نفي و رد مدرنيته موفق تر عمل كرده‌اند. اين دليلي بر حقانيت بنياد گراها نيست بلكه دليل بر عملكرد بد شبه مدرن ها است. تنها جرياني كه مي‌تواند ما را با غرب به تعامل منطقي برساند روشنفكران مذهبي هستند. اما به نظر مي‌رسد اين جريانات يعني روشنفكران مذهبي و ديني همواره از دو سو مورد تهاجم قرار گرفته و مي‌گيرند اول جريانات متعصب سنتي كه نسبت اين روشنفكران با مذهب را درك نمي‌كنند و دوم جريان‌هاي عرفي يا سكولارها كه اصولا اين روشنفكران را مدرن نمي‌دانند. چگونه اين روشنفكران مي‌توانند ما را به تعامل منطقي با غرب برسانند؟ بله، روشنفكران مذهبي و ديني همواره بين اين دو پرتگاه حركت مي‌كنند. هابرماس در اين سخنراني اشاره جالبي دارد و مي‌گويد كل عقل مدرن هم دچار مشكلاتي است. تمام كشورهايي كه روشنفكران مذهبي در آن حضور ندارند مثل الجزاير و افغانستان مي‌بينم تقابل شبه مدرنيسم و بنيادگرايي خطرناك بوده است. اين جريان آن چنان بنيان تئوريك مستحكمي ندارد چرا كه گاه عده‌اي وا مي‌دهند به طرف سكولاريسم و گاه عده‌اي نيز به طرف بنياد گرايي مي‌روند. براي خروج از اين موقعيت مي‌طلبد در مرحله اول در مفهوم عقل را بكاويم و يك رويكرد عقلاني خاص در مواجهه با موضوعات مختلف را پي ريزي كنيم. بحث عقل مذهبي و يا انواع عقلانيت در اين چارچوب مورد بحث و توجه مي‌تواند قرار گيرد يعني توجه به مبنا سازي تئوريك. نوانديشي ديني يا مذهبي بيشتر از چه حوزه‌هاي فكري متاثر بود. آيا ادعايي كه اين نحله از روشنفكران در رابطه با بومي كردن مدرنيته و ارزش‌هاي مدرن دارند امكان تجربه پذيري دارد و آيا در غرب نيز ما اين تجربه پذيري را شاهد بوده‌ايم؟ در غرب متفكراني چون پل تيليش و الهيات رهايي بخش كه خاستگاهش در آلمان است اين راه را پيموده‌اند.‌ روشنفكري ديني در كشورهاي اروپايي نحله‌هاي مختلفي دارد . ما در غرب روشنفكران ديني كاتوليك و پروتستان داريم كه يك سري از آنها الهيات رهايي بخش را در آلمان بنيانگذاري كرده‌اند و اين جريان توانست آمريكاي لاتين را در نوردد. شايد بتوان گفت ما سه خاستگاه متفاوت كلام مسيحي داريم كه در آن پروتستان‌ها پيش قدم بوده‌اند.‌ يكي از اين نحله‌ها كه در انگلستان وجود دارند تحت تاثير فلسفه تحليلي هستند، در آلمان تحت تاثير مونيتريك و تاويل است و كلام كاتوليك فرانسوي كه متاثر از فلسفه فرانسوي- آلماني است. در شرق اگر بخواهيم نگاهي بياندازيم. روشنفكران مذهبي در دو اقليم، خيلي قوي عمل كرده‌اند يكي در مصر و يكي هم در ايران و امروز اين جريان توانسته است در تركيه دستاورد نشان دهد. البته در ساير كشورهاي ديگر هم اين نوع از روشنفكران قابل رويت اند. در كشورهايي كه فاقد روشنفكر مذهبي هستند، تقابل سنت- مدرنيته به شدت بروز مي‌يابد. چرا كه در اين كشورها مدرنيزاسيون وجود ندارد و فقط جريان شبه مدرن را مي‌توان رديابي كرد واز طرفي هم حتي سنت هم حضور فعالي ندارد و شاهد يك نوع شبه سنت (بنياد گرايي )هستيم. چه تفاوتي بين رويكرد روشنفكران ديني-مذهبي به مدرنيته و جريان‌هاي عرفي (سكولار) به اين مساله وجود دارد؟‌ روشنفكران ديني ومذهبي جريان‌هايي هستند كه در جوامع خودشان پرسش مي‌كنند. هنرشان دراين است كه سنت را دور نمي‌زنند.‌ روشنفكران عرفي يك محصول را به نام مدرنيته كه دستاورد غرب بوده را به تمامي مي‌پذيرند و بدون هيچ تمايزو تغييري مي‌خواهند اين را در جوامع شرقي پياده كنند. به همين دليل بعد از مدتي بلاموضوع مي‌شوند. در برخورد وانديشه، تعارضي را برنمي‌انگيزند ودر تقابل و ضديت با مذهب گام برمي‌دارند و به تعامل وچالش با سنت نمي‌انديشند. ولي روشنفكران مذهبي-ديني بين سنت و مدرنيته گفت وگو ايجاد مي‌كنند. آنچه واضح است روشنفكران سكولار در اين كشورها هيچ وقت نيروي تعيين كننده در عرصه فكر وتحول اجتماعي نيستند ولي تاثير گذارند. بايد اين مساله را آسيب‌شناسي كنيم. يك سوال اينجا شكل مي‌گيرد كه اگر مدرنيته شرقي يك واقعيت اجتماعي و سياسي است چرا همواره روشنفكران مادر نقد،رد يا تاييد هر نوع عقلانيتي،مدرنيته غربي را ملاك قرار مي‌دهد و هيچ زماني پارادايم يا افقي به نام مدرنيته شرقي مطرح نشده است؟ چون غرب زودتر شروع كرده و جلو افتاده است.ولي بايد در نظر داشت كه مدرنيته شرقي هم چيز جديدي نيست. اتفاقي كه در ژاپن افتاده قابل توجه است. وقتي ما مي‌گوييم پيشرفت،ماشين و تكنولوژي يك بحث است. يك موقعي هم ما مسايل بيش‌تري را مطرح مي‌كنيم كه بايد فكر وانديشه‌اي را متناسب و همسو با مدرنيسم توجيه كند. جامعه ژاپن را باورهاي بومي به جلو هدايت كرده است. ما چند نوع قرائت از مدرنيته داريم. به قول مارشال برمن(كتاب معماي مدرنيته)ما انواع مدرنيته داريم و امروز مورد قبول واقع شده است.اما گرايش پوزيتيويستي‌اي كه بخشي از آن در تفكر غربي رشد كرده است در قرن نوزدهم سعي كرد يك قرائت از مدرنيته را غالب كند. بسياري از روشنفكران عرفي وبخشي از روشنفكران ديني ما،مدرنيته را يك پروژه همه يا هيچ مي‌گيرند،در صورتي كه مدرنيته در جوامع درحال گذار يك پروژه همه يا هيچ نيست. امروز در كشورهاي مدرن كه سكولاريسم را ذات مدرنيته مي‌گيرند،سخن از سكولاريسم حداقلي است نه حداكثري.‌
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 15:51 توسط هاشم| |

