اندیشه
فرهنگی
بحث سلایق نیست مساله هجوم سخت زیستهای متفاوت است. اینکه من چگونه زندگی را می فهمم و تو چگونه مهم نیست.مهم این است که بدانیم به چه اندازه ای شنیده می شویم. شنیدن یعنی زیستن دیگری و چون ما فرصت زیادی برای زیستن نداریم سعی می کنیم که تنها خود را زیست کنیم. کنار خیابان سیگاری را شعله ور کرده بودم.منتظر ماشینی که راه همیشه را برایم تکرار کند.در این تکرار ها همیشه سعی می کنم تفاوتها را بفهمم .تفاوت امروز با دیروز ،تو با تو.من با هر چیزی که گاهی فکر می کنم قرار نیست آن چیز تغییر کند.مثل زندگی من که تنها دلهره هایش متفاوت است! سوار شدم کمی بعد 1،2،3 و چهارمین مسافر هم نشست.چهارمی جلو نشسته بود.تنها دست بلند کرد و از طرف راننده شنیده شده بود. کمی هوا چون امروز که پاییز را به صورتمان می کوبد دلگیر بود با تفاوتهایی که من هر روز به دنبالشان هستم. 1-2-3،ریتم کلام راننده با هردنده ای که عوض می کرد تغییر می کرد. پرسیدم آقا مقصدتان کجاست؟ مرد که به جلو خیره شده بود.باز به جایی نگاه می کرد که من تغییری در آن نسبت به روزهای دیگر ندیده بودم. راننده مجدد سوال کرد.مرد کمی جا به جا شد وگفت: می خوام برم خونه داداشم. من که انگار چیزی متفاوت شنیده بودم بی آنکه نگاهم را تغییر دهم گوشهایم را به او سپردم. راننده:خونه داداشت کجاست؟ مرد:مستقیم ...........نمی دونم اما مستقیم بود.این طرف. کلافه شده بودم.این همه صدا در خیابان دنبال چه کسی می گشت که من زمزمه های زیر لبی مرد را نمی شنیدم .بی حوصله مثل الان به شنیدن دیگری پرداختم. یارو قاطی کرده. دیگری می خندید و تایید می کرد.اما من تنها نگاه کردم بی هیچ تاییدی. شاید آنها هم منتظر تایید من بودم. راه به پایان رسیده بود و او خیره به جلو. راننده گفت آقا رسیدیم. همه پیاده شدیم .مرد به طرف جایی که خیره شده بود حرکت کرد. کلافه بودم مثل حالا که دلم می خواهد تمام صدا ها را بالا بیاورم.من هم چون او گم شده ای دارم اما به این صراحت به دنبالش نگشته بودم. کمی او را زیسته بودم و این باعث شد که مدتها نتوانم بغضم را نه فرو برم و نه بالا بیاورم.شاید او حالا گمشده ای نداشته باشد. اما من....................... شايد همين باشد كه واقعيتها را سرپوش می گذاریم. همين است كه ما آدم ها واقعي بودن خودمان را به انكار مينشينيم. بعد شقه ميشويم. شقه شدن يعني متحد نبودن باخويش، يعني دو شخصيتي شدن، يعني همه نيرو و توانمان صرف جدالي بيفرجام شدن با خویش و بادیگران. و باز شايد به دليلِ همين پنهان نگهداشتنِ ويژگيهاي انسانيمان و سركوب مدام طبیعت خویش، نميتوانيم آن ويژگيها را به راه كمال بكشانيم. اين است كه بسا عشقهامان، و بسا دوستداشتنهامان از یکسو در حد غريزهاي پر شتاب اما نافرهيخته و تربیت ناشده باقي ميماند. و از سوی دیگر غوغای خلوص و پاکی و قداست سر می دهیم. اينگونه عاشقيها را در همهجا ميبيني؟ روياروي خويش ايستادن و خود را نقد كردن، نيز خطر كردن است. شايد از آن جهت كه شخصيتِ پنهان ما همچنان تمايل دارد تا به زندگيِ پنهانِ خويش در زير نقابهايي كه ساختهايم ادامه دهد. با این همه گمانم برای زنده شدن، آدمی را يكچند خطر كردن می باید. لااقل در نزد خويش. اما بیهودگی بر آمده از این بایدهای تکراری که مجال خود بودن را از ما می گیرد وجه پنهانی نیز دارد و آن وجه نظاره گری است . تو سر خورده از تمام اسلوب ها ی پیش رویت ،به صلیب نام ها و ننگ ها کشیده می شوی اوج می گیری بر فراخ ذهن های بیمارهر جایی این همه کدورت و تمام آنچه را که می بینی پیش پا افتاده و مسخره می یابی .