تبليغاتX
اندیشه


اندیشه

فرهنگی

             

          زنبق خاطراتم

                         از پیچک ذهنم بالا می رود

                                 دهان تو را می شنوم

                                                  تا نامم مرور شود در هجای

                         لحظه های سنگین سکوتی که یعنی

              دوستت دارم را زمزمه کنی

                                    در تلنگر دلهره های هر روز -هر روز ...

                                                       و یادم نمی آید که بی نام تو آغاز شده باشم

                                   این ابتدای داستان از زبانم موج می گیرد

                                                و پیشانی لحظه ها را چروک می دهد

                                  که سکوت را در حوصله

                                           امروز شاید شروع شود تکرار - تکرار- تکرار...

                        این یکشنبه های فراموشی 

                               پر از سمفونی های نیامدنهای توست که خسته ام می کند

                                              ( امروز چه روزی ست که نیستی)

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 16:4 توسط هاشم| |

امروز صد و یازدهمین سال تولد نیمای بزرگ است مردی که پس دوره بازگشت ادبی که به مکتب تبریز هم شهرت یافت خط بطلانی بر تقلید ادبی کشید و درپس تاثیر از امواجی که عمدتا از فرانسه می آمد به نو آوری در ادبیات (شعر) دست یازیدوراه ادبیات مدرن در ایران را هموار کرد.به همین مناسبت با شعری از نیما یوشیج یادی از قله ادبیات ایران می کنیم.

هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش ؟
یا چشم مرا ز جای برکن
 یا پرده ز روی خود فروکش
یا بازگذار تا بمیرم
 کز دیدن روزگار سیرم
 دیری ست که در زمانه ی دون
 از دیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و الم رفت
 تا باقی عمر چون سپارم
 نه بخت بد مراست سامان
 و ای شب ،‌نه توراست هیچ پایان
 چندین چه کنی مرا ستیزه
 بس نیست مرا غم زمانه ؟
 دل می بری و قرار از من
 هر لحظه به یک ره و فسانه
 بس بس که شدی تو فتنه ای سخت
 سرمایه ی درد و دشمن بخت
 این قصه که می کنی تو با من
 زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست
خوبست ولیک باید از درد
نالان شد و زار زار بگریست
 بشکست دلم ز بی قراری
 کوتاه کن این فسانه ،‌باری
آنجا که ز شاخ گل فروریخت
 آنجا که بکوفت باد بر در
 و آنجا که بریخت آب مواج
 تابید بر او مه منور
 ای تیره شب دراز دانی
 کانجا چه نهفته بد نهانی ؟
بودست دلی ز درد خونین
 بودست رخی ز غم مکدر
 بودست بسی سر پر امید
 یاری که گرفته یار در بر
 کو آنهمه بانگ و ناله ی زار
 کو ناله ی عاشقان غمخوار ؟
در سایه ی آن درخت ها چیست
 کز دیده ی عالمی نهان است ؟
 عجز بشر است این فجایع
یا آنکه حقیقت جهان است ؟
 در سیر تو طاقتم بفرسود
 زین منظره چیست عاقبت سود ؟
 تو چیستی ای شب غم انگیز
 در جست و جوی چه کاری آخر ؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
 استاده به شکل خوف آور
 تاریخچه ی گذشتگانی
 یا رازگشای مردگانی؟
تو اینه دار روزگاری
یا در ره عشق پرده داری ؟
 یا شدمن جان من شدستی ؟
 ای شب بنه این شگفتکاری
 بگذار مرا به حالت خویش
 با جان فسرده و دل ریش
بگذار فرو بگیرد دم خواب
 کز هر طرفی همی وزد باد
 وقتی ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحری کشید فریاد
 شد محو یکان یکان ستاره
 تا چند کنم به تو نظاره ؟
بگذار بخواب اندر ایم
 کز شومی گردش زمانه
 یکدم کمتر به یاد آرم
 و آزاد شوم ز هر فسانه
 بگذار که چشم ها ببندد
 کمتر به من این جهان بخندد