دولت رفاه و تحديد عرصه عمومي

هاشم باروتي

 

 

  در ابتدا سخنم را با جمله اي از آگوستين قديس شروع مي کنم که مي گويد:"براي اين که آغازگري وجود داشته باشد انسان آفريده شد."

  اين جمله به نوعي اشارت به نکته اي دارد که از آن به عنوان عمل آزاد ياد مي کنم. انسان با قرار گرفتن در طبيعت دست به دوران سازي نويني زد تا بدانجا که براي خود جهان هاي مصنوعي پديد آورد. اين دوران سازي تا آنجا پيش رفت که منجربه محدود کردن حوزه عمومي در دوران مدرن يا جامعه مدرن شد. غرب با توجه به رفاه شهروندان بايد مي توانست حوزه عمومي را بسيط کند تا عمل آزاد شکل بگيرد و در راستاي عمل آزاد خلاقيت و توليد شکوفا گردد.

  ليبراليسم فردگراي قرن 18 و 19 نويدي جزبه رسميت شناختن مالکيت اشخاص و حفظ آن نداشت به گونه اي که دولت ليبرال تنها يک پليس بود و ديگر پذيراي نقش هاي ديگر نبود. اين تفکر به نوعي بر مي گردد به اقتصادي سازي زندگي سياسي به تعبير قديم يوناني که موجب خصوصي سازي آن شده است. در پي اين تفکر عرصه عمومي رو به کاستي نهاد تا اين که سر و کله سوسياليسم پيدا شد و دولت به ناچار با قبول زحمت، نقش هايي چون يک تعاوني خدمات اجتماعي را پذيرفت مثل نقش معلم، مدير، بازرگان و صنعتگرو....و دیگر تنها فقط يک پليس نبود.

  دولت رفاه بر آمده از نگرش سوسياليستي نبود و اتفاقا کساني به دولت رفاه توجه کردند که سوسياليسم را بر نگزيدند. مقوله دولت رفاه در پس تبليغات رسانه ها به آرمان شهري براي کشور هاي در حال توسعه بدل شده است. به گونه اي که مهاجرت به اين کشور ها خود مشکلاتي را در سطوح مختلف اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي و .... بوجود آورده است. شاخص هاي توسعه يافتگي علاوه بر توليد نا خالصي ملي و در آمد اشخاص ميزان تورم، بر آمده از نگره هاي دولت رفاه است.

  دولت هايي که از قرن بيستم سعي در ايجاد زمينه هاي مساعد براي شکل گيري توليد و تنوع آن دارند با بالا گرفتن اختلاف کارگر و کارفرما و انتقادات شديدي که مارکس و انگلس و... در قرن 18 و 19 به ليبراليسم کلاسيک داشتند به دولت رفاه گرويدند که اين گرايش اصطکاکهاي شديد و وحشتناکي هم به دنبال داشت بطوري که کار فرمايان و سرمايه داران يا مالکين صنعت خود را با خطري جدي مواجه ديدند خطراتي از جمله اعتصاب کارگري، ايجاد اختلالات متعدد در امر توليد و... به همين دليل براي حفظ شرايط توليد و سرمايه با قبول و به رسميت شناختن حق کارگر از جمله بيمه، ايمني کار، امنيت شغلي، تعيين ساعات کار استاندارد، قبول بازنشستگي، پرداخت تقريبا عادلانه دستمزد و غيره اولين گام را به سمت تشکيل دولت رفاه برداشتند که اين به تنهايي مديون نگرش هاي چب بود. نگرش هايي که تشکل هاي کارگري را ساماندهي و هدايت مي کرد.