سکوت می کنی و در فراگیری این بیهودگی که بیشتر به یک عصیان درونی شبیه است نظاره می کنی فقط همین و دیگران این سکوت را در نمی یابند چون قرار نیست چیزی دیده شود. اما من می دانم روزی دلت جوانه می زند و از زیر نگاه عابرکان تکرار عبور می کند و دنیا را فرا می گیرد .دنیایی که مثل یک (آن) در دلت جمع می شود که خودت باشی از همان هنگامهاي كه شورمنديهاي عاشقانهي ما در زير اين سقف، پاي بر سر عقل ميكوبيد و به ناكجا آباد تبعيدش ميكند، عقل هم انگار به پنهاني، در آن دورها، و بيآنكه خود را برملا كند، بنياني تازه تدارك ميبيند، خانهاي استوارتر از خانهي پيشين ميسازد، دلايلي محكمتر از دلايل عقل سنتي پديد ميآورد. به سراغ تو ميآيد، به سراغ من ميآيد. نظمي نو به جهان پر آشوب ما ارائه ميكند. ماهم انگار خستهايم از اين همه بيوفاييها، سوگواريم از شكستن آن انگارههاي به ثمر نرسيده. وبه اين گونه، عقل خانهي عشق را ويران ميكند و همچون پدري مقتدر، دست ما را ميگيرد، از اين خانه كوچمان ميدهد، به خانهي خود ميبردمان كه حالا خانهي ما ميشود. گوشه و كنار خانه را نشانمان ميدهد، براي هر گوشه و هر زاويهاي حسابي دقيق و حكمتي عملي برميشمارد. متقاعدمان ميكند كه از اين پس عاقلانه زندگي كنيم، حسابگرانه گام برداريم. ما هم ميپذيريم كه آن شورمنديها شايد جنوني بيحاصل بوده. عشق اما، شوريده و قلندروار به واديهاي دور ميرود، به دشتهاي ناشناختهي ناخودآگاهي، يكچند در اعماق جنگلهاي تاريك وجود، خود را گم ميكند و دور از نگاه عقل حسابگر، دور از نگاه ما كه عاقل بودن را پيشه كردهايم، در خود ميتند و به آفرينش افقي تازه ميپردازد. افقي فراتر از آنچه پيش از اين بوده. معشوقي بلند بالاتر، انگارههايي اصيلتر، شورمنديهايي انسانيتر. با عقل عهد بسته بوديم كه راه نظر بر عشق ببنديم. اما به تعبير حافظ او شبرو است، از راه ديگر ميآيد، به رؤياهامان ميآيد. اين خانهي عقل هم پس از چندي انگار بوي كپك زدگي پيدا كرده باشد. و اين سقف كه تا همين چندي پيش هيبت و عظمتي داشت چه كوتاه مينمايد، ماندن در اين خانهي عقل انگار ما را هم سنگ ميكند، عبوس و افسره ميكند. و باز به اين گونه، عشق از راه ميرسد، از سفر دور و درازش باز ميآيد، در اين دوران تبعيد و فترت چندان آزموده و زورآور شده كه رسم عقل را براندازد. به گمان من، آدمي اگر زنده باشد و شايستهي زندگاني، اگر تعصبی بر ماندن مدام در یک خانه نداشته باشد، اين چرخه در او همچنان ادامه خواهد داشت. همين ديالكتيك ميان عشق و عقل را ميگويم. ربطي هم به جواني و پيري ندارد. سنتز اين ديالكتيك هم خود ما هستيم كه مدام در جدال میان عقل و عشق فراتر ميآييم. مدام خود را نقض ميكنيم و در ساحتي تازه و كمال يافتهتر از پيش خود را بازآفريني ميكنيم. مدام عاقلتر و باز عاشقتر ميشويم. از بلوغ پیراهنت گل می کنم نرسیده به گلویت رعد می شوم لای انگشتانت دود... امروز هزارمین سال کودکیم در آغوش تو دفن می شود تا بوی کافور و زنانگی ات برای همیشه از یاد برود و زیر خاطره های ممتد فراموشی گم شود. دلتنگ ُدلتنگ روزهایی هستم که می گذرد و