اندیشه
فرهنگی
در متون سياسي غربي منافع ملي برابر با منافع دولت در نظر گرفته شده است. دولت نيز در اين تعريف به دور از حاكميت ملي كه برخاسته از آرا و نظرات مردم يك جغرافيا با فرهنگ تعريف شده است نيست. آن چه در ايران گسست معنا و واقعيت را باعث ميشود همين تلاقي ناميمون است. يعني استفاده از تعابير كلاسيك در متنی مشوش كه عدهاي آن را شبه مدرنيسم نام نهادهاند. اگر چه ديباچه مدرنيته در هر جغرافيايي متفاوت است اما اسلوب برآمده از هر مدرنيتهاي در جغرافياي مكاني ـ زماني آن از يك سير يا روند مشخصي تبعيت ميكند. به عنوان نمونه ژاپن در گذار از سنت به مدرنيته با تكيه بر آداب و سنن اقوام خود توانست فئوداليته سفت و سخت خود را به مالكيت افراد آن مرزوبوم ارتقا دهد و در باز توليد سنن خود به شكل ديگري كه هم راستا بامدرنيته بود موفق عمل كند.این جهش ساختاري را ميتوان در مالزي، سنگاپور، اندونزي، تركيه و برخي ديگر ازكشورهاي در حال توسعه نيز پي گرفت. به جز چين كه يك استثنا را سپري ميكند. اما در ايران وضعيت به گونهاي ديگر است. اگر نگاهي به تاريخ صد سال اخير بياندازيم به خوبي در مييابيم كه شاكله سنت در ايران به گونهاي تعريف شده است كه هر چيز نو و جديدي را در خود هضم ميكند و در رويكردي تدافعي، خود را بازتوليد مينمايد. اين خصلت سنت ايراني باعث شده است كه هيچگاه اصطكاك قابل توجهي بين دو سطح سنت و مدرنيته شكل نگيرد، بنابراين ما همواره يك پايمان در سنت و پاي ديگرمان در تجدد باقي ميماند. مفهوم دولت ـ ملت شبه مدرن نيز از اين خصيصه دو پهلو بر ميخيزد. يعني دولتي كه نه سنتي است نه مدرن. تا قبل از فروپاشي سلسله قاجاريه و پيش از زمزمههاي فيروزهاي مشروطه خواهان ؛ اداره مملكت براساس سيستم رعيت -اربابي و يا شاه سايه خداوند اداره ميشد. تا اين زمان مفهوم سلطنت با حاكميت آميخته بود و رعايا به اين نظام سياسي تن داده بودند. درست پس از بيداري ايرانيان كه تجربه اصلاحات اميركبير را پشت سرگذارده بودند. حاكميت دوگانه با شمايلي مدرن و دروني سنتي به وجود آمد. مجلس شوراي ملي شكل گرفت اما تحت نظارت و كنترل دربار، نمايندگان برگزيده ميشدند، اما با گذشت 15 سال از نهضت مشروطه كساني كه تحت نظر الطاف ملوكانه بودند به مجلس راه مييافتند. دولت شبه مدرن در بن بست و سيكل معيوب جدال روشنفكران و سنتيان باز توليد شد و اين ميان آن چه مغفول ماند مفهوم دولت- ملت مدرن بود. عدم اجماع بين روشنفكران از يك سو و تغيير و تفكيك حوزه روحانيت بين سنتيها، بنيادگراها و نوانديشان از سوي ديگر باعث شده است كه جدال بين سنت ـ مدرنيته به سطحي كه هم اكنون شاهد آن هستيم برسد. اين عدم اجماع طي صد سال اخير در ميان روشنفكران نيز به وضوح مشخص است. روشنفكران در دوران مختلف تحت تاثير امواج برآمده ازمكاتب غربي هيچ گاه نتوانستهاند زبان مردم عصر خويش باشند. زماني تحت تاثير سوسيال دموكراسي (اواسط مشروطه) زماني ديگر ماركسيسم ـ سوسياليسم (دهه 20 تا 60) زماني هم گفتمان روز به ليبراليسم با گفتمان حقوق بشري (دهه 70 به بعد) تغيير جهت داد. اين سرگشتگي در دورههاي سهگانه باعث شده است كه روشنفكران ما فرزندان عصر خود نباشند. اين وضعيت را ميتوان در روشنفكران مذهبي چون شريعتي،اقبال و جلال آل احمد نيز يافت. اگر چه اينان توانستند فضاي حاكم بر جامعه را متحول و دگرگون سازند، اما آثار آنان را نميتوان بي تاثير از گفتمان جهاني زمان خود دانست. آن چه بر اين ناموزوني دامن ميزند اين است كه متاسفانه همواره بدترين و بنجولترين الگوي غربي با فشار بيروني براي تامين منافع استعمارگران به ايران راه يافته است. به عنوان مثال كمونيسم از نوع لنینی آن به جاي نگرشاگزيستانسياليستي كه بيشتر تامين كننده منافع شوروي بود تا قشر كارگر.الگويي كه به جز شوروي و ايران در نقاط دیگر جهان نتوانست دلبري كند. جالب اين كه اين گفتمانها نيز با بر هم خوردن جو سياسي منطقه قبل از اين كه ريشه بگيرند با كوچكترين نسيم گفتماني ديگر از جنسي مخالف و تشخص متفاوت به سرعت رنگ مي بازد و خود را تسليم گفتماني جديد ميكند. هنوز متد ديالكتيكي جا نيافتاده بود كه سرو كله هرمنوتيك پيدا شد و شاكله ذهني روشنفكران را در می نوردد. فقدان مدلي بومي برخاسته از متن جامعه ضعف درتكميل پروسه انديشگي،جدال زيرپوستي پايانپذير سنت- مدرنيته را تاكنون سبب شده است و اين جدال به نتيجهاي نينجاميده مگر بازتوليد دولت شبه مدرن در ايران. آن چه در خاور دور به وقوع پيوست در ايران هيچگاه تجربه نشد وايران همواره در چنبره سنت و ديگر عوامل بازدارنده توسعه ماند. اینکه آيا دولت شبه مدرن ميتواند سكويي براي جهش به مدرنيته باشد آشكار نيست.اما اين مساله به وضوح مشخص است كه در عصري كه ما در آن زيست ميكنيم جدال با بنيادگرايي و دكماتيسم ايدئولوژيك(نه سنت مذهبي)به مراتب سختتر وطاقت فرساتر از هرعصر ديگري حتي دوران مشروطه است. طي صد سال اخير بارها ايران شاهد گشايش فضاي سياسي بوده است. پس از مشروطه شهريور 1320،دوران مصدق،پيروزي انقلاب اسلامي عدم تداوم فضاي آزاد سياسي با توجه به فقدان امنيت كه متاثر از نيروهاي بيروني بود همواره گزينه امنيت در مقابل آزادي را تقويت كرد. امنيتي كه در برگيرندگي نداشت و همواره در معرض تهديد جدي بود. نگاه به تاریخ ایران در صد سال گذشته بسیار آزار دهنده است .مشروطه پس از سرکوب زمینه ساز به وجود آمدن صنعت ملی شدن نفت شد و سرنگونی دولت مصدق و کینه مردم از آمریکا سبب ساز انقلاب ۵۷ شد.بین این انقلابات همواره استبداد باز تولید شد و هیچ گاه دموکراسی و حقوق ملت تامین نگشت. امروز متعلق به مردی است که به دلیل عشق به وطن تبعید شد و در تبعید درگذشت .اما با گذشت نزدیک به نیم قرن هنوز قلب پیر مرد در احمد آباد برای مردم خود می تپدو هنوز فریاد او در گوش تاریخ به خواب رفته ما می پیچد.تا شاید بشکند شیشه تنهایی من وتو که زبان مشترکی نداریم. به امید روزی که ایران روی آزادی و آبادانی را ببیند. در حالی صدمین سال مشروطه راسپری می کنیم که هنوزبسیاری ازشعارهای صدر مشروطه برایمان به صورت آرمان و آرزو باقی مانده است وگویی قرار نیست پس از صد سال سیکل معیوب دموکراسی خواهی و عدالت طلبی در جایی متوقف شود و انسان براساس حقوق اولیه خود که حق انتخاب وآزادی بیان است زیست مدرن خود را به سرانجام برساند. مشروطه را می توان خاستگاه تولد دولتهای شبه مدرن در ایران دانست .