  اما آيا نگرش هاي سوسياليستي به تمامي منجر به تشکيل دولت رفاه شد؟ بايد بگوييم نه. بلکه ادغام اين دو نگرش يعني برخورد بطور کلي چپ و راست و تنش اين دو علت اصلي ايجاد دولت رفاه شد.

  هابمن دولت رفاه را نتيجه وصلت فرد گرايي سده نوزدهم با سوسيا ليسم سده بيستم توصيف کرد. انديشمندان متعددي که اغلب انگليسي تبار هستند مدعي اند که اولين بار دولت رفاه در انگلستان بوجود آمد. اما انديشه دولت رفاه از قديم الايام در بين الاذهان وجود داشت. يا جان لاک هدف دولت را خير عمومي يا نوع بشر مي دانست.

  به گمان فون هرلزندورف دولت ابتدا بايد به دنبال توسعه قدرت ملي، بعد حفظ آزادي فرد و ديگر  پيشبرد ترقي اجتماعي و رفاء عمومي باشد.

  فرانسيس گراهام ويلسون براي دولت رفاه جديد اهداف زير رامشخص مي کند: 1- آزادي عمل و اراده  2- کسب ترقي اخلاقي 3- تحقق بيشترين سعادت براي بيشترين عده  4- رشد شخصيت فرد 5- حفظ حقوق 6 - متوازن کردن و نيز حمايت از منابع به عقيده پنوک هدف هاي اصلي دولت نو در مفهوم عام عبارتتد از تاًمين امنيت، عدالت، آزادي و رفاه.

  انديشمندان متعددي در اين رابطه نظرات متعدد داده اند اما همه آن ها در کل به يک نکته تکيه مي کنند و آن دولت رفاه است. دولتي که به سرنوشت شهروندان خود اهميت بدهد و در قبال آنها مسئوليت داشته باشد. اما دولت رفاه به تنهايي مسوول بر طرف کردن مشکلات نيست بلکه مردم و بطور کلي اين حوزه عمومي است که دولت رفاه را مشخص مي کند و وظايفش را ياد آوري مي کند پس يک رابطه دوسويه وجود دارد. همان طور که در ابتدا يادآوري کردم اين حوزه عموميست که با ايجاد عمل آزاد متعدد و ابداع خلق ها زمينه توليد را در مفهوم کلان به جايي مي رساند که سعي در بر طرف کردن محدوديت هاي معاش به حداقل مي رسد و بيمه بيکاري معني پيدا مي کند. تکيه دولت رفاه به تأمين زمينه هاي رشد و توسعه در عرصه هاي مختلف است و اين عرصه عمومي يا صحنه تلاش گسترده توده است که بايد در ازاي اين زمينه ها دست به خلق نو  و توليد متنوع و کسب بازارهاي جهاني زند.

  به همين دليل است که مي بينيم در انگلستان ضرب المثلي است که ميگويد "من کار ميکنم که ماليات بدهم" اين ماليات دادن ما به ازاي ايجاد زمينه فعاليت براي خود و ديگران است.       

  در دولت رفاه حکومت متکثر و متعدد مي شود. به عقيده آرتورشلزينگر دولت رفاه  سطوح معيني از اشتغال، در آمد، آموزش، کمک بهداشتي، تأمين اجتماعي و مسکن را براي همه شهروندان خود فراهم کند.

   دولتهاي رفاه داراي خصوصيات  زيرهستند: 1- فرد در دولت رفاه  موقعيت محوري دارد و همه چيز حول محور فرد معني مي دهد اين گرايش بر گرفته از نگرش ليبراليستي دولت رفاه است. فرد بايد در دولت رفاه از آزادي نامشخصي برخوردار باشد تا جايي که به اشخاص ديگر از جنبه مادي و معنوي خسران وارد نسازد. متفکراني چون آرنست نيز معتقدند اگر فرد احساس آزادي نکند توان خلاقيت را از دست مي دهد و نمي تواند به توليد و ابداع نوين برسد. 

 2- حداقل سطح زندگي و فرصت را براي شهروندان بي توجه به نژاد، عقيده يا رنگ تضمين مي کند.

 3- رشته گسترده اي از خدمات اجتماعي را براي شهروندان فراهم مي آورد.

 4-  توزيع متناسب در آمد را براي همه شهروندان تضمين مي کند.

  دولت رفاه داراي  دو کار ويژه حمايتي و رفاهي است.  الف- کار ویژه حمايتي عبارتند از: 1_ حفظ حاکميت ملي  2- ايجاد شرايط امنيت کامل و تقويت اطاعت از قانون 3- تأکيد بر حفظ نهاد هايي چون مالکيت و خانواده  4- سازمان دهي  حمل و نقل و ارتباطات 5- ايجاد ساختمان و حفظ راه ها 6- گسترش خدمات پستي در حد کار آمد 7- کنترل کيفيت، بازرسي و تنظيم کار بازارها 8- حفظ روابط خارجي و ديپلماتيک با کشور هاي ديگر 9- جمع آوري ماليات و مجازات فراريان از ماليات.