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 18:25 توسط هاشم| |

  عبدالحميد صمد شاعر و نويسنده تاجيكي متولد سال 1947 در ولايت ختلان ناحيه خاولينگ ديهه شكارگه است او معاون اول رييس اتحاد نويسندگان تاجيكستان است كه در سال1977 ميلادي سردبيري مجله صداي شرق را بر عهده گرفت . اين مجله نزديك به يك قرن است كه منتشر مي‌شود.‌به جز فرزندانش كه تعدادشان به هشت نفر مي‌رسد 16 اثر ادبي را در پرونده خود به ثبت دارد.استاد عبدالحميد صمد چندي پيش مجموعه داستان‌هاي خود را به نام <بعد از سر پدر> توسط انتشارات سروش در ايران به چاپ رسانيده است.جالب اينكه كمتر خواننده‌اي متوجه مي‌شود كه اين قلم از يك فارسي زبان تاجيكي است تا يك ايراني!نوشته حاضر ثمره گفت وگويي است بين نگارنده،مسعود ميري وعبدالحميد صمد كه سعي دارد به ريشه‌ها برگردد آن جا كه هنوز طفل ايران بزرگ يعني تاجيكستان از او جدا نشده بود و اشتراكات فرهنگي به مراتب بيش‌تر از افتراق‌ها بود.جايي كه در يك زمان يعني دو شنبه به خواب نرفته بود و هويت و فرهنگ خود را لگدكوب انديشه‌هاي كمونيستي نديده بود.

س:آن چه كه دوستداران شعر ادب وهنر ايران مشتاق و علاقمند آن هستند تا بدانند اين است كه روند شكل‌گيري ادبيات نوين تاجيك طي اين سه دهه اخير پس از آن چه زبان پارسي دستخوش خط سيريليك شد در طول اين مدت اين مسير چگونه سپري شده،نسبت ادبيات تاجيك و ادبيات ايران چگونه است آيا در طول اين چند دهه مسير خود را پيدا كرده و اين دو راه به هم پيوسته‌اند،اين برادران ديرمان آيا شناخت تازه‌اي نسبت به هم پيدا كرده‌اند؟

 در اين دو دهه كه مقارن با پايان قرن بيستم و آغاز قرن بيست ويكم است براي ادبيات پارسي تاجيكي ما يك جهش اتفاق افتاده است.در ابتداي قرن بيستم ما از ادبيات پارسي كنده شده بوديم و رشته‌هاي فرهنگي ما نتوانسته بود ما را به هم خيلي نزديك كند.اما در عين حال در طول سلطه 70 ساله اتحاد جماهير شوروي رابطه بين شخصيت‌هاي فرهنگي بين ايران بزرگ و تاجيكستان وجود داشت. شخصيت‌هايي چون استاد سعيد نفيسي، خانلري، صورتگر و بسياري از شعراي ديگر و پيش و بيش از همه مرحوم لاهوتي كه گهواره فرهنگ تاجيكستان را به جنبش واداشت و شرافت ايشان براي ما ماندگار و اسطوره‌اي گشت.لاهوتي در دوره‌اي به ما رسيد كه نسل اديبان ما از فرهنگ اصيل خود كنده شده بودند و او بود كه انقلابي در ادبيات تاجيكستان به وجود آورد.‌

 استاد چه عاملي باعث اين انقطاع تاريخي شد؟

بزرگ‌ترين آسيبي كه در طي اين چند دهه به ما رسيد تغيير خط ما به لاتين بود كه فرهنگ پارسي ما را ويران كرد.دو نسل از ما را بي‌سواد و بي‌فرهنگ كرد.بعد از انقلاب شوروي خط ما لاتين شد و بعد به خط سيريليك تبديل شد.مردم راه فرهنگ را گم كردند و در يك طوفان ناخوشايند افتادند و در اين شرايط استاد لاهوتي دركنار استاد صدرالدين عيني، مسووليت و شخصيتي آوانگارد و پيشرو را عهده‌دار شد و كارهاي بسيار شايسته‌اي را به انجام رسانيد كه برآمده از نگاه مكتبي ايشان بود. گفتني است استاد عيني در مدارس بخارا تربيت شده بود كه اين تربيت و آموزش در شخصيت فرهنگي ايشان بسيار موثر بود.‌ ضربه‌اي كه محيط ادبي ‌تاجيكي را از هم گسست جنگ جهاني دوم بود، از اين جهت كه بسياري از استعدادهاي جوان ما چون حبيب‌ يوسفي،حكيم كريم،لطف‌الله بزرگ زاد و... به كام اين جنگ رفتند كه بسياري از آن‌ها به همراه آرمان‌هايشان در خاك خوابيدند.بعد از جنگ هم سياست‌هاي استاليني بر رشد فرهنگ و ادبيات تاجيكستان سايه افكند چرا كه از انديشه‌هاي استاليني آزاد انديشي بيرون نمي‌آمد و شخصيت‌هاي ملي وفرهنگي نمي‌توانستند با آزادي عمل به مسايل فرهنگي و ادبي بپردازند.‌

