تبليغاتX
اندیشه


اندیشه

فرهنگی

دنیا دلهره ای بیش نیست

                گذر گاه شیران و خوکان

                    من و تو دو پرنده ایم

                                  نه عقاب - نه کرکس

             جهان درختی ست که از دل ما آب می خورد

                             رویایی که باورمان نمی شود

          آه

                   اینجا تمام دکلها

                              سمفونی پوسیدن را به مرگ می رقصند

                     روح من زخمی ست و چشمان تو آلوده بغضی ست که قلبم را ترک می دهد

                                     روی نیمکت تنهایی ام جایی برای تو نیست

                                بوسه ای و سیگاری و فنجانی که

                                 جان می دهد زیر بلوغ کاغذهای باطله

                                     تا مردی تصویر نا تمام رویاهایش شود

                  روی دکلهایی که جایی برای دو پرنده نیست

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 19:44 توسط هاشم| |

اگر چه هنجار شکنی در زمانه ای که هر هنجاری مضمون است کاری پیش پا افتاده است اما کجاست شاعر یا مجنونی که بتواند در پس جنونش چیزی را پدید آورد که پس از چهار دهه همچنان آبشخوار مجانینی چون من باشد.۴۰ سال از مرگ بانوی شعر ایران می گذرد و همچنان از لابه لای دفاتر اشعارش عشق و جنون تنوره می کشد.روحش شاد و راهش پر رهرو.

من از تو میمردم
اما تو زندگانی من بودی


تو با من میرفتی
تو در من میخواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی میپیمودم
تو با من میرفتی
تو در من میخواندی


تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
وقتی که شب مکرر میشد
وقتی که شب تمام نمیشد
تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی


تو با چراغهایت میآمدی به کوچهء ما
تو با چراغهایت میآمدی
وقتی که بچه ها میرفتند
و خوشه های اقاقی میخوابیدند
و من در آینه تنها میماندم
تو با چراغهایت میآمدی ....


تو دستهایت را میبخشیدی
تو چشمهایت را میبخشیدی
تو مهربانیت را میبخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو زندگانیت را میبخشیدی
تو مثل نور سخی بودی


تو لاله ها را میچیدی
و گیسوانم را میپوشاندی
وقتی که گیسوان من از عریانی میلرزیدند
تو لاله ها را میچیدی


تو گونه هایت را میچسباندی
به اضطراب پستان هایم
وقتی که من دیگر
چیزی نداشتم که بگویم
تو گونه هایت را میچسباندی
به اضطراب پستان هایم
و گوش میدادی
به خون من که ناله کنان میرفت
و عشق من که گریه کنان میمرد


تو گوش میدادی
اما مرا نمیدیدی
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 16:54 توسط هاشم| |

     

                فنجان چشمانت را نوشيدم

                    سيگاري دود شد

                                   بغضي تركيد

                                            آسمان باريد

              روي دلم چيزي سنگيني مي كند

                         بر سرم هواي تو مي كوبد...

                                          صبح بخير

                                                        روز خوبي نيست شنبه ها

                اين روزها بر سرم فلسفه وول مي خورد

                                            با كمي از نگاهت

               كه تاريخ جنونم را ورق مي زند

                                             و تو بي تفاوت از كنار بي حوصله گي هايم رج مي خوري

                   تا چروك صورتم وداع آخرين پكي باشد كه ديگر نيست

                            نامت را به ياد نمي آورم دختر لبخند و تنهايي

                                          امروز چندمين سالمرگ تنهايي ام است

                                                       كه نيستي تا درحجم بغضهاي تكراري حلق آويز شوم

 

 

                                                   

نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 17:29 توسط هاشم| |

مولفه زبان در شكل دهي انديشه بسيار حايز اهميت است به طوري كه از دوران كلاسيك انديشه‌ورزي يا فلسفه كلاسيك چه در حوزه غرب و چه در حوزه شرق بين اين دو كمتر كسي پيدا شده است كه تفاوتي قائل شود. اين نسبت در جوامع مدرن به گفتمان (discourse) تعبير شده است . گفتمان در اين جوامع تنها زبان را كه پل ارتباطي بين دو پديده انساني كه قاعدتا در يك پارادايم فكري قرار مي‌گيرند، در بر نمي‌گيرد .بلكه به مجموعه رفتارهاي اجتماعي فرهنگي وسياسي اي نيز اطلاق مي‌شود كه برآيند كلي اين رفتارها در جامعه كه خاصيتي در برگيرندگي دارند نمود دارد. پشتوانه هر گفتماني در هر جامعه اي متفاوت است . به عنوان مثال در جوامعي كه عصر روشنگري را سپري كرده‌اند گفتمان رايج مبنايي روشنفكري پيدا مي كند كه اين پايه گفتماني مي‌تواند براي هر حوزه انساني دستاورد داشته باشد . اگر چه اين دستاوردها ممكن است در يك گفتمان به شدت ايدئولوژيك به فاجعه ختم شود، مانند آنچه در بلوك شرق به وقوع پيوست ، اما تمام پديده‌هاي به جا مانده از هر گفتمان به نوعي رنگ و بوي آن را با خود يدك مي‌كشند و در مجموع تعريف‌پذير و شاكله‌مند مي‌شوند.

يكي از خصايصي كه گفتمان با خود حمل مي‌كند، ايدئولوژيك بودنش است . به عبارتي هيچ گفتماني را نمي‌توان يافت كه خود را به دور از ايدئولوژي تعريف كند چرا كه ايدئولوژي مبناي شكل دهي هر گفتماني است . جدا از اين كه اين گفته متعلق به انديشمندان پست مدرن باشد يا نه، يك واقعيتي در آن مستتر است و آن اين كه اگر گفتمان هر جامعه اي نتواند به دغدغه‌هاي اجتماعي _ سياسي _فرهنگي و اقتصادي پاسخگو باشد نمي‌توان براي‌آن رسالتي قايل شد. با اين تعريف مي‌توان دريافت كه تمام اين حوزه‌ها نهايتا خود را در يك پارادايم كلي كه ايدئولوژيك هم هست شكل مي‌دهند. با افول موج چپ درجهان و حكمراني ليبراليسم سرمايه محور اگر چه به نظر رسيد كه عمر گفتمان‌هاي ايدئولوژيك به سر رسيده است، اما اين توهمي بيش نبود. آرزويي كه نزديك به يك قرن بر دوش كشورهاي توسعه يافته سنگيني مي‌كرد. همين عاملي شد تا برخي كشورها به سمت تعديل فلسفه وجودي خود بروند كه از دل آن نئوليبراليسم و دولتهاي رفاه شكل گرفت. بسياري ديگر از كشورهاي اروپايي كه از تاخت و تاز ماركسيسم در امان نمانده بودند بخشي از رويكرد انتقادي جنبش‌هاي چپ را حفظ كردند و بر نفوذ و گسترش عرصه عمومي با نگاه به فرديت انسان ها تاكيد كردند و به نوعي مهر ابطالي‌بر ارجحيت حوزه خصوصي بر حوزه عمومي و بالعكس آن زدند. اين نوع دولت ها با  به رسميت شناختن حوزه خصوصي به توسعه حوزه عمومي پرداختند و به نوعي به توليد حوزه‌هايي با شاخصه خرده گفتماني ( (sub discourseرسيدند اين خرده گفتمان‌ها در رقابت با يكديگر عرصه‌هاي مختلف وجودي را شكل مي‌دادند رويكرد به فلسفه‌هاي كه وجودي چون اگزيستانسياليسم جايگزين فلسفه‌هاي  ماترياليستي لنين و استالين طلايه دار آن بودند، شد. در اين پوست اندازي متاسفانه جوامعي كه تحت تاثير شديد گفتمان‌هاي محوري ( با ايدئولوژي هاي وسيع و عميق ) بودند، كمتر توانستند انسان را به عنوان محور و مبناي رويكرد گفتمان خود به رسميت بشناسند. اگر به تاريخ كشور خودمان توجه كنيم به راحتي مي‌توانيم چنين روندي را كشف كنيم. در نيم قرني كه از تسلط گفتمان چپ كلاسيك در ايران كه متاسفانه در بسياري از مواقع عملكرد اين گفتمان مغاير با منافع ملي نيز بود گذشت. روشنفكران ما هيچ گاه نتوانستند در خلق مدلي بومي كه در برگيرندگي بيشتري داشته باشد موفقيت چشمگير كسب كنند . حتي روشنفكران ترجمه‌اي ما نتوانستند از الگوهاي معقول تر گفتمان‌هاي چپ پيروي كنند كه بخشي از اين مهم را مي‌توان در فرهنگ و تاريخ استبداد‌پرور ديرينه ايران  جستجو كرد. شايد در شرايط تسلط حكومت‌هاي خود باخته به غرب گريزي از به كارگيري ايدئولوژي‌هاي سفت و سخت نبود، اما نبايد از خاطر دور داشت كه اين ايدئولوژي‌ها هم در خدمت بلوك بندي هاي جهاني بودند كه نهايتا تمام اين گفتمان‌هاي راديكال در كشور به واسطه عدم همخواني با فرهنگ، مليت و حتي قوميت‌هاي گوناگون موجود در جامعه شكست را پذيرا شدند تا بر اين نكته تاكيد كنند كه سيكل معيوب دموكراسي خواهي در ايران كماكان متصلب است.