 و اما کار ويژه هاي رفاهي:1- بهبود وضعيت بهداشت 2- گسترش آموزش  3- امنيت اقتصادي 4- خدمات اجتماعي. دولت رفاه مي کوشد آموزش و پرورش را در دسترس اقشار مختلف قرار دهد و تفاوت هاي زياد، ميان ثروتمندان و فقيران را به حداقل برساند و حداقل نياز اوليه از جمله غذا، پوشاک، مسکن و بهداشت را فراهم آورد.

 همچنين خدمات اجتماعي که شامل آموزش و پرورش دولتي، بيمه بيکاري، اعطاي سوبسيد به گروه هاي محروم و ناتوان مردم را در حد اعلاي خود انجام دهد.

  افزون بر اين ها دولت رفاه باعث شکوفايي هنر نيز مي شود و تسهيلات باز آفريني هنري را فراهم مي کند (گالري هاي هنري، موزه ها و کتاب خانه ها ).

    اما دولت رفاه با خطراتي نيز مواجه است از جمله کاهش توليد ملي، افزايش جمعيت که يکي از عللش مهاجرت از کشورهاي جهان سوم است، پرداخت نکردن ماليات و نگراني از ماليات زياد، وفاداري تنگ نظرانه ممکن است مانع کار دولت رفاه شود.

   به راستي آيا دولت رفاه مي تواند براي کشور هاي فقير مناسب باشد. کشورهايي که رشد جمعيت سرسام آور دارند و امکان توليد بهينه را بخاطر زير ساخت هاي غلط اقتصادي و سياسي ندارند زير ساخت هاي حکومتي اين جوامع را از همه لحاظ به قهقرا مي برد. وجود رانت هاي اقتصادي براي عده اي معدود و مشخص، تقسيم کار بر اساس رابطه نه تخصص، بها ندادن به عرصه عمومي و محدود کردن آن به لحاظ آزادي هاي سياسي، اجتماعي و اقتصادي.

  آيا کشور هاي تک محصولي اين امکان را دارند که گامي هر چند کوچک در اين راستا بردارند؟ براي کشور هاي فقير، عقب مانده يا در حال توسعه چه تفاوت هايي بين مزيت مطلق و نسبي وجود دارد؟ و آيا اين تفاوت ها تغييري در روند خلاقيت حوزه عمومي بوجود مي آورد؟

  آيا مي توان دولت رفاه را براي کشورهايي چون آفريقا که در صد زيادي از آن ها در فقر شديد و بيماري هايي چون ايدز و هپاتيک  به سر مي برند معني کرد؟ کشور هايي که بلحاظ بهداشتي هزينه هاي سرسام آوري را به دولت تحميل مي کنند؟

  پس دولت رفاه براي کشورهاي فقير نامناسب است. زيرا هزينه هاي زيادي را براي دولت يا  حکومت بوجود مي آورند.

  اما بايد تلاش کرد تا با جذب سرمايه هاي داخلي و خارجي، ايجاد امنيت شغلي، بکار گيري نيروهاي متخصص و نيروي کار فراوان به ايجاد زير ساخت هاي اقتصادي همت گماشت و به جاي تحديد عرصه عمومي به گسترش آن انديشيد و با حمايت از آزادي عمل و اراده و انديشه گامي در جهت خلاقيت توده برداشت.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 20:13 توسط هاشم| |

اسطوره بازگشت به خویشتن


مفهوم بازگشت به خويش، به معنای بازگشت به سنت و تاريخ گذشته نمی‌تواند باشد. اعم از آنکه سنت دينی باشد يا سنت ملی. بلکه بازگشت به خويشتن انسانی خويش و خود را بنا کردن است. اسطوره‌های هر ملتی نيز در اين جا همچون مصالح اوليه و بنيادينی است که در اين معماری تازه و در چینشی متناسب با نیاز امروز به کارگرفته می‌شوند.

گزارش سخنراني علي طهماسبي در مشهد به مناسبت بيست و نهمين سالگرد دكتر شريعتي. تحت عنوان: اسطوره بازگشت به خویشتن

(توضیح اینکه متن حاضر را پس از مراسم سخنرانی نوشته ام و همچنین در جسله ی یادبود شریعتی در مشهد آقای یاسر میردامادی نیز سخنرانی داشتند تحت عنوان «چه چیزی از میراث شریعتی باقی است» برای دیدن متن سخنرانی ایشان می توانید به این نشانی http://mirdamadi.debsh.com/ مراجعه کنید)


اسطوره بازگشت به خویشتن،
*******************
بازگشت به خويشتن، اگرچه نه با اين عنوان، اما با مضاميني در برگيرنده‌ي همين دغدغه‌، ابتدا از سوي متفكرين اسلامي در برابر غرب مدرن مطرح شد. عمده‌ترين انگيزه‌ي طرح اين مضامين، شايد احساس تحقير شدگي ملت‌هاي مسلمان در برابر دانش، صنعت و تمدن غرب بود. احساسي كه به گمان من هنوز هم به قوت خود باقي است و پس از گذشت حدود يك و نيم قرن تلاش، و پديد آوردن انواع تئوري‌هاي گوناگون، و شكست اندوه‌بار بسياري از آن تلاش‌ها، هنوز هم به عنوان يك دغدغه‌ي اساسي قابل طرح است.