 اين فضا چگونه شكسته شد و چه ثمري داشت؟

 در سال‌هاي 1960 در محيط‌هاي ادبي تاجيكستان كوشش‌هاي آزادي بخش و آرمان‌هاي ملي در اشعار تاجيكي به وجود آمد كه مي‌توان به اسامي استاد غنائت،غفار ميرزا،استاد لايق،گل رخسار و گل نظر و... اشاره كرد كه در اين زمان مي‌توان يك مراجعت به تاريخ اساطيري و يك نهضت ملي را شاهد بود كه در آثار شخصيت‌هايي چون جلال اكرامي و فضل‌الدين محمدي نمود پيدا كرد و در بسياري از كشورها اين آثار به چاپ رسيد.‌ اين نهضت آمد تا دهه 1990 ميلادي كه كوشش‌ها و گشايش‌هاي خوبي در عرصه فرهنگ و ادب تاجيكستان خلق شد و آثار آن تا كنون پابرجاست كه مي‌توان به ساربان،سيف رحيم‌زاده افندي، بهمنيار، محمد زمان صالح و... اشاره كرد كه به ميدان ادبيات و فرهنگ تاجيكستان آمدند و در سبك و زبان‌هاي مختلف از كلاسيك تا مدرن و امروزي آثاري را خلق كردند.‌

س: اين مدل‌ها يا سبك‌هاي ادبي از كجا گرفته شدند؟ سبك‌هاي كلاسيك اين جا بر گفته از سبك‌هايي رايج روسي بود يا سبك‌هاي كلاسيكي كه در ايران شناخته شده است؟

 منظور از سبك كلاسيك،آن چيزي است كه در ادبيات پارسي شناخته شده است. مثل هزار و يك شب،جامع الحكايات و ... كه آثار مشترك ما با فارسي زبانان است.

س: موج ادبيات شرقي(روسي)چه تاثيري بر زبان و سبك ادبي شما گذاشت؟

موج ادبيات رئاليستي تاثير بسياري بر آثار ادبي ما گذاشت.ادبيات روس،ادبياتي مقتدر است كه يك دوره ابتدايي و يك دوره نخبگي را سپري كرده است و در زمان شوروي نويسندگان بزرگي سر برآوردند. اما اين ادبيات در برهه‌اي كه مي‌آيد زير سلطه نگاه كمونيستي است و به نوعي حكومتي قلمداد مي‌شود. اين ادبيات خود فروخته به ايدئولوژي‌هاي عميق و بسيط چه آثاري بر فرهنگ بلوك شرق كه شما هم جزيي از آن بوديد گذاشت؟‌ نه،نه ادبيات در هر دوره‌اي و در هر نظام سياسي‌اي وجهه اصيل و ادبي خود را حفظ مي‌كند و از هر نظام ايدئولوژيكي عبور مي‌كند.ادبيات روس در سال‌هاي 1960 بسيار قوت گرفت.

س: در اين سال‌ها در تاجيكستان گل سر سبد ادبيات تاجيكي چه شخصي بود؟

 اشخاص بسياري بودند اما مي‌توان به استاد قناعت،لايق،گل رخسار و فرزانه خوجندي ... اشاره كرد كه در سراسر كشورها شناخته شده بودند چرا كه بن مايه اشعار و آثار اين ادبا،روحيه آزادي‌خواهانه با وجهه‌هاي ملي بود. اين آثار حول چه محورهاي ادبي-فرهنگي بود و بيش‌تر چه نوع شخصيت‌هايي در اين آثار باز توليد مي شدند؟ شخصيت‌هاي فرهنگي ما چون رودكي به عنوان شاعر،ابن‌سينا،تيمور لنگ و... در رمان‌هاي ما از عناصر فرهنگي و ملي هستند كه به آن‌ها پرداخته شده است كه در سراسر شوروي چاپ و نشر يافتند. در 20 سال گذشته هم آثار بزرگ تاريخي درباره كورش كبير و هجوم اسكندر به چاپ رسيد.اين باعث شد كه كورش نويسي در اين دوره باب شد. آيا اين بازگشت واكنشي به امواج سهمگين ادبيات روسي بود يا نه يك هويت گم شده را جست وجو مي‌كرديد؟ البته تا اين دوره درباره شخصيت‌هاي ملي خيلي با احتياط سخن مي‌گفتند چرا كه روس‌ها آن را نوعي شخص پرستي مي‌پنداشتند و مولف را گاهي محكوم مي‌كردند.‌ در دوره استقلال اين بازگشت يك نياز بود چرا كه ما از اين سلطه آزاد شده بوديم و بايد به تاريخ و هويت ملي خودمان رجوع مي‌كرديم به همين دليل نويسنده ما به تاريخ روي آورد و نگاه تاريخي خود را در آثارش لحاظ كرد.تفكر رمان‌نويسي در مورد شخصيت‌هاي تاريخي به وجود آمد كه البته آثار اين نويسندگان در يك سطح نبودند.برخي بسيار قابل توجه و برخي بسيار معمولي بودند.اين نگاه در زمان استقلال به وجود آمد.‌

س: شما پس از استقلال به دنبال چه چيزي بوديد؟

ما به دنبال هويت گمشده‌مان بوديم.