طي سال‌هاي اخير اتفاقات قابل تاملي در حال وقوع است و آن بازگشت بخشي از بدنه دانشگاهي به گفتمان‌هاي كلاسيك لنيني يا استاليني است.

ماركس در جايي اشاره جالبي دارد و مي‌گويد هر اتفاقي در تاريخ دوبار به وقوع مي‌پيوندد بار اول تراژيك و بار دوم كميك.

 پس از تجربه تراژيك دهه شصت و افول گفتمان چپ كلاسيك نه تنها به واسطه مواجه داخلي بلكه به سبب شكست تاريخي آن، بازگشت به شعارهاي فراموش شده دهه‌هاي پيشين و آزمودن آزموده‌هاي قبلي قدري مضحك و كميك است . به خصوص اين كه پس از گذشت دهه‌ها و رشد و ايجاد گفتمان‌هاي متعدد، اين بازگشت مي‌تواند به يك فاجعه ميان گفتماني منجر شود چرا كه ظرفيت‌هاي موجود در اين رويكرد فلسفي سياسي اگر كارساز بود منجر به مرگ زودرس آن نمي‌شد. گرچه بسياري معتقدند كه هيچ‌گاه براي يك گفتمان نمي‌توان پاياني

پيش‌بيني كرد. اما يك نكته را بايد در نظر داشت و آن شرايط مكاني زماني خلق و به كارگيري يك گفتمان است. از زمان دلبري جريان چپ تاكنون يك موضوع همواره باز توليد گفتمان‌هايي با عمق و وسعت زياد كرده است و آن ساختار قدرت در كشورهاي در حال گذاراست . شايد بد نباشد اگر روشنفكران ترجمه‌اي ما اين موضوع را از ذهن دور ندارند كه شناخت فرهنگ و ساختار قدرت مقدم بر خلق يا گزينش رويكردها يا پارادايم‌هاي دم دستي است. اگر ابزار وجودي گفتمان تناسبي با مواجهه با قدرت و مهار و پاسخگو كردن نداشته باشد مطمئنا اميدي به رهايي از سيكل معيوب دموكراسي خواهي‌ حاصل نمي‌شود. اگر نگاه دموكراسي‌خواهانه در اين نحله فكري به دستاوردي ليبرالي تلقي نشود.