پس از سقوط سلسله قاجار به واسطه بیداری ایرانیان و درک فاصله ،میان آنچه در غرب به وقوع می پیوست وآنچه در ایران جاری وساری بود و همچنین گذراندن دوران اصلاحات امیرکبیر و آشنایی با مفاهیمی چون تجدد نیاز به تغییر در ایران بیش از گذشته احساس شد و این نیاز جان و مال بسیاری را طلب کرد که در تاریخ ایران زمین برای همیشه به یادگار خواهد ماند. حرکت به سوی مدرنیته درگام نخست در مواجهه با ساختار متصلب استبداد شاهنشاهی قجری قرار داشت و در گام بعد دررودر رویی با سنتیانی که هر نوع نو شدن را به مثابه از دست رفتن شرع مقدس می پنداشتند که سر سلسله این نوع تفکررا می توان شیخ فضل الله نوری دانست. تفکری که طی صد سال گذشته توانسته است توسط فرزندان خود ادامه یابد و مانع از ورود کامل ایران به تجدد و نوسازی شود. با روی کار آمدن مشروطه اگر چه سازوکار نظام سیاسی در ایران به ظاهر نو شد اما آنچه تداوم یافت فرزند ناقص الخلقه ای بود که یک پا در سنت داشت و پای دیگر در مدرنیته که بازتولید این وضعیت را می توان هم در روشنفکران جستجو کرد وهم در روحانیت سنتی جامعه. این نوشته سعی دارد تا با نگاهی به آرا و افکار روحانیت موثر در مشروطه، گذری بر آنچه طی این صد سا ل به وقوع پیوسته است داشته باشد. علمای شیعه از طریق همکاری با شاهان صفوی حق جاری کردن ازدواج وطلاق ،انجام مراسم دفن،انجام کارهای فقهی ،اداره اوقاف،جمع آوری سهم امام و وجوه خیریه و...را به دست آورد.این فعالیتهای اجتمتعی توسط مجتهدان ،یعنی مطلع ترین روحانیان انجام می شد.مجتهدان غالبا نقش رهبری را در میان جماعات شیعی بر عهده داشتند.نهادی کردن اقتدار دینی بدون ایجاد یک هرم سلسله مراتب دینی میسر نبود.مراکز تعلیمی شیعه مثل اصفهان (در زمان صفویان )،قم ونجف(در زمان قاجارو پهلوی )و عتبات عالیات نمونه هایی از مشروعیت بخشی و نهادی کردن سلسله مراتب که به گفته وبر با سلطه و تفوق ارتباط دارد،توفق کلامی در میان روحانیان با ایجاد نهاد مرجع تقلید حل و فصل شد.مرجع تقلید صالح ترین مجتهدی است که مقلدان نظر او را راهنمای خود قرار می دهند.در قرن نوزدهم یک منصب عالی تر تاسیس شد که عبارت بود از مرجع تقلید تام (مرجعی که بر سایر مراجع و کل جماعت مرجعیت دارد).حتی فقها نیز به سهم خود می بایست تابع درجات مرجعیت و سلسله مراتب تفوق در جامعه شیعی باشند.هر چند که شیوه جا افتاده ای برای برگزیده شدن مرجع تقلید استقرار نیافت و در بسیاری از موارد بیش از چند مرجع تقلید وجود داشت ،اما این نکته مهم است که در میان شیعه ،برخلاف کلیسا ،چنان که امانت می گوید هیچ منصب نهادی شده وجود نداشت. در جامعه ایران- مثل جامعه پیش از اسلام – نظام سیاسی همواره امری الهی و از جهتی نسبت به جامعه امری بیرونی محسوب شده است. از این رو ،منصب رهبران جامعه ،به عنوان نمایندگان خداوند مشروعیت دینی داشت.جدایی نظام اجتماعی از نظام سلسله مراتبی حاکم به عنوان یک نظام الهی شمرده می شد.فکر نظام غیر دینی یا عقلانی (سکولار) برای جامعه ،چنان که در غرب پیدا شد از نظر روحانیان نا پذیرفتنی و بدعت آمیز شمرده می شد.مفهوم شاه (به مثابه سایه خداوند)بر روی زمین چنان که پیش از اسلام نیز رایج بود و مفهوم (نیابت امام غایب)چنان که شیعه مطرح کرد خیلی زود توسط حاکمان مسلمان ایران مثل صفویان وقاجاریان پذیرفته شد.آنها می خواستند نظام اجتماعی و زمامداران سیاسی خود را ،به عنوان نظام الهی مشروعیت دهند.شاهان صفوی خود را هم شاه و هم نایب امام می خواندند .آنها به این ترتیب می خواستند دو الگوی مشروعیت الهی را برای نظام حکومتی خود با هم ترکیب کنند.اما قاجاریان تنها با مفهوم (سایه خدا ) می خواستند کسب مشروعیت کنند. وجود دو اقتدار سیاسی متفاوت و اندیشه وحدت رهبری در جامعه ؛معمایی را پیش روی فلاسفه مسلمانان قرار داد.رای حل این معما ،ماوردی تلاش کرد این نظریه را طرح کند که (وجود امام برای تضمین وجود جامعه قرار داد).وقتی نخستین شکل رهبری در دارالاسلام یعنی خلافت افول کرد ،سلطان که متعلق به ساختار رهبری در میان اقوام ترک بود ،رهبر واقعی جامعه مسلمان شد.غزالی فیلسوف مسلمان تلاش کرد که از لحاظ کلامی مشروعیت رهبری دینی و دنیایی سلطان را توجیه کند ومعمای رهبری دوگانه را حل کند.او دولت خلافت و سلطنت سنی را دولتی الهی برشمرد که نماینده خداوند و مجری قانون او یا شریعت است. اصطلاحی که در ایدئولوژی شیعه ،ادامه خلافت در برابر دولت را میسر کرد نظریه ولایت به مفهوم وفاداری کامل به امام غیب بود که این مساله وجود شخص نایب را توجیه می کرد. وفاداری به این اندیشه برخی روحانیون سنتی چون شیخ فضل الله را بر آن می داشت که با هر چه تحول در جامعه بر خوردی نفی ای داشته باشند.به عنوان مثال شیخ تاسیس مدارس دختران را با.... یکی می دانست.این تفکر اگر چه بصورت کلاسیک خود حفظ نشد و یا نتوانست جلوی امواجی که از غرب می آمد و توسط برخی علمای روشن بین چون سید جمال واعظ ،سید جمال الدین اسد آبادی ویا دو سید بزرگوار (ایت الله بهبهانی و طباطبایی)مورد پذیرش قرار می گرفت مقاومت پایا پایی داشته باشند.از طرفی کسانی چون علامه نایینی پیدا شدند که کل اسلوب تفکر یاد شده را زیر سوال بردند. با این وجود تفکر ضد تجدد و مشروطه خواهی برای همیشه ضعیف باقی نماند و در مقاطع کلیدی خود را بر فضای جامعه تحمیل می کرد. فرایند عرفی شدن در غرب حاکی از تقسیم اقتدار بین کلیسا و دولت بود.این دو کانون اقتدار مبتنی بر فرضیه وجود دو قلمرو متعارض ،رقیب و گاه همیار در تاریخ کشورهای مسیحی غرب است . ماکس وبر می گوید که تاریخ ادیان جهان شاهد سازش بین قدرت سیاسی و قدرت دینی است. این وضعیت در پیش و پس از مشروطه در ایران به گونه ای دیگر رخ داد.قشری از روحانیت به واسطه وابستگی اقتصادی به در بار و برخورداری از ملک و املاک هیچگاه خواهان تغییر شگرفی در ساختار سیاسی نبودند ،اگر چه از ته دل از محدود کردن اقتدار سلطان به نفع روحانیت بدشان نمی آمد.در آغاز مشروطه حتی شاهد همراهی این قشر از روحانیون با مشروطه خواهان نیز بودیم اما با گذشت زمان اختلافات بر سر روی کار آمدن قانون و تساوی همه اقشار در برابر آن، کار را به جایی رسانید که روحانیون متحجر صدر مشروطه را به بازسازی قدرت کلاسیک خود که همان رهبری جامعه بر اساس اصول فقهی بود تا یک قانون فراگیر واداشت. پس از جنبش تبریز ما شاهد صف بندی جدی روحانیون طرفدار مشروطه و طرفدار مشروعه هستیم و روحانیت به عنوان یک صف متشکل بر یا علیه مشرو طه شناسایی نمی شود.