س:پس از استقلال جمهوري تاجيكستان يك موجي به وجود آمده است و آن جدا كردن ادبيات تاجيك از ادبيات پارسي است.گويي اين افراد در جست وجوي آن هستند كه اين هم‌ريشگي كه برآمده از مادر مشترك فرهنگ پارسي هستند را ناديده بگيرند و ميان زبان پارسي و تاجيكي تفاوت قايل مي‌شوند آيا چنين فاصله‌اي را مي‌توان در نظر گرفت و آيا مي‌تواند مبناي مثبتي داشته باشد و آيا اين نگرش امكان همسازي يك فرهنگ كهن را زير سوال نمي‌برد؟ ‌كسي در سر چنين انديشه‌اي را داشته باشد خيرخواه فرهنگ پارسي ما نيست. در اواخر قرن 20 چنين نگرش‌هايي شكل گرفت. تمام دانشمندان ما اين عقيده را رد كردند و واقعا ما يك فاصله در دوران شوروي را شاهد هستيم كه اين نگرش ها را خلق كرده است.ما در اصل از يك درخت كه فرهنگ پارسي است منشعب شده‌ايم كه شاخه‌هايش از هم دور شده است اما ما از يك تنه و يك درخت هستيم. اينان يا بيگانه پرست هستند يا اين كه خيرخواه فرهنگ و ادب و زبان نيستند. از زمان رودكي گرفته تا زمان استاد عيني در قرن بيستم، ما با زبان فارسي زيست كرده‌ايم كه در بين فارسي زبانان مشترك است. بر اثر ديگر سازي ساخت‌هاي سياسي كه دولت شوروي جمهوري هاي مختلف ساخت، خواست كه مردم ما را از فرهنگش جدا كند. اين يك سياست جدايي انداز بود كه ميسر نشد و در طول اين 20 سال مردم ما تشنه فرهنگ و ادب پارسي بودند و هستند و به همين دليل به ادب و فرهنگ ايران روي آوردند.‌

 س:طبعا شناخت شعر و داستان فارسي جديد از ايران به اينجا موثر بوده به عنوان نمونه تاثيري كه استاد لاهوتي، تقي رفعت و كسمايي آغاز مي‌كنند به مكتب تبريزي برمي‌گردد مي‌آيد به ايران و شكل و شمايل شعر فارسي را تغيير مي‌دهد و پس از آن نيما ظهور مي‌كند و اين تحول ادبي طي مي‌شود مي‌آيد به چهره‌هايي چون اخوان، شاملو، سهراب و فروغ و ... مي‌رسد. ادب فارسي يك مسير تحولي را متناسب با نيازهاي اجتماعي خودش سپري مي‌كند كه تحت تاثير گفتمان بيروني (جهاني) هم بوده است. اما آنچه مشخص است اين كه خود جامعه ايران اين تغيير را مي‌خواهد، مي‌خواهد زبان و انديشه‌اش نو شود اما در اينجا پس از استاد لاهوتي اين مسير كمي منقطع مي‌شود يعني رشد ادبيات تاجيكي را بايد متناسب با شخصيت اجتماعي مردم تاجيك و دوران اجتماعي‌شان در نظر گرفت. ما وقتي آثار فرزانه را مي‌بينيم متوجه مي‌شويم كه متاثر از آثار فروغ فرخزاد است ولي در ميان شعرهاي سپيد و يا نوي شما يك انقطاع را مي‌بينيم. آن سرعت، طپش و قدرت و نوآوري را كه انتظار داريم، هنوز پديد نيامده است مساله بعدي وزن و قافيه در اشعار كلاسيك است كه به سبب سيريليك شدن خط اينجا ما اشكالات زيادي را مي‌بينيم آيا براي حل اين مشكل و سرعت دادن به حل آن به خصوص در شعر تمهيداتي انديشيده شده است به خصوص اينكه ما نيازمنديم تجربيات خود را انتقال دهيم. حال بفرماييد كه چگونه ممكن است به اين انتقال تجربيات با توجه به مشكلات گفته شده سرعت داد؟