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 17:30 توسط هاشم| |

  روياهايم را از چشمانت مي گيرم

روي بند دلم تاب مي خورد حواسم از سر انگشتان تنهايي ام

                      هي كولي هزاره هاي در به دري

اين كالسكه خيال توست كه از جلجتاي مقدس تنم مصلوب مي گذرد

          عبور معجزه آساي بغضي كه گاهي فراموش مي كنم

             كه از گلويم وجب مي خورد تا گونه هايت

                                   كه به ياد بياوري

                                                    سنگواره ها روزي نامي داشته اند 

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 16:3 توسط هاشم| |

وقايع نگار نمي‌توانست بنويسد كه مظلوم كه بود وظالم كدام، چرا كه خود در خدمت حاكماني بود كه از نگاه مردم، ستمكار بودند، وهميشه اسناد جنگ‌ها وكشتارها را آن‌گونه كه خود مي‌خواستند تدوين مي‌كردند.
اما روح ملي ما، كه مدام سوگوار بوده است، بي‌آنكه به اسناد تاريخي اعتباري بدهد، مي‌توانست از همه‌ي استعداد‌هاي عاطفي وهنري خود بهره گيرد، وهمه‌ي پديده‌هاي طبيعت و ماوراي طبيعت را با خود همراه وهم‌آوا گرداند و در سوگ حقيقتي كه در زير پاي واقعيت لگد كوب مي‌شود نمادها پديد آورد ومرثيه‌ها بسرايد.
از اين نگاه، اگر هم وقايع‌نگار صادق باشد و هرآنچه را واقعا بوده و اتفاق افتاده به عنوان واقعيت، ثبت و ضبط نمايد، بازهم از تصوير آرزوهاي بر باد رفته و آرمان‌هاي شهيد و به ثمر نرسيده‌ي ما ناتوان مي‌ماند. زيرا هيچ‌ خاطره‌اي و هيچ سندي عيني، محسوس و محمكه پسند، از قتل آرزوهاي انسانيِ ما در بايگانيِ تاريخ برجاي نمانده است.
واقعيت، همان است كه باليده و رخ نموده و مدام نيز تكرار مي‌شود. مانندخصومت آدم با خويش وبيگانه، نيرنگ وجنگ، بي‌عدالتي وتجاوز، سلطه‌گري ودروغ. اما آرزوهاي انساني‌ِ ما چيزهايي بوده و هست مثل عدالت، مثل آزادي، مثل شفافيت وصداقت كه قرن‌ها، بلكه هزاره‌ها در هوايش سوگوار بوده و هستيم. چيزهايي كه بايد مي‌بود، بايد پديد مي‌آمد، اما واقعيتِ زور، واقعيتِ جاه‌طلبي و سلطه‌گري، واقعيتِ فزون‌خواهي و تجاوز، واقعيت تزوير و دروغ نگذاشته تا آن همه آرزوهاي هزاران بار مقتول شده‌ي ما پايي به عرصه‌ي وجود بگذارند. آن‌همه آرزوها و آرمان‌ها، مي‌خواسته پديد آيد ولي «واقعيت» سد راهش شده و آن‌همه را به خاك افكنده است.
بنا براين واقعيت چيزي است كه هست، مي‌توان نشانش داد، مي‌توان مثل عقرب گزيده در چنبره‌اش به خود پيچيد. مي‌توان سال‌ها وسال‌ها سر به ديوار زندانش كوبيد. ولي آرمان‌هاي شهيد ما حقيقتي است كه نيست، و نمي‌توان آن را همچون سندي قطعي وعيني نشانش داد. اما مي‌توان فقدانش را با همه‌ي وجود احساس كرد ومي‌توان برايش «نماد» پيدا كرد، ونسل اندر نسل سوگوارش بود.
احتمالا به همين گونه بود كه مضامين تعزيه راه خود را از مضامين مورد استناد وقايع‌نگار جدا ‌كرد، وتعزيه‌ها كه قيد زمان ومكان را مي‌شكنند حال وهواي اسطوره و نماد به‌خود گرفتند.
پيش از آنكه ايرانيان به بوي عدالت و آزادي و در سوداي رهايي از نظام سلطه، دروازه‌ها را به روي سپاهيان اسلام بگشايند، اسطوره‌ي مظلوميت ما در قالب سوگ سياوش به نمايش در مي‌آمد. با نگاه اسطوره‌اي، سياوش اگرچه خود شاهزاده بود و فرزند كاوس شاه، ولي در آينه ي فرهنگ ما چندان زلال و پاك تصوير شده بود كه آتشِ جادوي سودابه هم نتوانست كمترين گزندي به اوبرساند.