بلکه با طیفی از یک ساختار کوانتومی مواجهیم . جامعه مذهبی علمای شیعه بین مجتهدان فرهمند مختلفی تقسیم شده بود بر خلاف سلسله مراتبی که در مسیحیت و کلیسا وجود داشت.این جامعه مذهبی در کانونهای مذهبی چون قم ،اصفهان وعتبات اقامت داشتند.علمای مقیم عتبات که در قلمرو دولت سنی عثمانی ساکن بودند گرایش شدیدتری به زهد و کناره گیری از سیاست نشان می دادند.اکثریت علمای ساکن ایران فعال تر از همکاران خود در عتبات در مسایل سیاسی و اقتصادی مشارکت می کردند.اما از جهت نظری علمای عتبات موقعیت بر جسته ای داشتند.مثلا پیروزی مکتب اصولی تا حدود زیادی مرهون فعالیت نظری علمای شیعه عتبات چون آقا محمد باقر بهبهانی و همکاران او بود که بر حوزه های نجف ، کربلا و کاظمین کنترل موثر داشت. علما به دلیل فقدان یک دستگاه سلسله مراتبی منسجم با تقسیم نقش نهادمندی ،ناگزیر بودند با دو منبع دیگر اقتدار یعنی بازار و دولت وارد اتحاد شوند که این اتحاد از صفویه به بعد در سه مسوولیت خلاصه شد.1- اعطای مشروعیت 2- بسیج مردم برای جنگ و3-نفوذ علما در بازار. این سه نقش علما به معنای رهبری جامعه متشرع بود و کاهش این سه نقش به واسطه روی کار آمدن مشروطه برای روحانیونی که به این سه نقش بسنده کرده بودند دشوار می نمود. این سه نقش اما به خودی خود نه تنها بد نبود بلکه به واسطه این سه نقش روحانیت توانست زمینه ساز مشروطه شود .انقلاب مشروطه (1288-1282 )جزء رویدادهای تاریخی مهمی بود که علما را نه تنها به ایفای نقش سنتی خود به عنوان رهبران جامعه شیعه ایران واداشت بلکه چنان در جنبش تنباکو نیز معلوم بود آنها را به تغییر نگرش خود به دولت در جامعه شیعه به هنگام غیبت امام سوق داد.ورود و استقرار برخی از وجوه نو سازی مثل مدارس جدید ، نهادهای قانونی غیر دینی ،تقویت جایگاه دستگاه قضایی غیر دینی ،پیوند های تازه بازار با غرب و اشاعه اندیشه های لیبرالی در ایران جایگاه سنتی علما را در جامعه دستخوش بی ثباتی کرد.شرایط اجتماعی ، اقتصادی و سیاسی جدید نیاز به تفاسیر کلامی جدید و توجیه تازه ای از نقش علما در جامعه جدید ایران داشت. تحولات اقتصادی و عقیدتی غرب زمینه سنتی جامعه ایران را دچار تحولاتی کرد و انفکاک اجتماعی را گسترش داد.علما نیز از توفان تحولات در امان نماندند.رویداد ها و تنش هایی که به انقلاب مشروطه انجامید ،شالوده وحدت نسبی علما را از حیث نگرش نسبت به نقش دولت در جامعه شیعه ایران دستخوش دگرگونی کرد.اما این دگرگونی به تغییرماهیت محافظه کاری آنها منجر نشد.بطوری که در سال 1267 حاج میرزا حسن رشدیه که از مدرسه های جدید اروپا الهام گرفته بود ، نخستین مدرسه به سبک جدید را در تبریز به نام مدرسه رشدیه ساخت.اما روحانیت نمی توانست مدرسه های جدید را بپذیرد به همین دلیل به مدرسه او حمله کردند واو را مجبور به اقامت در مصر کردند.در مجموع نمی توان تمام روحانیت مشروطه را در یک گروه دسته بندی کرد.آن قشر از روحانیت که خود را با توده مردم هم راه و هم درد می دیدند هیچگاه منافع مردم را به دور از منافع خود نمی دیدند این گروه از روحانیت نیز پس از روشنفکران تلاش بسیار کردند تا مفاهیم مدرن را در جامعه جا بیاندازند.این مفاهیم نیز در صورتی می توانست در میان مردم پذیرفته شود که با اعتقاد آنها ازحد اقل اصطکاک برخوردار باشد که این میان روحانیون روشن اندیش از نقشی اساسی بر خوردار بودند. اما این مفاهیم مدرن را می توان در راستای محدود کردن قدرت دربار خلاصه کرد نه در راستای دموکرات کردن جامعه سنتی ایران.علما نسبت به سیاست قاجارها در تحکیم قدرت خود از طریق رابطه با غرب نظر منفی داشتند.امتیازهای اعطایی موقعیت حکومت را به عنوان حافظ کشور شیعی ایران دچار بحران مشروعیت کرد و توازن قدرت را در جامعه دگرگون کرد.از همین رو ،نیت علما هنگام مشارکت در انقلاب مشروطه ایجاد یک جامعه دموکراتیک نبود ،بلکه تاسیس یک حکومت پارلمانی بود که بتواند قدرت دولت را محدود کند.پس هدف علما ،مبارزه علیه ستم و اجرای قانون خدا بوده است .چنین قصدی با استقرار حکومت مشروطه بر مبنای پارلمانتاریسم به عنوان تنها ارگان ایجاد قوانین نسبت زیادی ندارد. مازندرانی در نامه ای به یکی از تاجران می نویسد :ما در نهضت شرکت کردیم تا ملک اسلام را محافظت کنیم ،ظلم و استبداد را بر داریم و قانون دینی را به اجرا در آوریم. تنها عالمی که می دانست مشروطه علاوه بر محدود کردن قدرت در بار به محدود کردن قدرت نفوذ روحانیت نیز می انجامد آیت الله طباطبایی بود.او در ملاقاتی با صدر اعظم می گوید:این عدالتخانه که می خواهیم ، نخست ، زیانش به خود ماست. چه ،مردم آسوده باشندو ستم نبینند و دیگر از ما بی نیاز گردند و درهای خانه ما بسته شود.با این حال ،او ادامه می دهد که تنها راه رفع بحران در جامعه ، تاسیس نظام مشروطه است. در کنار مشروطه خواهانی چون طباطبایی گریزی باید زد به مشروعه خواهانی که به هیچ وجه توانایی درک حقی به نام رای مردم را نداشتند که سر سلسله آن شیخ فضل الله نوری بود.شیخ می خواست قدرت اجتماعی علما راتقویت و قدرت دولت را محدود کند.علمای مشروطه خواه انقلاب مشروطه را تحولی در جهت تحکیم موقعیت خود به شمار می آوردند نه حرکتی درجهت استقرار دولت غیر دینی .بعد از تشکیل مجلس برخی از علما موضع خود را درقبال جنبش تغییر دادند و مشروعیت انقلاب مشروطه را مورد پرسش قرار دادند.شیخ فضل الله نوری در طول استقرار مجلس اول از حرکت مشروطه خواهی جدا شد.نخستین مخالفت علما با مشروطه توسط هفتاد و هشت تن از علما از جمله شیخ ین العابدین ، سید محمد تفریشی ، صدر المحققین وطلاب آنها شروع شد. سرانجام سازشی پدید آمد و راه حلی پیدا شد. قرار شد علما برآنچه از مجلس می گذرد نظارت کنند که مخالف شرع نباشد. مهمترین عالم در اردوی ضد مشروطه شیخ فضل الله نوری بود و فکر نظارت علما بر تمام قوانین مجلس نیزاز آن او بود.البته او خواهان سازش نبود و خواستار مجلس شورای اسلامی بود.دانش دینی او و نقش بر جسته اش در حوزه های علمی تهران و از طرف دیگر فقدان یک توجیه کلامی متکامل برای مشروطیت او را به نظریه پرداز مهمی در بی اعتبار کردن مشروطه غیر مشروط تبدیل کرد .او برای محدود کردن مشروطیت ،اصلی را به متمم قانون اساسی تبدیل کرد که به عنوان اصل دوم به تصویب رسید. اصل 2-{در هیچ عصری از اعصار مواد قانونی آن نباید مخالفتی با قواعد مقدسه اسلام و قوانین موضوعه ....