ترديد ميان دين‌داري، و روشنفكري، ترديد ميان اسلاميت قبل از مشروطه و ايرانيت بعد از مشروطه،‌ ترديد ميان عقل ديني و عقل خود بنياد،‌ ‌ ترديد ميان كنار آمدن باغرب يا ستيز و جدال با غرب، ‌و جدال‌هاي پر هزينه‌ي بسياري كه از درون اين ترديد‌ها و جناح بندي‌ها پديد آمده، همه و همه اين نشان را هم با خود دارد كه ما هنوز نتوانسته‌ايم خود را در اين روزگار بنا كنيم.

پس از انقلاب مشروطه كه يكچند گرايش به مليت ايراني بر گرايش به مليت اسلامي غلبه پيدا كرد، روشنفكراني چون پورداود، احمد كسروي صادق هدايت و بسياري ديگر، كوشيدند تا از تاريخ گذشته‌ي ايران، و از دوره‌ي باستان، اسنادي را به دست دهند كه بتوانيم از آن اسناد، شناسنامه‌اي تازه براي خود مهيا كنيم. زيرا شناسنامه‌ي اسلامي ما در اين جهان كنوني، و در مواجه‌ي با تمدن غرب، شناسنامه‌‌اي ناكار آمد،‌ مخدوش، ناخوانا، و انباشته از خرافه و ماليخوليا شمرده مي‌شد.

شكست اين تلاش‌ها را براي پيدا كردن اسناد هويت، در عرصه‌هاي عيني جامعه‌ي ايران، به‌ويژه در دهه‌‌هاي پس ازشهريور1320 مي‌توانيم ببينيم. به تعبير ديگر، در ايران قبل از اسلام هم، اسناد ارزنده و قابل قبولي براي تاييد هويت كنوني ما پيدا نشد.

آنچه صادق هدايت در بوف كور آورده ، روايتي حيرت انگيز و رمزواره، از همين هويت مخدوش و آشوب زده‌ي ما است. انگار هدايت با طرح اين داستان، سرنوشت غم انگيز نسلي را بيان مي‌كند كه در سلطه‌ي سنتي جادويي گرفتار آمده و راه گريزي هم پيدا نمي‌كند. ايراني را معرفي مي‌كند كه به لكاته‌اي هرزه تبديل شده و نسلي كه نه در اين سوي حمله‌ي اعراب به ايران چشم‌انداز روشني مي‌بيند و نه در آن سوي ديگر كه ايران باستان است[1].

به گمان من اهميت كلام شريعتي، در طرح مضمون «بازگشت به خويشتن» هنگامي بيشتر خود را آشكار مي‌كند كه شكست آن همه تلاش‌هاي روشنفكران پيش از او و ناكامي‌هاي آنان را ديده باشيم. همين است كه به گمان من، طرح بازگشت به خويشتن، در چنين شرايطي، خطر كردن است. زيرا «خويشتن» موجهي و امروزيني در ميانه نيست. بازگشت به گذشته را هم كه نمي‌توان بازگشت به خويشتن دانست. بازگشت به گذشته‌ي تاريخي، اعم از آنكه گذشته‌ي اسلامي يا باستاني يا هر چيز ديگر باشد، همان بازگشت به سلطه‌ي پير مرد خنزرپنزري سنت مي‌شود. پس خويشتن خويش را در كدام وادي، در كدام قلمرو، و در كجا بايد جست؟

مشكلي در طرح انداختن:

مشكلي در پيش است كه به مذهبي بودن و غير مذهبي بودن هم ربطي ندارد. اين مشكل عبارت است از طرح افكندني كه بيانش، و تضمين عملي‌كردن آن در جامعه،‌ نياز به ارائه‌ي نوعي پيش نمونه دارد. به تعبير ديگر هر طرح تازه‌اي كه در باره‌ي چگونه بودن انسان مي‌افكنيم، تلاش مي‌كنيم تا پيش نمونه‌ي آن را در تاريخ مستند يا در تاريخ ديني پيدا كنيم و مشروعيت اجراي طرح خود از آن پيش نمونه بگيريم. تا همين چندي پيش حتي گروه‌هاي غير مذهبي هم هنگامي كه مي‌خواستند در باره‌ي مثلا حق برابري زن و مرد سخن بگويند تلاش مي‌كردند تا در تاريخ مستند، زماني و مكاني را نشان بدهند كه زنان و مردان داراي حقوق برابر بوده‌اند.

سوء برداشتی كه در باره‌ي «بازگشت به خويشتن» مي‌تواند پديد آيد، از همين‌جا است. يعني از يك سو بدون پيش‌نمونه نمي‌توانيم طرحي از خويشتن خويش ارائه كنيم كه در جامعه و در سطحي عمومي كاربردي امروزي و عملي داشته باشد. و از سوي ديگر، هر نمونه‌اي را كه عنوان كنيم ناگزير، و درست و نادرست، مرجع آن به روزگاران كهن، باز مي‌گردد. يعني باز هم بازگشت به گذشته.

اين مشكل را شايد بتوان به اين گونه حل كرد كه بتوانيم در عرصه‌ي مضامين ديني، دو گونه نگاه به انسان و گذشته‌ي انسان را از هم تفكيك كنيم. يكي نگاهي تاريخي و ديگري نگاهي اسطوره‌اي.

معولا نگاه مذهبي‌هاي سنتي، گذشته‌اي ايده‌آل را در مقطع خاصي از تاريخ مستند جستجو مي‌كند و شخصيت‌هايي را به عنوان انسان تمام و كامل، در آن مقطع و در آن گذشته‌ي ايده‌آل، واقعيتي تاريخي و مستند مي‌شمارد. اين همان چيزي است كه امروز هم سنت‌گرايان مذهبي، در پي آنند و بر صحت نظريه خود پاي مي‌فشارند.