دستهایی که تکان می خورد اما تو نیستی هر شب برای دیدنت دیر است هر بار که می خواهم ببینمت انگار که نیستی ُ انگار که نیستم هر بار که می خواهم دستهایم را سوی تو هی کنم دستهایم دست خالی تر از همیشه دست از دل می کشند و باز همان فرمول همیشگی گردنهای کج مرا به خویش می خواند مرا از خویش می راند دیگر قطاری نیست تا وقتی که می گذرد دستهایم را برایت تکان دهم ایستگاه آخر است ایستگاه آخر............... مهدی اخوان ثالث را می توان خلف ترین فرزند نیمای بزرگ دانست که با بکارگیری قالبهای مدرن روح ایرانی را در کالبد نیم مرده ادب ایران دمید تا به واسطه آن زبان نیاکان خود چون فردوسی کبیر را در عصر خود جاری و ساری کند. مهدی اخوان ثالث را می توان در نسل سوم شاعران ایران دسته بندی کرد.شاعرانی که از یک سو با ادبیات مدرن جهانی خو کرده بودند و سوی دیگر به واسطه تسلط استبداد پهلوی و سپری شدن فضای نیمه باز سیاسی در شهریور ۲۰ به دنبال خلق مفاهیمی جدید بر آمدند .مفاهیمی که در آن انسان بنده و برده کسی نباشد و خود محور همه تحولات باشد. ۱۴ سال از خاموشی اخوان می گذرد و هنوز اشعار آن ذهن و روح ما را تسخیر کرده است .یاد و نامش گرامی باد. زمستان سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
اشاره :پنجره را باز می کنی هوا کمی خنک تر شده است .بی تفاوت به هر چیزی که تو را فرا گرفته است،به چیزی می اندیشی یا شاید طرح هیچ موضوع خاصی را در ذهن نداری چیزی نمی شنوی ؛یا چیزی را می شنوی که دوست داری.آیا اصلا می توان به هر چیزی گوش سپرد؟
این تناقض حیرت انگیزی است که بسیاری از خدا پرستان این روزگار از یکسو خداوند را حاضر در همه ی عرصه های زندگی خویش می انگارند و از سوی دیگر، از برملا شدن پنهان کاری های خویش در نزد دیگران هراسناکند. حل این تناقض شاید میسر نباشد مگر با این پیش فرض که شاید نگاه خدای این خداپرستان، بی فروغ تر و حقیرتر و ناتوان تر از نگاه جماعت است
اما نكتهديگري هم هست که نظریه فوق را از برخی جهات به چالش می گیرد. در جامعهاي كه میان بود و نمود شکاف افتاده باشد، دروغ و ریا و تظاهر امری محتوم و ناگزیر می شود. راستگويي خطر كردني است كه هزار گونه تحقير و ملامت از پي ميآورد.
تو نیز آغاز کردن را جدی می گیری می روی جایی که انتظارش را می کشیدی .همیشه مثل یک فالگیری شروع می شود .نوشته ام را نمی گویم سر نوشت من ،تو و ما را می نویسم .شاید باور نکنی در من همه چیز به ناگهان آغاز می شود .در یک لحظه خاص یا به قول شعرا در یک (آن ).اما در تمام این شدنها یک پدیده تمام زیست ما یا من را فرا می گیرد منظورم یک (چیز ) است .این چیز الان یک مفهوم است مفهومی که مثل همه قراردادها که مثلا کلام را شکل می دهد عاری از واقعیات است و بیچاره آن (آن) یا لحظه که قربانی واژه می شود.بیهودگی این روزها واژه پیچیده ای برایم شده.به نظرم بیهودگی مثل چیدن بال پرنده ای ست که امکان پریدن را از دست می دهد.مثل اینکه به شما بگویند باید جوری باشی که الان نیستی یعنی خودت نباش. آن چیزی که ما می خواهیم باش آن چیزی که (ما)می گوییم آویزه گوش و ذهنت کن وبشنو .آنچه که همه می بینند ببین همه دوست دارند داشته باش همه همه همه.............................
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
| Design By : Night Skin |