نداشته باشدو معین است که تشخیص مخالفت قوانین موضوعه با قواعد اسلامیه بر عهده علمای اعلام ....بوده و هست.}(کسروی) با اینکه تصویب اصل دوم ،یک پیروزی برای شیخ محسوب می شد اما او به این حد قانع نبود.او بر آن بود که مشروطیت را که آن را ضد اسلامی می شمرد از میان بردارد.شیخ پس از به توپ بسته شدن مجلس توسط محمد علی شاه به نوعی ازاین مساله خرسند شد. در مقابل نیز اشخاصی چون میرزا محمد حسین نایینی مهمترین چهره مدافع مشروطه بود که به لحاظ کلامی به توجیه و تبیین اصول مشروطه از نگاه قر آنی پرداخت . وی با توسل به آیات زیادی به جنگ با استبداد پرداخت از جمله سوره 23 آیه 47 و سوره 7 آیه 127 و سوره 24 آیه 55. او زندگی در حکومت استبدادی را با بردگی یکسان گرفت و برای توجیه نظر خوداز احادیث ، خطابه ها و سخنان امامان شیعه بهره گرفت.نائینی مثل محلاتی تبیینی شیعه ار رژیم مشروطه به دست داد. نائینی استدلال می کند که رژیم استبدادی شاه شامل سه غصب است:1- غصب اقتدارخداوند و بی عدالتی نسبت به اوست.2- غصب اقتدار امام و ستم نسبت به امام است 3- متضمن ستم به مردم است.در عوض نظام مشروطه فقط ستم نسبت به امام است ؛زیرا غصب اقتدار اوست .بنابراین نظام مشروطه سه ستم را به یک ستم تقلیل می دهد.در نتیجه پذیرش آن لازم است. نائینی قدرت خود کامه را شرک می داند و علمایی را که نظام خودکامگی را تقویت می کنند کافر می شمارد.اما بحث او در باره مشروطیت و تعبیر او از مشروطیت به توجیه جدایی بین قدرت سیاسی و قدرت دینی علما معطوف نیست. شیخ فضل الله نوری به مشروطیت به عنوان بدعت در برابر قانون شریعت حمله ور می شود. نائینی برای خنثی کردن مخالفت او خاطر نشان می کند که قانونگذاری فقط بدعت و در نتیجه مخالف اسلام است که کسی حکم غیر اسلامی را حکم شرعی بداند وبه اجرا بگذارد اما اگر کسی قانون غیراسلامی را شرعی نخواند دیگر بدعتی در کار نیست. در هر صورت اگر چه انقلاب مشروطه در سال 1284 به پیروزی رسید و مجلس و دولت مستقل از یکدیگر شکل گرفتند اما همچنان پس ازیک قرن؛ جدال بین مشروطه خواهان و مشروعه خواهان وجود دارد .شیخ فضل الله نوری به مرگ محکوم شد ودر میدان توپخانه به دار کشیده شد اما همچنان فرزندانش در اعصار مختلف، اراده بر خاسته از آرای مردم را نادیده گرفته و با اتکا به آراء شیخ تا به امروز با مدرن شدن جامعه به تخاصم بر خواسته اند وبه نظر می رسد پروژه نائینی و دیگر روشنفکران چه مذهبی وچه غیر مذهبی تا به امروز نتوانیته است مشکلی از دموکراسی حل کنند.مشروطه اگر چه ساختار سلطانی قا جار ها را متحول کرد اما در مقابل به شکل گیری دولت شبه مدرن و دو گانه یاری رساند و راه را برای بنیادگرایی هموار کرد. انگار اين روزگار هواي روزگار مشروطه را با خود بههمراه دارد. مردم عدالتخانه ميخواستند، عدالتخانه ميخواهند. ميگويند فساد و رشوهخواري - حالا بگو: رانتخواري- بيداد ميكند. تعدي و تجاوز هم انگار همهگير شده است. بيقانوني و تبعيض را حتي بچهها هم ميبينند. ميگويند يك چيزي هست به نام قانون كه ما آن را كم داريم. نميخواهم بپرسم شعر را تعريف كنيد اما بفرماييد شعر هندسه انديشه است يا حادثهاي در زبان و يا شعر مثلا تكهاي از ستارهاي گمشده است؟! چرا مثلا؟ تكه ستاره گمشدهاي هم ميتواند شعر باشد يا بهتر است بگوييم از شعر باشد اما مسلم است كه شعر هندسه انديشه نيست. اين گمانه غلط رايج و مصطلح ناشي از آن است كه شعر حاصلي به جز تهييج احساسات و ترغيب روح آدمي به تعلقات عاطفي نيز در پي دارد. ميتواند ثمرهاي به نام انديشه را نيز پديد آورد. چه بسا استمرار چنين فرايندي در شكلگيري و نضج گرفتن آيينها نيز موثر افتد. نمونههاي بسياري هم هست كه ميشود بدانها اشاره كرد. نهضت حروفيه پيوندي غيرقابل انكار با عنصر سرايش و شعر دارد. تصوف هم بخشمهمي از اوج و فرودهايشرا در شعر تجربه كرده است. برخي از اعاظم عرفان، زبان بيان را نظم و نثر و شعر يافتهاند. حتي فقها و اصحاب فلسفه نيز در اين قافله نامي دارند. اما اگر مرز پذيرفته شده نظم و شعر ـ نثر و شعر را امروزه عرفي رايج در دانش ادبي فرض كنيم ناگهان بسياري از نازك خياليها و موزون نگاريها از ماجراي شعر بيرون ميافتد. با اين همه اگر در محكمهاي عادلانه ومنصفانه حضرت شعر را وادار به اقرار كنيم خواهد گفت كه هيچ نسبت مستقيمي با انديشه ندارد ليك نتيجهها و نبيرههايي را هم به ياد ميآورد كه بدانها انديشه نام دادهاند. انديشه حاصل ديگر آگاهي، خودآگاهي ، عقلانيت و تفصيل چيزهاست، دچار منطق ويژه خود است. همه اين مفاهيم و مضامين كرده بيرون افتادگي و برون شد از خود است، تكنيك رهايي انسان از تنهايي است. شعر اما غير اين است. به ديگر سخن ميتوان گفت شعر از جنس غربت روح و تبعيد در زمين است. در شعر، آدمي اندوه ديرمان هبوط را به ياد ميآورد. در دوزخ خويش به دلواپسيهاي خود متامل ميشود. دلواپسيهايي كه خبر از شميم و نسيم خوش بهشت گمشدهاش ميدهد. اصلا شعر تعريف شدني نيست خبر شدني است. اقليم شعر با بي در كجايي و بيسرزميني نسبت دارد و هندسه انديشه جغرافيايي معلوم ـ حداقل در اظهار و تقرير ـ دارد. اما زبان، الفت ديريني با شعر دارد. زبان در رواج عمومياش هر روز كاستي ميگيرد. در شعر است كه زبان به تماميت ميرسد. به تماميت رسيدن به معناي به كمال رسيدن نيست. كمال امري در آينده است اما شعر در اكنون، در جمال و جلال كلمه موجود به وجود در ميآويزد و تمام ميشود. پس حادثهاي در زبان نيست ولي چون ما عادت كردهايم نقصان زبان را مصرف كنيم تماميت كلمه و زبان را از دست دادهايم. وقتي هنجارهاي زبان ناقص در هم ميريزد و شعر اتفاق ميافتد گمان ميكنيم زبان دچار چيزي از جنس غير شده است. چه رابطهاي بين خيال و شعر هست آيا براي خيال ساحت فرهيختگي قايل هستيد يا هر خيال هرزي هم راهي در شعر دارد؟ خيال در فرايند شاعرانگي هويت شعري پيدا ميكند. خيال جمعيت تصويرها و صورتهايي است كه در افق نثر هم مشاهده ميشود اما در شعر صورتها خاصيت وهمي از خود گريزندهاي به دست ميآورند. در مولفههاي خيال شاعرانه در نتيجه واقعه جانشيني، صورتهاي نخستين در كنش خوانش خود را از دست ميدهند و خيال خودبسنده نيست. يعني خيالها به سادگي در شاعرانگي از ياد ميروند و به چيزي ديگر منجر ميشوند. در نثر اغلب تصاوير وهمي خيالي توانايي جزيره شدن و مستقل بودن را دارا هستند. اما خيال نكنيم كه خيال بيبستر سنت و فرهنگ پديد آيي دارد. هرگز! آنان كه خيالهاي بيبنياد ميتراشند در واقع طامات ميبافند. نوبودگي و نوشدگي خيال به تازه شدن زندگي مرتبط است نه اينكه چيزهاي بيربط گردهم آيند و موجب خستگي و فرسودگي جان خوانشگر شوند. خيال شاعرانه در حين سرايش دريافتني نيست، پس از سرايش تحصيل آن تنها ميتواند كمك كند تا در عمل خلاقانه تاويل مخاطب از اثر بهره بيشتري ببرد و اگر خيال پردازي فارغ از سنتهاي زباني و آييني برآمده باشد چه بسا فريب پشت پرده كمين كرده است. تكليف ما را با دريا و ساحل و غروب روشن كنيد چرا اينها شاعرانهاند؟! همه چيزها شاعرانهاند. بسته به اين است كه ديده گشوده ما چگونه گشاده و بيمرز ميشود. نفي نميكنم كه برخي واژهها جور ديگرياند. مثل همين دريا و غروب و ساحل خودمان. يعني كمي بيش تر از اسمها و واژههاي ديگر خودماني شدهاند با ما. آخر وقتي دريا ميآيد تا پيشپاي تو، آن دوردستها كه براي پاهايت رسيدني نيست، غربت ساحل و اشتياق موجهاي بيپايان، و دلگيري غروبهاي هميشه زندگي، همه و همه با همان دلتنگيهاي دايمي جان خويشي و نسبت نزديكي دارند. درنگهاي شاعرانه چگونه به سراغتان ميآيد؟! به يك باره، ويرانگر و پرطنين. فقط يك شاعر ميتواند اين طور بپرسد شاعران قاتل لحظههايند. درنگ، چيدن يك لحظه از درخت وقت است. لحظه ديدار از كشيدگي طولاني زمان. زمان ـ همين زمان فيزيكي ـ چطور به وقت تبديل ميشود؟ چطور از همه لحظهها، از ميلياردها ثانيه و دقيقه و ساعت، يك آن ميماند، خاطره ميشود و نوشته ميشود؟ يك آن تبديل زمان به وقت را در پي دارد. فقط شاعر است كه از زمان وقت آن را در مييابد و انبوه وقتهاي ديگر را از دست ميدهد و اين احساس فرساينده و خسته كننده يك هو سراغ آدم را ميگيرد. خستگي اي توام با خوشايندي، خوشايندي فرسايندهاي توام با خودشيفتگي. اين درنگها گاهي به خلاء وجودي ما ميانجامد و گاهي به ملاء آن. درنگهاي ما بيخبر ميآيند و خبرهايي حيرت انگيز را به ما ميرسانند. گاه از خودم و تو ميپرسم چرا شعرهاي اين دوره اين قدر صامتاند؟ آيا درنگها از دست رفتهاند؟ ساحت مشترك شعر و قصه كجاست؟ شعر و قصه همديگر را ادامه ميدهند. گاه قصه يعني سطرهاي مطول نثر كه خاموش ميشوند موقف نخستين قصه سطرهاي نثر است. خاموش ميشوند يعني شنيده نميشوند و يا خوانده نميشوند. ايجاز و ايجاد خصلت شعر است. اينجاست كه شعر حضور مييابد و در غياب، قصه به خلوت مينشيند و پرورده ميشود تا وقت ظهور و حضورش فرا برسد. از لحاظ فني نميفهمم ساحت مشترك قصه و شعر كجاست، چون بعضي وقتها قصه كه مينويسم گمان ميكنم شعر مينويسم و گاهي هم جور ديگري. چرا من بايد از شما سوال بپرسم؟! چون ما ناچاريم با هم گفت و گو كنيم. من و تو گرفتار واقعه سرايش هستيم و همين دچار بودن هم خانه ميكند ما را. همدرد بودن و در غربت جان زندگي كردن. شاعران غربت در زمين را بيشتر در مييابند و اين حس دردناك زيستن در زمين را مضاعف ميكند. هميشه هم اين طور نيست كه فقط تو از من بپرسي خيلي وقتها من از تو پرسيدهام و تو همين حديث را مفصل برايم نقل كردهاي. شايد مرور حرفهاي تو باشد اين طول و تفصيلها. ببخشيد شما كه هستيد؟ بنده م.م متولد 1/6/1343 در روستايي رو به خرابي به نام كرباسك در سيستان. از همه اين اعداد و ارقام و نامها چيزي در نميآيد. با تمام بلاهتهاي هميشگيام خوب ميفهمم كه انگشت روي چه موضوع دردناكي گذاشتهاي. ناگهان ميپرسي كه چه كارهاي؟ آن هم حرف و حديث و ادعا. اين همه حشو و فرضيه و تماشا يك هو هيچ ميشود. به زبان و بيان ديگر ميپرسي: خب! اين ادعاها به اتكا چه موقعيتي ابراز شده است. تعريض دردناك و دشوار خويي در اين سوال نهفته است. حالگيري مفصل يك شاعر از يك داعي است. آقاي بهروز قزلباش ببخشيد شناسنامه واقعيام مفقود شده است. بعدا! به نظر شما آفرينش تاجيكستان و ايران ميشناسد؟! نه! سرزمين نميشناسد. گاهي البته سرزمين بيتاثير نيست. خلاقيت و آفرينش نه خاك ميشناسد و نه آدم. ولي بعضي آدمها در بعضي از سرزمينها جور ديگر ديدن را سهلتر زندگي ميكنند. جور ديگر ديدن آدمهايي ميطلبد كه جور ديگر بودن را خوب تجربه كردهاند. فرض كنيد ايران بزرگ ـ اعم از كمربند فارسي زبان ايران و افغانستان و تاجيكستان ـ به شاعران روي خوش نشان داده است به گونهاي كه فارسي زبانان سرزمينهاي خود را شاعر پرور ميدانند. حالا مهم است كه ببينيم فارسيزبانان اين خصيصه مهم را حفظ كردهاند يا نه! ميخواهم با تاجيكها زندگي كنم و ببينم آن جا چه خبر است. اگر حاصل آن خشكيدن چشمه شعر و شعور در من باشد به خاك مربوط نيست به آدماش كه بنده باشم مربوط ميشود. آنجا كه تو ايستادهاي كجاي جهان است؟ مگر قرار است كجاي جهان باشد؟ در آغاز جهانيم و همين جا كه من ايستادهام. ميعاد و ميقات سرنوشت من است. كيفيت بودن ما، وسعت و فسحت ميقات ما را معلوم ميكند. با اين همه خويشتن ستيزي شاعران، اما آنان در اوج خود شيفتگي، خود را نه در مركز جهان بل مركز جهان فرض ميكنند. كار جهان اما بيتلقيهاي ما پيش ميرود. حرف ديگر...؟ ... هيچي! هويت ما و انقلاب مشروطه ************************************ انقلاب مشروطه، به هواي «عدالت» باليدن گرفت. اما هنوز گامي فراپيش ننهاده بود كه «هويت» يافتن مردم، لازمهي تحقق عدالت دانستهشد و آزادي، بستري براي هويت يافتن. «هويت» يعني «او بودن او» يعني اينكه او خودش باشد، من خودم باشم، تو خودت باشي. اين «خود بودن» را هم در عرصهها و حوزههاي گوناگون ميتوان تعريف كرد و ميتوان تجربه كرد. يعني هرجايي و در هر موقعيتي، «خود بودن» ويژگيهايي دارد كه در جايي ديگر و در موقعيتي ديگر ممكن است متفاوت باشد و در اين مقال منظورم از «هويت» بيشتر نوعي هويت سياسي- اجتماعي است. تا پيش از دورهي مشروطه، حتي همين واژهي «هويت» هم مخصوص ذات باريتعالی بود. فقط «او» بود كه بود، و «كل شئ هالك الا وجهه» سلطان هم سايهاي بود از خداوند بر روي زمين، انعكاس ارادهي خداي آسمانها براي زمينيان تا اغنامالله وجود ناديدني قادر مطلق را از روي سايهاش باور كنند. با وزيدن هواي مشروطه سايهي خدا هم در روي زمين لرزيدن گرفت، كمرنگ شد و يكچند آدمها از آن سايه بيرون آمدند تا خودشان هم حرف زدن را ياد بگيرند و حرف خودشان را بگويند، خودشان جستجو را بياموزند و راهشان را خودشان پيدا كنند. ذوق و ذائقه خود را پرورش دهند و مطابق ذوق و ذائقهي خودشان زندگي را سامان دهند. همين بود كه چيزي