 اول بايد بگويم كه بعد از استاد لاهوتي ما تركان زاده را داريم كه در دوران شوروي پل ارتباطي خوبي بين فرهنگ ايران و تاجيكستان است و خدمات زيادي انجام داده است. در زمان شوروي بزرگداشت 650 سالگي حافظ شيرازي را در دوشنبه جشن گرفتيم كه بزرگترين شاعران ايراني از جمله رييس كتابخانه ملي آن زمان در آن شركت داشتند. همچنين توانستيم بزرگترين سمپوزيوم جهاني شعر پارسي را در شهر دوشنبه برگزار كنيم كه استاد صورتگر، نادرپور و بسياري از شعراي بزرگ ايران در آن شركت داشتند و يك هفته به طول انجاميد.در آن زمان تلاش‌هاي زيادي صورت مي‌گرفت تا اين دو فرهنگ همسان بيش از پيش به هم نزديك شوند و اين همايش ها كمك بسياري به شعراي تاجيكي كرد تا خود را به فضاي زبان ادبي ايران نزديك و رشد پيدا كنند. در اين دوره مجله صداي شرق كه سال آينده 80 ساله مي‌شود پيوسته از ادبيات فارسي نمونه‌هايي را چاپ مي‌كرد هم در شعر و هم در داستان. در دوره‌اي كه من سردبير اين مجله بودم آثاري چون بوف كور، حاجي آقا و بسياري ديگر از داستان‌هاي كوتاه استاد صادق هدايت را به چاپ رسانيدم. ما از فرهنگ و ادب ايران جدا نبوديم اگر چه محيط فرهنگي ايرانيان از ما فاصله داشت. مساله‌اي ديگر كه من بايد به آن اشاره كنم ويژگي‌هاي شعر تاجيكي بود. در دوره‌هاي قديمي هم حوزه‌هاي ادبي وجود داشت حوزه‌هايي چون شيراز، ماوراء نهر، در مجموع شرق ايران يا غرب ايران كه در طرز گويش تفاوت داشت نه در زبان چون ريشه آن‌ها يكي است. جدا از اين اشتراكات در محدوده زماني اي كه شما نام برديد در قرن بيستم ادبيات ايران بيشتر از فرانسه تاثير پذيرفت و ادبيات تاجيكستان از روسيه و در برابر اين، هر شاعر تاجيكي با خط و زبان پارسي آشنايي داشت واز آثار ترجمه‌اي و همچنين آثار خلق شده ايران استفاده مي‌بردند. ادبيات ما در قرن بيستم شكل خود را پيدا كرد و رويه‌هاي جديدي پيدا كرد. علي الخصوص در اين عصر، اشعار تاجيكستان از ايران متاثر شد و از شاعراني چون هوشنگ ابتهاج (سايه) سيمين بهبهاني، نادرنادرپور، فروغ، سهراب سپهري كه پيروان زيادي در اينجا دارد و همچنين احمد شاملو و نيما و ... كه براي ادبيات ما پر بركت بود.‌مورد ديگري كه بايد اينجا بگويم اين كه پيروي از ادبيات كلاسيك مربوط به دو دهه اخير است كه متاسفانه موفق هم نبود و ثمره خوبي هم نداشت. در سال‌هاي 1950 يك عده از شاعران ما روي آوردند به غزل نويسي كه با انتقادات زيادي روبه‌رو شدند. در نوشته‌هاي استاد قناعت، لايق و ... غزل يا كم است و يا اصلا وجود ندارد. در اين 20 سال اخير آن قدر غزل گفته و نوشته شده است كه در يك قرن گذشته سروده نشده است كه متاسفانه تهي از محتوي و فرم است و بسيار هم عوامانه است و كشفياتي ندارند و تنها خواننده را فريب مي‌دهند.