نوع ديگري از نگاه به گذشته،‌ مي‌تواند اين باشد كه: وقايع و پيش‌نمونه‌هايي كه در مضامين ديني مطرح شده‌اند، صرفا از تاريخ مستند به دست نيامده‌اند بلكه برآمده از اقنومي ديگرند با قانونمندي‌هاي ويژه خودشان. و شناخت اين وقايع و شخصيت‌ها نيز شناختي اسطوره‌‌اي است و نياز به تاويل ويژه‌ي خودش را دارد. مانند آنچه بر آيات متشابه قرآن مترتب است.

رابطه‌ي پيش‌نمونه‌هاي ديني كه در متن مقدس طرح شده‌اند با تاريخ مستند نيز رابطه‌اي پيچيده و چند وجهي است. اين از برخي جهات مانند رابطه‌ي خيال با واقعيت است. شخصيت‌هاي اسطوره‌اي گزيده‌اي از محفوظات تاريخي نامستند و دروني شده بوده است كه با آرمان‌ها و آرزوهاي بشري در كارگاه پيچيده و هزارتويي به‌نام روان جمعي، شكل گرفته‌اند و سپس شاعران بزرگي، يا به تعبيري ديگر، رسولاني پيدا شده‌اند كه توانسته‌اند روايتي از اين وقايع و پيش نمونه‌ها را از ناخودآگاه جمعي، به سطح آگاهي همگاني بياورند.

از اين منظر، ناخودآگاه جمعي را شايد بتوان به رحم مادينه‌اي رازآلود، مقدس، و تعالي جو‌ تشبيه كرد كه ممكن است هر آبستن شدن او و رشد جنين در رحم او گاهي قرن‌ها به‌طول بيانجامد. و رسولان، را شايد بتوان به قابله‌هايي تشبيه كرد كه با اشراف و اشراق به اين ناخودآگاه جمعي، و با قرار گرفتن در پرتو وحي، پيش‌نمونه‌هايي را كه ناخودآگاه جمعي در رحم خود پروانده است مي‌زايانند.

درست از همين‌جا است كه ابراهيمي كه حدود سه هزار و پانصد سال پيش در روايت تورات طرح مي‌شود، با آن ابراهيمي كه دوهزار سال بعد در روايت قرآن مي‌آيد، بسي با هم متفاوت هستند.

هم ابراهيم تورات و هم ابراهيم قرآن، هردو پيش‌نمونه‌هايي شمرده مي‌شوند كه به عنوان انسان تمام و الگوي «چگونه بودن»، يا اگر دقيق‌تر بگويم: به عنوان الگوي «چگونه شدن» مطرح شده‌اند. ابراهيم تورات، مطابق نياز بني اسرائيل در زمانه‌اي كه جاي مناسبي براي ادامه‌ي حيات نداشتند و در جستجوي سرزمين موعود بودند طرح شد. و ديگري، ابراهيم قرآن، كه مطابق نياز جامعه‌اي طرح شده است كه از توحيد فاصله پيدا كرده ، از تفرقه‌ و خصومت قبايل با هم رنج مي‌برد و اسير خدايان ريز و درشت كعبه شده است.

اگرچه وجود شخصيتي واقعي و عيني به نام ابراهيم را در تاريخ شايد نتوان نفي كرد، اما به هرحال اگر هم از طريق پژوهش‌هاي مستند شخص ابراهيم را در تاريخ واقعي پيدا كنيم، بسی محتمل است كه با ابراهيم تورات، و سپس با ابراهيمي كه قرآن به عنوان نمونه و الگو طرح كرده، تفاوت‌هاي چشمگيري داشته باشد. همچنين اشاره به اين نكته‌ي بديهي ضروري مي‌نمايد كه هيچ‌كدام از اين پيش نمونه‌ها به هنگام طرح شدن، حضوري واقعي و عيني در شمايل يك شخص نداشته‌اند. مگر آنكه، مجموعه‌ي رفتار و كردار ايمان آورندگان به اين طرح را تجلي بخش‌هايي از شخصيت ابراهيم بدانيم.

سياليت پيش نمونه‌ها:

وقايع و شخصيت‌هاي تاريخي، مقيد به زمان و مكان هستند و بيان احوال آنان، همان تاريخ مستند است. اما پيش نمونه‌ها، مقيد به زمان و مكان خاصي نيستند. همان‌گونه كه در باره‌ي ابراهيم گفته شد. و درست به سبب همين نامقيد بودن و نامستند بودن است كه ظرفيت دگرديسي، تغيير و نوزايي را دارا هستند. و همچنين، پيش‌نمونه‌ها معمولا طرحي كلي هستند كه از ايهام نيز برخوردارند.