به نام «هويت» براي آدمها به رسميت شناخته شد و حتي قرار شد هركسي برگهي تشخيص هويت داشته باشد، شناسنامهاي مخصوص خودش داشته باشد. اين تصادفي نبود كه مردم ايران پس مشروطه شناسنامهدار هم شدند. قرار بود از دست به دست هم دادن هويتهاي فردي و درهم تنيدن ارادههاي يكايك مردم، چيزي بهنام مجلس شوراي ملي پديد آيد. و اين مجلس، قرار نبود كه ظلالله باشد، يا مطيع امر ظلالله، بلكه قرار بود انعكاس خرد جمعي باشد، سايهي مردم باشد و همانگونه كه هر سايهاي وابسته به ارادهي صاحب سايه اين سو و آنسو ميرود مجلس هم وابستهي به ارادهي مردم باشد. اما حالا پس از صدسال ميبينيم باز هم هويت ما به عنوان انسان انديشنده، در تعارض با حكومت قرار ميگيرد. در عرصهي استبداد، بيشترين تجربهي ما از «خودبودن» همين است كه من ميتوانم «خود» بودنم را با حضور حجم خودم در اينجا تجربه كنم. اما حرف خودم را نگويم، مطابق با ذوق و سليقهي خودم فكر نكنم، انتخاب نكنم، عمل نكنم حتي ممكن است موقتا مرا به اين نتيجه برسانند كه من اصلا كسي نيستم كه حرفي براي گفتن داشتهباشم، من ذوق و سليقهاي ندارم كه بخواهم شكل لباسم را خودم انتخاب كنم، من انديشهاي ندارم كه بخواهم در سياستگذاري جامعهام نقشي داشتهباشم. من بصيرت و بينشي ندارم كه بخواهم چشمانداز آيندهام را ترسيم كنم. و براي آنكه چندان دلگير هم نشده باشم و احساس حقارت نكرده باشم، به من بقبولانند كه آن ديگراني هم كه حرفي براي گفتن دارند، از پيش خود چيزي نميگويند، آنان هرچه ميگويند به نقل از خداوند است، به نقل از قديسين است. پس در اينجا يعني در همين عرصهي استبداد، هيچكس نميتواند داراي هويتي انديشنده و انتخابگر باشد. كسي نميتواند به چيزي بهنام خرد خود بنياد اعتماد كند. در اينجا «هويت» معطوف به حجمي است كه هوشمندي تقليد و اطاعت را داشته باشد. كسي هم كه واژهي «من» را به عنوان «منانديشنده و مستقل» بيان كند دانسته و ندانسته گرفتار نفس اماره شده است. اينها چيزهايي هستند كه شايد لازم بود تا در عمل تجربه ميشد تا بتوانيم شناختي عميقتر از خود پيدا كنيم. هنوز هم شايد راه درازي در پيش است تا هر آدمي هويتي در عرصهي انديشهي سياسي ـاجتماعي پيدا كند، هنوز تلاش بسياري لازم است تا نهادها و احزاب سياسي مستقلي با اين رويكرد شكل بگيرد. منظورم احزابي است كه طرفداران و اعضاي خود را نه بهعنوان عدد و ابزار بلكه به عنوان انسانِ انديشنده بشناسند و بشناسانند و هرکدام به نحوی تجلی خرد جمعی شوند. اينگونه هويت يافتن نياز به تلاش مستمردارد. نياز به تمرين دارد. و ما در اين راه از تلاش و تمرین و جستجو باز نخواهيم ايستاد.
بعد مشروطه پيروز شده بود. مردم شادمانيها كرده بودند، سرودها خوانده بودند، رقصيده بودند. مظفرالدين شاه در گور خود ميلرزد. محمدعلي شاه پناهندهي اجنبي ميشود. ميدان توپخانه هم خاطرهي بردار رفتن شيخ فضلالله را شايد براي خود نگه داشته باشد.
حالا قرار بود دور تازهاي در عرصهي فرمانروايي آغاز شود. قرار بود اعليحضرت يا همان قبلهي عالم، در برابر قانون با ديگران برابر باشد. خواه احمد شاه، يا رضاشاه يا هركس ديگر. قرار بود قانون را هم نمايندگان مردم وضع كنند. يعني كساني كه مردم انتخاب ميكنند. حالا واژهي «ملت» هم تغيير معنا داده بود و به دين آيين و مذهب گفته نميشد. يعني كسي نميگفت «ما ملت ابراهيم خليل» نميگفت «ما ملت اسلام»، مي گفتند «ما ملت ايران». يعني انگار «مليت» راه خودش را از دين و مذهب جدا كرده بود. اگرچه در ميان مردم حرمت دين بر جاي خويش باقي بود.
تا اينجاي قصهي مشروطه و ما، تقريبا روشن و آشكار است. حماسي و برانگيزاننده است. حالا هم حرفِ چنداني از مشروعه برجاي نمانده، كسي هم در گفتههايش چندان اصرار ندارد بگويد: «همه براي اسلام». انگار مردم فهميدهاند كه شايد اين همه حرف از اسلام و دين در اين سالها، بيشتر ترفندي سياسي براي حكومت بوده. شايد همين است كه حالا كانديداها يادشان آمده تا بگويند: براي مردم، خدمت به مردم، خدمت به نسل جوان، رفاه عمومي، سازندگي ايران، «براي ملت ايران».
روزگار مشروطه هم حرف بر سر اين بود كه مردم خودشان سرنوشت خودشان را تعيين كنند. «قانون» برآيند خرد جمعي باشد. همان چيزي باشد كه اكثريت مردم به آن راي ميدهند. ظاهرا نبرد ميان فرمان ملوكانه و قانون پايان يافته بود. نبرد ميان فتواي فقيه و قانون مدني هم پايان يافته بود. به نفع قانون. اما....
اما در طليعهي مشروطه، اكثريت مردم بيسواد هستند، روستايي هستند. از ده مليون جمعيت ايران هشتاد و پنج درصدشان رعيت هستند. مبارزه عليه ظلم را ميفهمند، عدالت ميخواهند، امنيت ميخواهند، رفاه ميخواهند. سازندگي ميخواهند، اما رعيت هستند. قرنهاي بسياري بوده كه اجدادشان هم رعيت بودهاند. مفاهيمي چون عدالت و رفاه و امنيت را هم در همين ساختار نظام ارباب و رعيتي ميفهمند. نياز به شبان نيكو دارند. شباني كه هنگام چيدن پشم، پوستشان نكند. به يك منجي قدرتمند احتياج دارند تا همهي گوسفندان اين گله را به مراتع سرسبز و پر علف هدايت كند. تا اين گله را از هجوم گرگها در امان نگهدارد. مردم انتخاب ميكنند اما ارباب عادل وقدرتمند و خوب، سلطان قدر قدرت. شبان نيكو.
حالا ميتواني بفهمي كه چرا انقلابي روشنفكر دورهي مشروطه هم خود را ناگزير ميبيند وزير فرهنگ حكومت رضا شاه شود. چرا رعيت مردم رضا شاه را دوست دارند. چرا از مظفرالدين شاه ضعيفالنفس تكيدهي بيمار بدشان ميآيد، چرا سازندگي و اصلاحات بايد از بالا و از سوي حكومت اعمال شود. و چرا انقلابيها سر از استبداد بيرون ميآورند.
گمانم مركز ثقل داستان، يكي هم همينجا باشد كه مردم متناسب با ساختارهاي اقتصادي، سياسي و ديني در فرهنگ ارباب رعيتي، اصلاحات از بالا به پايين را بيشتر ميپسنديدند. آنهايي هم كه بيم خدشه دار شدن دينشان را داشتند و از كلاه پهلوي و كروات ميترسيدند به گوشهي خلوت و صوفيانهي خود پناه ميبرند و منتظر منجي موعود، تا او بيايد و اصلاحات از بالا به پايين را در چارچوب نظام اسلامي انجام دهد. همان اسلامي را مي گويم كه در سنت تاريخي با نظام ارباب رعيتي تلفيق شده است
بايد همينگونهها بوده باشد كه انقلاب مشروطه، نظام فكري اكثريت را در بارهي اصلاحات از بالا، چندان دگرگون نكرد. رضاخان جمهوري خواه هم بهزودي تلفيقي شد از اميركبير و ناصرالدين شاه. نظم و امنيت و سازندگي هم با قدرت تمام آغاز شد. يعني سازندگي و اصلاحات با اعمال قدرت از بالا.