س: آثاري كه از شعراي تاجيكي در ايران چاپ شد ، نظري را جلب نكرد به طوري كه از دوره‌اي كه شعرهاي تاجيكي چاپ شد حتي ما شاهد ايرادات وزني و قافيه‌اي بوديم. ايرانيان به اين نكته توجه نكردند كه اين اشعار تنها يك بازگشت است و توجهي به آثار قبلي آن‌ها كه آزاد بود نشد علت آن چه بود؟

همان طور كه گفتيم تغيير خط، كم سوادي به ميان مي‌آورد. تبديل يا تغيير خط ما همان خط سيريليك فريبنده است كه آثار مخربي بر اشعار كلاسيك ما داشت. به عنوان مثال قافيه كه به زبان فارسي است وقتي به خط سيريليك برگردانده مي‌شود از شكل خارج مي‌گردد و غلط آن كشف مي‌شود. از طرف ديگر اگر جرات گفتن آن را داشته باشم بسياري از شاعران ما كه مثلا اشعار مولوي، صائب يا بيدل را مطالعه مي‌كردند و مي‌خواندند مي‌خواستند در پيروي از آن‌ها غزل بگويند كه كوششي بيهوده بود.‌ چرا كه در پيروي از مولوي غزلي مي‌گفتند كه فهم آن امكان‌پذير نبود. ‌

 س:ما در ايران اين مرحله را به نام سبك بازگشت سپري كرديم يعني شاعران ما در تقليد از حافظ، مولوي و سعدي و ... اشعاري مي‌سرودندكه كمتر مورد پسند هم واقع مي‌شدند. اما اين مساله منجر به خروج ايران از بازگشت مجدد به اين سبك‌هاي گذشتگان بود. در تاجيكستان اين روند به كجا ختم شد؟

در تاجيكستان به تقليد محض ختم شد. ما بايد مي‌توانستيم از آن سطح عبور مي‌كرديم و اشعاري بهتر مي‌سروديم اما متاسفانه فقط به تكرار زباني ختم شد. در ادبيات تكرار هيچ وقت خوشايند و قابل قبول نبود. از شاعران ما شاعري چون قناعت اگر دقت شود تنها 5 تا 6 غزل نوشته شده است كه مصرع‌هايي خوب در آن وجود دارد اما از غزل‌نويسان امروزي شاهد چاپ جلد جلد غزل هستيم كه هيچ چيزي به ادبيات ما نيفزوده و خسته كننده است. اگر شاعران ما ادبيات را از دوره پيدايشش (قبل از رودكي) تاكنون فقط در يك راه قدم مي‌گذاشت ادبيات ما بي‌نام نشان مي‌شد. عطار نيشابوري در يك راه رفت، سنايي در راهي ديگر، حافظ و خيام هر كدام در مسيري رفتند كه فهم آن هنوز براي ما مشكل است. با همين گوناگوني ادبيات ما سرسبز است.

س: آيا در ادبيات داستاني هم ما شاهد چنين درجازدني هستيم و يا اينكه ادبيات داستاني راهي ديگرگون را مي‌پيمايد؟

تلفات در ادبيات همه گير است شعر و داستان ندارد من دارم به ادبياتي اشاره مي‌كنم كه پرگو و كلي گو است. پرنويسي مرگ اديب و ادبيات است.

 س : استاد در مورد نثر وقتي به يادداشت‌هاي صدرالدين عيني توجه مي‌شود به اين نتيجه مي‌رسيم كه نثري كه از عيني گذشته و تاكنون تداوم پيدا مي‌كند بسياري از بار واژگون آن كاسته شده است. انبوه واژگان، استعاره‌ها، نثر زيبا و كم بودن هجو و اضافه‌نويسي جاي خود را به يك ادبيات لجام گسيخته مي‌دهد. از چاپ اول كتاب مرحوم دهاتي (لطيفه‌ها) كه به خط لاتين است و چاپ دوم كه سيريليك است در اين دو چاپ شاهديم كه دهاتي بسيار هجونويس شده است. در يك دوره رسم نبوده كه كسي بيش از هزار كلمه بنويسد اين را مي توان در يادداشت‌هاي استاد لايق شيرعلي ديد. شما در داستان‌هاي خودتان كه به فارسي هم در ايران به چاپ رسيده است اين قانون را شكسته‌ايد و حتي شاهد آن هستيم كه برخي از واژگان و كلمات را استفاده كرده‌ايد كه از خاطرها رفته است و از اين طريق برگنجينه ادب پارسي افزوده‌ايد. شما كاري را كرده‌ايد كه در ايران صادق هدايت و جمال‌زاده كرده‌اند. يعني كاري كه در آن هم از واژگان بومي و محلي استفاده مي‌شد و هم از واژگان مدرن و امروزي كه بسيار قابل توجه بود چرا اين اتفاق افتاد؟ چرا در داستان‌هاي ديگر نويسندگان گنجينه‌هاي لغت تا اين اندازه كم و محدود است؟