نقش ايهام در پيش‌نمونه‌هاي ديني و اسطوره‌اي:

«ايهام» در لغت به معناي به وهم درانداختن است. در نزد پيشينيان و در عرصه‌ي ادبيات «ايهام» به کلمه ای گفته مي‌شد كه لااقل داراي دو معناي متفاوت در ظاهر و باطن باشد. اما با گسترش نظريه‌هاي زباني و معنا شناسي در دوران معاصر، مفهوم واژه‌ي «ايهام» را نيز مي‌توان در گستره‌ي تازه‌اي مورد تامل قرار داد. يعني با توجه به تعريف معناي پايه براي ايهام كه همان به وهم درانداختن مخاطب است، مي‌توان گفت كه ايهام عبارت است از كلامي، يا متني كه مخاطب خويش را به چيز مشخصي كه شكل نهايي يافته باشد دلالت نمي‌كند، بلكه او را در مواجهه‌ي با طرحي كلي و رمزواره قرار مي‌دهد كه در اين مواجهه، مخاطب مي‌تواند انگاره‌اي تازه بيافريند.

همچنين در مواجهه‌ی با اين گونه از ايهام، «تاويل» نيز توسعه ی معنايی پيدا می کند بنا براين در اينجا منظورم از «تاويل» معناي سنتي آن نيست. بلكه انگاره‌آفريني خواننده را از متني مي‌گويم كه داراي ايهام است.

از همين منظر شايد بتوان آيات متشابه قرآن را نيز داراي ايهام دانست. يعني ظاهر داستان چيزي است شايد غير منطقي، غير علمي و نامعقول كه ذهن مخاطب ابتدا متوجه آن مي‌شود، مانند داستان يونس كه به شكم ماهي مي‌رود، يا داستان مار شدن عصاي موسي،‌ اما در ژرفاي اين داستان‌ها، واقعه‌اي ديگر جريان دارد كه درك و فهم آن نياز به‌تاويل دارد.

از اين نگاه، پيش نمونه‌هايي مانند ابراهيم، مريم، و.. همان طرح‌هاي كلي، رمزواره و اسطوره‌اي هستند و اين امكان را فراهم مي‌آورند كه مخاطب بتواند جهان بيني، عشق، ايمان، و دغدغه‌ي «بودن» را با الگو قرار دادن آن پيش‌نمونه، در خود بيدار ‌كند. و سپس آن ايمان و عشق و دغدغه را نه در چارچوب جهانشناسي هزاره‌هاي پيشين، نه در ساختار نظام فلان قبيله و فلان سرزمين خاص، بلكه در ساختار جهاني كه امروز مي‌شناسد و در آن زندگي مي‌كند قرار ‌دهد. و به اين گونه، طرحي از خويشتن را نه در دوره‌هاي تاريخي گذشته، بلكه در زمان حال، بيآفريند.

تحقق چنين روندي البته به اين نكته نيز معطوف است كه به امكانات ناگفته، نينديشيده‌، نازاده و ناشده‌اي كه در هر انساني نهفته است وفادار باشيم. به تعبير ديگر، از اين نگاه، منبع اصلي و مواد لازم براي آفرينش و شكل‌گيري «خويشتن»، درون خود انسان است. حتي امور قدسي، و دغدغه‌ي تعالي جويي، چيزهايي بيروني، ماورايي، و جدا از فطرت ذاتي انسان نيستند.

روايت راست و روايت دروغ از پيش نمونه‌ها ديني:

به اشاره گذشت كه روايت متون مقدس از پيش‌نمونه‌ها را از دو منظر مي‌توان نگاه كرد. نگاه اول همين بود كه خواننده‌ي متن، همه‌ي اين روايات را رويدادهای واقعي و عيني در تاريخ مستند بيانگارد و براي اثبات نظريه خود به جستجوي مستندات تاريخي روي آورد و از آنجا كه بسياري از اين روايات با قوانين طبيعي، منطقي و عقلي ناسازگار هستند، لذا خود را متقاعد ‌كند كه همه‌ي اين وقايع در قالب مضاميني مانند «معجزه»، «خواست خداوند»، و امثال اين روي داده است. و روايات نقلي را كه در اين مورد فراوان هم هست جايگزين نگره‌هاي عقلي، و منطقي كند. اين همان موردي است كه هنوز هم در نگاه سنتي به مضامين ديني رايج و معمول است. حتي برخي از دانش‌آموختگان علوم جديد تلاش مي‌كردند و هنوز هم تلاش مي‌كنند تا براي داستانهاي رمزي و اسطوره‌اي كه در متن مقدس آمده استدلا‌هايي در قلمرو علوم طبيعي پيدا كنند تا مثلا تضاد دين و دانش را حل كرده باشند اما به نظر مي‌رسد كه تمامي اين تلاش‌ها همچنان ناكام مانده است و از نگاه كسي كه تاريخ مستند و واقعي را مورد كنكاش قرار دهد همه‌ي اين داستان‌ها دروغ و جادو و خرافه مي‌نمايد و نه تنها هيچ كمكي به حل مشكلات انسان امروزي نمي‌كند بلکه وسیله ای می شود در خدمت استبداد تا از فراشد مردمان پیشگیری کند و از هر فرد ابزاری بسازد در جهت مطامع خود.

اما همين داستان‌ها، با نگاه تاويل‌گرايانه و در حوزه‌ي مضامين اسطوره‌اي، نه تنها دروغ و جادو و خرافه نيست و نه تنها موجب ابزار شدن آدم ها نمی شود بلكه همان گونه كه قبلا بيان شد، موجب انگاره‌آفريني‌هاي تازه براي شكل گيري خويشتن زنده و امروزي انسان كنوني مي‌تواند باشد.