مجلس شوراي ملي هم بود و بيآنكه قزاقها در صدد فتح آن باشند منتظر فرمان ملوكانه. رعيت هم راضي، اگرچه روشنفكران ناراضي يا به مرگ فجعه گرفتار شدند يا در زندانها آنقدر ماندند تا به مرض تيفوس مردند. مملكت بايد ساخته ميشد. خيلي چيزها هم ساخته شد. اما چيزي به نام دموكراسي، يا بگو مردمسالاري پديد نيامد.
اينكه چرا بايد اينگونه باشد؟ و چرا با اين فرهنگ رعيتمآبانه باز هم در سال پنجاه و هفت انقلابي ديگر پديد آمد، خود حديث مفصلي است و شرح آن از عهدهي اين مقال بيرون. اما اين را ميتوان فهميد كه در طي اين سالها اندك اندك به جمعيت مدرسه رفته و تحصيلكرده و دانشگاه ديده افزوده شد. ميرزا رضاي كرماني، ملكالمتكمين، ميرزاجهانگير خان سور اسرافيل و ديگر اعدام شدههاي دورهي استبداد قاجاري هم انگار پس از هفتاد سال دو باره سر از خاك بيرون آورده بودند، گرد از چهره زدوده بودند. تكثير شده بودند تا حرفشان را براي همين مدرسهرفتهها و دانشگاه ديدهها از نو تكرار كنند. براي انقلابي تازه عليه استبداد، عليه اعليحضرتِ وابسته بهاجنبي.
اين داستان را شما هم ميدانيد، شايد بهتر از من. چگونگي آمدن علما و رهبران ديني به صحنهي انقلاب را هم يادتان هست. اما انگار يادتان رفته كه هنوز هم اكثريت مردم ما همان فرهنگ ارباب رعيتي را داشتند. طلاب علوم ديني هم كه اكثرا برخاسته از روستاها بودند. فقه و اصول و فروع و ديگر مضامين ديني هم ميراث دست نخوردهي روزگاران پيش از مشروطه بود. حالا در اين ميانه بحث جمهوري و دموكراسي را كه روشنفكران و تحصيلكردهها راه انداختهاند چه معنايي دارد؟ مگر ما از مشروطه تا انقلاب پنجاه و هفت، دموكراسي را تجربه كرده بوديم كه حالا راه و روش آن را ياد گرفته باشيم؟ مگر اصلاحات بخشنامهاي و از بالا جايي براي رشد مديريت مردمي باقي مي گذارد؟
گفتند دموكراسي يعني هرچه اكثريت بگويند، هرچه اكثريت بخواهند. اكثريت هم اسلام را ميخواستند، اسلام را انتخاب كردند، با همان قرائت ارباب رعيتي. شايد بههمين گونهها بوده باشد كه پس از انقلاب سال پنجاه و هفت جامعهي ما در انتخاباتي بينظير چرخيد به دورهي قاجار. روشنفكران و تحصيكردهها هم يا بايد ريش سياست ميگذاشتند و نماز وحشت ميخواندند يا منزوي و خانه نشين ميشدند، مهاجرت ميكردند، زندان ميرفتند، اعدام ميشدند. بعد هم برخي تحليلگران بگويند: انقلاب بچهها خودش را ميبلعد.
هنوز از رويكرد شريعتي به دين چيزي نگفتهام. از عرقچيني كه بعد از انقلاب بر سرش گذاشتند و ته ريشي كه بر صورتش نشاندند تا شبيه ميرزا بنويسهاي تجارتخانهي فلان حاج آقا بشود يادي نكردهام. اين بماند براي فرصتي ديگر.
هرچه بود انگار هنوز هم يكي بايد شبان گله ميبود. چيزي مثل عصاي چوپاني هم به دست داشته باشد. نه براي راه رفتن خودش، نمادي براي رهبريِ گله. همهي دستورها بايد از بالا صادر شود، همه مقامات مهم بايد از بالا منصوب شوند. سلسله مراتب اصلاحات از بالا به پايين باشد. اين را هم شما شايد بهتر از من بدانيد.
بعد كجا آمديم؟ يادش هم ملول ميكند آدمي را.
حالا، اين پايين هم كه من و شما ايستادهايم انگار اتفاقاتي در حال وقوع است. باورهايي در حال دگرگوني است. منظورم باورهاي ديني نيست، باورهاي نظام ارباب رعيتي را ميگويم كه درحال ترك برداشتن است. حالا آدمها براي زندگيكردن نياز به مهارتهاي تازهاي دارند كه خودشان هم ناگزير از انديشيدن ميشوند. باورهاي به اصلاحات از بالا، بخشنامهاي، دستوري و فتوايي با شكست مواجه شده، كاري از پيش نبرده و در حال فروريختن است. خواه در بارهي دين باشد يا در بارهي اصلاحات و اقتصاد و سازندگي و امنيت و عدالت و دادگستري و هرچيز ديگر كه به زندگي اجتماعي راه ببرد.
هنوز اما، به گمانم اين گونه نخواهد بود كه ناگهان همه چيز دگرگونه شود. بسيارند جماعتي كه در باورهاشان، امير كبير يا رضاشاهي را آه مي كشند. روند مردمسالاري، يا بگو: «مديريت عمومي و مردمي» هنوز راه زيادي در پيش دارد. هنوز هم شايد باورهاي ارباب رعيتي براي انتخاب يك اميركبير يا مثلا يك رضاشاه حزبالهي فرو ننشسته. هنوز هم شايد كفهي ترازو كم و بيش به سود همان باورهاي اصلاحات از بالا باشد، اما بسيار شكننده و آسيبپذير شده است اين باورها.
به گمانم حالا رقابت ميان بالاييها با هم نيست، آنها در يك شركت سهامي با هم كنار ميآيند. رقابت ميان باورهاي ذهني و فرهنگي خودمان با هم است. رقابت ميان باور ما به اطاعت رعيت مآبانه از يك سو و فرهنگ مديريت عمومي ومردمي، از سوي ديگر است. حالا بچه ها و نوجوان ها هم از بزرگترها چيزهاي بيشتري بلد هستند. مهارت هاي بيشتري دارند، جهان امروز را بهتر مي شناسند. شايد همين گونه باشد كه حالا انگار بالاييها از پايينيها ميترسند. حكومتگران از حكومت شوندهها چشم ميزنند.
تا پيش از دورهي مشروطه، حتي همين واژهي «هويت» هم مخصوص ذات باريتعالی بود. فقط «او» بود كه بود، و «كل شئ هالك الا وجهه» سلطان هم سايهاي بود از خداوند بر روي زمين، انعكاس ارادهي خداي آسمانها براي زمينيان تا اغنامالله وجود ناديدني قادر مطلق را از روي سايهاش باور كنند.
انقلابها هم از برخي جهات مثل اسطورهها در چرخهي زمان دوّار خود را آشكارتر ميكنند. يعني پس از صد سال، به همانجا رسيدیم كه آغاز كرده بوديم، اما اينبار در هياتي ديگر، هويتي انسانيتر، با شناختي عميقتر و آنجا را بهتر ميشناسيم[i]. اگرچه استبداد هم ترفندهاي تازهتر آموخته، و به لطايف حيل، هويت انساني انسانها را به انكار نشسته تا هر آدمي را همچون عددي و ابزاري در خدمت خويش بگمارد.