برداشت شما به كلي درست است. اساتيدي چون دهاتي، عيني، اكرامي، فاتح، نيازي و ... يك دوره تنزل شديد زبان تاجيكي را ز سر گذراندند. ‌از سال 1930 تا 1960 دوره ركود ادبي بود. چرا كه در اين سال‌ها زبان روسي بر ادبيات ما تسلط غيرقابل انكاري داشت. به عنوان مثال در آن سال‌هايي كه ما روزنامه‌نگار بوديم، نمي‌توانستيم از واژه "دانشجو" استفاده كنيم چون فارسي بود. آثار اين تسلط بر ادبيات ما غير قابل چشم‌پوشي بود. از سال‌هاي 1960 به بعد استفاده از واژگان فارسي ميسر شد و اشعار اين دوره رنگ و بويي ديگر يافت. نسل ما كه به سن 60 و 65 سال رسيده‌اند جرا‡ت آزادانه استفاده از حيات و واژگان فارسي را نداشتند. زبان ما زبان پهلوي است، پس از گنجينه‌ باشكوهي بهره‌منديم. اگر به روستاهاي ما كه از تسلط ادبيات روسي در امان مانده‌اند دقت شود، مي‌بينيم كه بيش از ما از اين واژگان بهره مي‌برند. متاسفانه بسياري از اديبان ما به دليل تسلط نظام شوروي نتوانستند از اين واژگان اصيل بهره ببرند.

 ‌س: استاد لطفا خودتان را معرفي كنيد از آثار و نوشته‌هايتان برايمان بگوييد. شنيده‌ام كه كتاب بعد از سرپدر نوشته شما كه توسط انتشارات سروش به چاپ رسيده است كه مجموعه‌اي از داستان‌هاي بسيار زيباي شماست كه در ايران به چاپ رسيده است؟ اين معرفي از زبان شما به چه صورت است؟

 شما خيلي لطف داريد. من از دوران دانشجويي داستان‌نويسي را آغاز كرده‌ام. ‌از سال‌ 1965 تا به حال، آن چه كه نوشتم در تاجيكستان چاپ شده و يكي از آثارم كه معرفي كرديد در تهران منتشر شده است و در آن جا شناسنامه كاري من با تعجيل نوشته شده است و مشخص نيست كه نويسنده تاجيكي است يا ايراني در هر صورت براي من باعث خوشحالي است. علي اصغر شعر دوست‌، باني چاپ اين كتاب شد و از آن به بعد من بيش‌تر از قبل به ادبيات معاصر ايران علاقمند شده‌ام اندك اندك آثاري كه از ايران به دستم رسيد مطالعه كرده‌ام و اين باعث شد كه ارادتمند اساتيدي چون مرحوم گلشيري، محمود دولت‌آبادي، سيمين دانشور، اسماعيل فصيح و بسياري ديگر از نويسندگان ايراني شوم. به نظر مي‌رسد نويسندگان جوان ايراني راه گذشتگان را ادامه مي‌دهند و اين افتخار ادبيات فارسي است. من مشتاق اين هستم كه آثار جديد نويسندگان ايراني به تاجيكستان بيايد و ما از آثار آن بهره‌مند شويم.

س: استاد عبدالحميد تاريخچه‌اي از داستان‌نويسي امروز تاجيكستان براي ما بگوييد به‌خصوص در اين دو دهه، چه ويژگي‌ اين داستان‌ها دارد و چرا به خط فارسي نوشته نمي‌شود؟ در طول اين مدت چه شخصيت‌ها و قلم‌هايي را مي‌توانيد معرفي كنيد؟

ما يك زمره نويسندگان خوبي داريم كه هم در روسيه و هم در كشورهاي عربي آثارشان به چاپ رسيده است. كوهزاد و ساربان داستان‌هاي كوتاه و بلند خوبي دارند. بهرام فيروز، جاني بيك اكابر كه برنده جايز يلدا شد، سيف رحيم زاد افندي كه در سال 2002 اعدام شد و فيلم او هم بارها در ايران نمايش داده شده است. بهميار ربيع‌زاده و ... در ميان خانم‌ها مريم بانو فرهاني، حنيفه، خانم گل رخسار كه رمان‌هاي خوبي دارد را مي‌توان نام برد. ما مي‌توانيم بهترين نمونه‌هاي داستاني را انتخاب كنيم و براي ايرانيان به چاپ برسانيم. اين بستگي به اعلام آمادگي ايرانيان دارد. ‌آثار بسياري از ادبا و نويسندگان ايران چون بزرگ علوي، سعيد نفيسي و ... در ايران به چاپ رسيده است اما از آثار نويسندگان ما به ندرت در ايران كتابي به چاپ رسيده است؟ تشكر مي‌كنم از فرصتي كه به ما داديد و اميدوارم كه بزرگان و مسوولان فرهنگ و ادب دو كشور گام‌هاي مثبتي براي ارتقاء و نزديكي فرهنگ و ادب دو كشور بردارند. به اميد روزي كه علاوه بر هم‌زباني، هم‌دلي هم بين ما حاكم شود.
نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 19:14 توسط هاشم| |