به عنوان مثال مي‌توانيم روايتي را كه در متن مقدس در مورد موسي آمده، از اين دو نگاه متفاوت مورد ارزيابي قرار دهيم. اشاره به اين داستان را از آن جهت به عنوان نمونه و مثال طرح مي‌كنم كه در كتب درسي مدارس با همان رويكرد سنتي به دانش‌آموزان درس داده مي‌شود و در عمل موجب ناباوري و رويگرداني بسياري از دانش آموزان از كليت دين گرديده است.

پيش از آنكه موسي مبعوث به رسالت شود او را عصايي هست كه براي چرانيدن گله‌ي گوسفندان خود از آن استفاده مي‌كند. اما در مواجهه‌ي با وحي و گفتگوي موسي با خداوند، به او فرمان داده مي‌شود كه اين عصاي چوپاني را بيافكند و رها كند. به مجردي كه موسي عصاي چوپاني خود را رها مي كند،‌ عصاي مزبور تبديل به مار مي‌شود. همچنين خداوند به موسي مي‌گويد دست خود را به پهلوي خود ببرد و روشن و بي گزند بيرون آرد. آنگاه موسي با اين دو آيه، يعني با عصاي مار شونده و دست روشن، به مصر و نزد فرعون برود و در مقابل طغيان فرعون و ساحران او از اين دو آيه استفاده كند. بقيه داستان را تقريبا همه مي‌دانيد.

اين داستان اگر به عنوان واقعه‌اي عيني مورد ارزيابي واقع شود، با هيچكدام از قوانين علمي و حتي با مشي طبيعتي كه خداوند آفريده، همخواني ندارد و بيشتر به دروغ و افسانه‌ شبيه است. همچنين هيچ گرهي از مشكل كنوني ما در برابر جباران و زورگويان و تزويرگران نمي‌گشايد. نه ما مي‌توانيم موسي باشيم و نه مي‌توانيم عصا و يد بيضاي او را داشته باشيم.

اما همين داستان از نگاه تاويلي، و به عنوان واقعه‌اي اسطوره‌اي، ناگهان نقش تازه‌اي را براي ما مي‌تواند آشكار كند. توضيح اينكه در تورات و همچنين در انجيل‌ها، مار به عنوان نماد هوشياري و زيركي مطرح شده است. در انجيل متي از قول عيسي مسيح به ياران خود آمده است كه:

« شما را به ميان گرگ‌ها مي‌فرستم، همچون مار هوشيار و همچون كبوتران ساده باشيد.»(باب دهم آيه 16)

«سادگي كبوتر» در اين آيه، اصطلاحي جايگزين براي «بيضاء من غير سوء» است كه در قرآن آمده. فرعون و ساحران او از همان زيركي مار برخوردار هستند اما دست آنان در انجام امور مردم دستي همراه باسوء و پنهان كاري و دروغ است. همين است كه در برابر هوشياري و پاكي و شفافيت موسي به زانو در مي‌آيند.[2] از اين زاويه به داستان نگاه كردن، سبب مي‌شود كه مخاطب اين داستان، در هر زمان و مكاني بتواند از همان تجربه‌اي برخوردار شود كه موسي برخوردار شده بود.

از اين منظر، تجربه‌موسي، در واقع تجربه‌اي خاص و منحصر به فرد نيست كه در مقطع خاصي از تاريخ اتفاق افتاده باشد. فرعون و ساحران او هم تنها جباران و دروغزنان جا مانده در تاریخ گذشته نیستند. حتي در روايات متون مقدس نيز اين تجربه را براي عيسي مسيح و يارانش مي‌خوانيم. اين تجربه‌اي انساني است و هركسي در هرزماني و مكاني در برابر جباران و تزويرگران روزگار خودش مي‌تواند با بيدار كردن همين ويژگي‌ها در خويش، به صحنه بيايد و ساحران زمانه‌ي خود را رسوا كند.

آيا اين ويژگي‌ها، در صورتي كه با هم باشند، از آيات بزرگ خداوند در انسان نمي‌تواند باشد؟ و آيا اين‌گونه آيات سبب پيدا كردن خويشتن انسانيِ زنده و اكنوني انسان نخواهد شد؟

بنا بر آنچه گذشت، می توانم بگويم مفهوم بازگشت به خويش، به معنای بازگشت به سنت و تاريخ گذشته نمی‌تواند باشد. اعم از آنکه سنت دينی باشد يا سنت ملی. بلکه بازگشت به خويشتن انسانی خويش و خود را بنا کردن است. اسطوره‌های هر ملتی نيز در اين جا همچون مصالح اوليه و بنيادينی است که در اين معماری تازه و در چینشی متناسب با نیاز امروز به کارگرفته می‌شوند.

در قرائتي كه من از شريعتي دارم گمانم اين است كه در عرصه ی بازگشت به خویشتن، شريعتي آغازگر چنين راهي بود، ‌آغازي كه نافرجام ماند و متاسفانه آنچه از داستان‌هاي ديني در اين سال‌هاي بعد از انقلاب در عرصه‌ي آموزش و پرورش اتفاق افتاد و به فرزندان ما آموخته شد، با همان رويكرد سنتي بود و نگاهی که شاید تلاش می کرد از آدم ها ابزارهای مطیع و مقلد بسازد و نتيجه‌ي آن هم چنان عيان است كه حاجت به گفتن نيست.

علي طهماسبي

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 19:36 توسط هاشم| |


Design By : Night Skin