جاي خالي ابوعمار
نويسنده : هاشم باروتي
جنگ خاورميانه وارد دوره تازهاي شده است و به نظر ميرسد اين تخاصم برآمده از ريشههاي تاريخي و ايدئولوژيكي خود باشد. اورشليم (شهر صلح و آرامش) اين روزها يادآور دوراني است كه كمتر ميتوان از آن سراغي گرفت. فضاي تحميل شده بر خاورميانه با طرح پاول (خاورميانه بزرگ) ديگر تنها محدود به فلسطين و لبنان نيست و به گونهاي تمامي كشورهاي خاورميانه را در برگرفته است. سنگيني فضاي حاكم بر لبنان برآنم ميدارد تا يادي از پارتيزانهاي دهههاي گذشته كنم. پارتيزانهايي كه اين روزها جاي خاليشان كاملا احساس ميشود. چريكهايي كه هم لوله تفنگ را شناختند و هم چانهزني در محافل ديپلماتيك را. سرسلسله اين الگوي تمام عيار در خاورميانه كسي نيست جز ياسرعرفات. به طور خلاصه ميتوان ابوعمار را اين گونه تشريح كرد: چهل سال رياست كميته مركزي جنبش فتح، سي و شش سال رياست كميته اجرايي سازمان آزادي بخش فلسطين و ده سال حضور در راس هرم تشكيلات خودگردان در كرانه باختري و نوار غزه. شخصيت چند بعدي ياسر عرفات طي اين دوران باعث شد كه نام وي با تاريخ فلسطين و حتي لبنان گره بخورد. ابوعمار پس از سالها جهاد در راه آزادسازي اراضي اشغالي به چهرهاي منحصر به فرد و ميانهرو تبديل شد. او اگر چه در مصر چشم به جهان گشود اما همواره سعي داشت كه بگويد در قدس متولد شده است. محمدعبدالرحمن عبدالرئوف القدوه براي آن كه نام و ياد مبارزي فلسطيني كه عليه استعمار انگليسي قيام كرد و شهيد شد را زنده نگه دارد نام ياسر و كنيه ابوعمار را براي خود برگزيد. روحيه ضد استعماري ابوعمار باعث شد وي كه در سال 1958 به عنوان مهندس به كويت سفر كرده بود در همان جا در سال 1965 به همراه خليل الوزير (ابوجهاد)، عبدا... الدنان، محمود سويد و عادل عبدالكريم، تيمي انقلابي به نام فتح را تشكيل دهند. وي در همان زمان تلاش كرد تا رهبران عرب اين جنبش را به رسميت بشناسند. طولي نكشيد كه عناصر كمونيست و چپگرا به اين جنبش وارد شدند كه اين مساله باعث شد اكثر اعضاي اسلامگراي جنبش فتح كنارهگيري كنند. عرفات در خلال خدمتش در ارتش مصر آموخت كه چگونه در عملياتهاي نظامي از مواد منفجره استفاده كند كه همين عامل باعث شد وي رهبري شاخه نظامي جنبش فتح به نام عاصفه را بر عهده بگيرد. او توانست پس از جنگ شش روزه كه به شكست سنگين اعراب ختم شد به عمليات گوناگوني دست بزند و همواره اسرائيل از اين مساله دلخور و نگران بود. اما تا سال 1967 وي هنوز بر سر زبانها نيفتاده بود. عرفات در سال 1968 پس از آن كه به منظور دفاع از شهرك الكرمه اردن با پشتيباني توپخانه اين كشور رودرروي نظاميان اسرائيل قرار گرفت بيش از پيش مشهور و مقبول قلبها واقع شد. اين اولين پيروزي پس از شكست اعراب محسوب ميشد. در سال 1969 مجلس ملي فلسطين پس از يحيي حموده، ياسر عرفات را به رياست كميته اجرايي سازمان آزادي بخش فلسطين انتخاب كرد. در سال 1970 نيروهاي مقاومت فلسطين و ارتش اردن با هم درگير شدند كه اين عاملي شد تا با ميانجيگري كشورهاي عربي عرفات و نيروهايش از اردن خارج شوند. اين مساله كه به حادثه سپتامبر سياه معروف است آغاز روند ميانهروي عرفات بود تا او بتواند علاوه بر زبان تفنگ، روشهاي ديپلماتيك را هم بياموزد. نظاميان اسرائيل در فاصله سالهاي 1978 تا 1982 حملات شديدي را ضد پايگاههاي گروههاي مقاومت فلسطين در لبنان آغاز كردند و در سال 1978 برخي از پايگاههاي مقاومت را ويران و به اشغال خود درآوردند. اسرائيل سپس در يورش بزرگ 1982 دومين پايتخت عربي را پس از قدس اشغال كرد و بخش زيادي از بيروت را ويران ساخت و به مدت ده هفته نيروهاي مقاومت را تحت محاصره قرار دادند كه به دنبال آن ياسر عرفات مجبور شد تحت حمايت سازمان ملل از لبنان خارج شود. اگر چه برخي معتقدند كه عرفات در لبنان دچار خطاي استراتژيك شد، اما زيركي ابوعمار در به كار گيري جنگ چيريكي و اقدام به جابه جاييهاي مكرر در نقاط مختلف بيروت باعث شد كه نظاميان اسرائيل از كشتن او منصرف و خروج او از بيروت تن دهند. در ژوئيه 1974 در نشست قاهره براي نخستين بار از طرف عرفات مطرح شد كه حكومتي ملي بر بخشي از فلسطين حاكم شود كه اين پيشنهاد مغاير با پيمانهاي قبلي فلسطينيان بود. به رغم اينكه ياسر عرفات در اين نشست كه در سال 1988 در الجزاير هم تكرار شد به سازشكاري و عدول از آرمانهاي رهايي بخشي محكوم شد وي تنها به دنبال اين بود كه از اين طريق سازمان ملل و ديگر كشورهاي جهان، حداقل بخشي از فلسطين را به رسميت بشناسد. ياسر عرفات در 13 نوامبر 1974 در مجمع عمومي سازمان ملل سخنراني تاريخي خود را انجام داد و در آن تاكيد كرد قضيه فلسطين نيز در زمره قضاياي ملتهايي است كه از استعمار و حقكشي رنج ميبرند. وي در پايان سخنانش تصريح كرد: من در يك دست شاخه زيتون و در دست ديگرم سلاح به همراه دارم و به نزد شما آمدهام و از شما ميخواهم كه شاخه زيتون را از دستم نگيريد... جنگ از فلسطين آغاز ميشود و صلح نيز از همان جا. اين سخنراني آغاز تحول به سوي مفهوم تشكيل دولت وفعاليتهاي سياسي براي تحقق اين ايده به جاي كاربرد سياست آزادي بخش و مبارزه مسلحانه قلمداد ميشود. مجلس ملي فلسطين در نوامبر 1988 تصويب كرد كه با استناد بر حقوق تاريخي و جغرافيايي ملت فلسطين، دولت فلسطين را به پايتختي قدس شريف در خاك فلسطين تشكيل دهد. ابوعمار در ژوئيه 1994 پس از 27 سال تبعيد به عنوان رياست تشكيلات خودگردان به غزه بازگشت و در سپتامبر 1995 در شهر طاباي مصر به منظور گسترش دامنه تشكيلات خودگردان در كرانه باختري و نواز غزه توافق ديگري را امضا رساند. وي پس از آن در 20 دسامبر 1996 در اولين انتخابات همگاني در فلسطين به عنوان رييس تشكيلات خودگردان برگزيده شد. عرفات در 23 اكتبر 1998 توافق واي ريور را در آمريكا با بنيامين نتانياهو نخست وزير اسرائيل امضا كرد و اين توافق هنگامي صورت گرفت كه نظاميان صهيونيست حملات خود را براي شهركسازي بيرويه در كرانه باختري و نوار غزه افزايش داده بودند. پس از اين توافق، عرفات پذيرفت تا با كلينتون وايهود باراك نخست وزير اسرائيل در سال 2000 در كمپ ديويد در رابطه با وضعيت قدس، آوارگان و شهركهاي صهيونيست نشين به گفت و گو بپردازند. عرفات در روز 8/1/2001 پيشنهادهاي آمريكا را كه از سوي بيل كلينتون به دو طرف صهيونيستي و فلسطيني ارايه شده بود، رد كرد و براي چندمين بار يادآور شد كه هيچ قرار داد يك طرفهاي را نخواهد پذيرفت. ابوعمار نهايتا پس از مدتها محاصره شديد به دليل وخامت جسماني به پاريس رفت و در آن جا بدرود حيات گفت. آن چه در اين ميان اهميت دارد اين كه ابوعمار به دليل برخورداري از شخصيتي كاريزماتيك و همچنين استفاده از ابتكار و مهارتهاي فردي در مشروعيت بخشيدن به مبارزات مسلحانه هيچ گاه از اصول خود كه همان آزادي و استقلال فلسطين بود گامي به عقب نگذاشت و تا زمان فرا رسيدن مرگش وي همواره به عنوان بزرگترين مانع توسعه سلطه اسرائيل مطرح بود. اگر چه تخليه غزه در زمان جانشين او محمود عباس صورت پذيرفت اما نبايد تلاشهاي اين مرد اسطورهاي تاريخ فلسطين را براي به رسميت شناختن فلسطين در افكار عمومي جهان ناديده گرفت. اي كاش در شرايطي كه فلسطين و لبنان همزمان به خاك و خون كشيده ميشود كسي با شاخه زيتون و تفنگ ميآمد و ميتوانست از اين همه كشتار بي گناهان جلوگيري كند. مردي كه تنها از لوله تفنگ به دنيا نمينگريست و سپس از سالها مبارزه مسلحانه زبان ديپلماسي را نيز آموخته و به كار برده بود.
| Design By : Night Skin |