انسان پایان گرفته است .این را درصورت هر کسی می توان دید.سرازیر شده بودم خیابانی که از نگاه من آویزان شده بود و جا پای خستگی یک روز( آقا هر چه شما بفرمایید که من قرار نیست در معادله پول ،امکان وشخصیتهای تهوع آور کت شلواری یا جور دیگرش چه فرقی می کند... )که از زبانم نام خیابانی تنوره کشید و سر خوردم در چراغهایی که روشن- خاموش می شد مثل نگاه ما که چه فرقی می کند بستن و نبستنش ،بودن یا نبودنش وقتی قرار نیست چیزی دیده شود،یا شنیده شود نمی دانم چرا این روزها بین دیدن و شنیدن هم تفاوتی احساس نمی شود.این وضعیت برای هر چیز دیگری هم صدق می کند.مرزها خیلی به یکدیگر نزدیک شده اند.چون هیچ اهمیتی ندارد چیزی را اثبات یا انکار کنیم . مثلا همین تو که این مطلب را می خوانی می توانستی انتخابی بهتر داشته باشی اما چه اهمیتی دارد.از رودخانه ماشینها ،نگاهها و فاصله ها می گذشتم که یکی کنارم آمد و دیگری هم همینطور وسومین نفر که او هم می دانست قرار نیست چیزی دیده یا شنیده شود.هر روز صبح-ظهر-شب.صبح-ظهر-شب....گویی لگد خورده ام این انسان اساطیری ،خداگونه بودنش را بالا آورده بود روی زبانش که: گاهی از دستهایم شرمنده می شوم که یادش می رود برای چه ترک خورده اند . به چهار راه خستگی های( پس کی سبز می شود؟) که رسیدم دخترک بازوهای لاغرش را به چرخش در آورده بود  و مرد که آقا گل شاخه ای....که باز در گوشم نجوا می شد صبح -ظهر -شب ....رسیدنها هم دیگر تهوع آور شده است.مثل نگاه من که می گردد به دنبال دیده شدن نه دیدن.

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 14:15 توسط هاشم| |

                     

              آغاز می شود

                                پیسوز لبانم که نقره داغ شرم توست

                                            در ابتدای مرگ انسانم

                                                   آنجا که فراموش می کنم

           آغاز را در هلهله مادرانم به سوگ بنشینم

                                      که زیر لب (بارون میاد شر شر ........)

                                شرمگین قصه هایی

                                             که هیچ وقت از من شروع نمی شود و به تو نمی رسد    

                        من زاده خیال کیستم

                                       که اینقدر بر پلک دنیا سنگینی می کند.  

             

نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 15:40 توسط هاشم| |

همین جا بود.همین صندلی که شمایید . قلبم ریخت روی نیمکت دیروز -باران بارید دستانم را چتر کردم و خورشید که وزید چشمانم بخار شد .نت دوستت دارم زبانم را بغضی کرد در هجوم سر گیجه هایم -بالا رفتم سمفونی بدرود روحم را مکیدو در اضطرابی خفیف لبانم نام تو را بو کشید و مرا برد تا دیروز ....کنار نیمکتی که شما بودید وامروز که دیگر نیستم تا ابرهای فراموشی را با مژه هایم برقصانم روی دستهای تکرار من و تو و شما که دیگر نیستید برای فراموش کردنم که عبور خط های ممتد سفید -سفید-سفید ...

که دیگر نمی بارد اگری ابری بود چشمانت.این منم که غبار تو را در آغوش گرفته است و خواب را در سر گیجه های هر جایی اش بالا می آورد تا تو را رنگی از امروز بزندکه روزنامه ها اگر فرصت داشته باشندچتری شوند بالای هیاهو های غریب دختری که از رگهایش بالا رفته بود- پسری که ادامه اش را

گره ای کور زده بود و یا مادری که پستانهایش را در گلوی کودکش جا گذاشته بود و من شاید تیتر روزنامه های امروز شوم مردی که جنازه اش را بر دوش می کشد- می برد تا دیروز که فراموش نکند کسی را که از غبار تو گرفته است .

فراموش کردم نامی بر آن بگذارم.

نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 18:28 توسط هاشم| |


Design By : Night Skin