اما عاقبت اين شاهزاده‌ي قديس، در توطئه‌ي خويش وبيگانه، كه جز به فرمانروايي و سلطه نمي‌انديشيدند از پاي درمي‌آيد وهمچون يحيي تعميد دهنده، سر بريده اش در طشت زرين قرار مي‌گيرد.شايد اين همه افسانه باشد، اما براي ما مردمانِ محو و بي‌هويت، كه تا كشته‌هامان به هزاران نمي‌رسيد تاريخ به‌يادمان نمي‌آورد، چاره‌ي ديگري نبود جز آنكه مظلومي و شهيدي شناخته شده و نام‌آور جستجو كنيم و او را نماينده و نمادِ مظلوميت خويش قرار دهيم. شايد به همين گونه ها بوده باشد كه در آن روزگارانِ پيش از اسلام، سوگ سياوش، برترين تعزيه‌ در ميان ما ايرانيان بوده است.
پس از فروپاشي ساسانيان، ورونق اسلام در ايران، روح مادرانه‌ي ما تازه مي‌خواست آزادي ورهايي را به جشن وشكرانه خوش‌ آمد گويد كه شمشير‌ها پيام آور قلدري‌ها وتجاوزها شد ومقر خليفه‌ي اسلام دربارِكسري گرديد، وهزارويكشبِ بغداد سرمست از خون هزاران معصوم.
اين بود كه بازهم ما مردمان اين مرز وبوم خود را سوگوار حقيقت ديديم. اما كدام شهيد را بايد به‌ياد مي‌آوريم تا خويش و بيگانه او را به عنوان شهيدي در راه حقيقت بشناسد؟ سياوش در غبار ايام محو و بي‌رنگ شده بود، فاتحان عرب نيز او نمي‌شناختند، و از نگاه آنان واگويه كردن اسطوره‌هاي پيشين تعبيري جز ارتداد وزندقه نداشت.
اين گونه بود كه يكچند، ماي مظلوم و بي‌هويت و محو، مانده بوديم تا با كدام نماد و به‌نام كدام شهيد سوگواري خويش را آغاز كنيم.
از معجزه‌هاي اديان يكي هم اين است كه هميشه شهيدانِ نام آوري از متن خود ارائه مي‌دهند كه درست روياروي متوليان رسمي دين قرار مي‌گيرند. و به‌اين گونه، شهيدي ديگر پديد آمد. اين شهيد را فاتحان عرب ومتوليانِ رسميِ دين بسي دقيقتر از ايرانيان مي‌شناختند، زيرا از فرزندان همان رسولي بود كه به نامش قدرت يافته‌بودند، واز متن همان ديني برخاسته‌بودكه فاتحانِ عرب به بهانه‌اش غارت‌ها كرده بودند و مي‌كردند. با پديد آمدنِ حديث عاشورا و حسين، ديگرچه نيازي به اسطوره‌ي سياوش؟.
شهيدي ديگر آمد، خون تازه‌اي جوشيدن گرفت تا بگويد:
مذهب بر دو گونه است، يكي مذهب حاكمان، اسلام سلطه و زور، مذهبِ گنج‌هاي فراهم آمده از غارتِ محرومان، همان مذهبي كه متوليانش به‌ تهديد و رعب و تزوير و تطميع از همگان بيعت مي‌گيرند. مذهبي كه قرن‌ها بوده و هست. و ديگري اسلامي و مذهبي كه بايد مي‌بود و نيست. مذهبي كه خلق‌هاي محروم و ستم‌كشيده، سوگوار پديد آمدنش هستند، مذهبي كه هيچ‌گاه تحقق عيني پيدا نكرد.
در اين‌حال وهوا، روح مادرانه‌ي ايراني كه باز همچون پيش از اسلام، خود را سوگوار حقيقت مي‌يافت، سياوش را در حسين ، ايران را در كربلا، وزمانه خودرا در عاشورا باز خواني كرد. چندان كه گفتند : هرماه محرم، هرروز عاشورا،‌ وهر زميني كربلا است.اين سوگ و تعزيه‌ها، در آغاز دولتي نبود، دستوري از دارالخلافه نبود. واگويه‌هاي مردم محروم و گمنامي بود كه در هرشهر و روستايي حضورداشتند، بي‌آنكه اهلِ‌علم و كتاب و دفتر باشند.
در زبان و فرهنگ ما، تعزيه خواني، همان شبيه خواني بود، يا نوعي نمايشِ مذهبي كه ابتدا مقاتل خواني بود يا شرحِ چگونگيِ قتلِ مظلومان. اندك اندك مقاتل خواني به مظلوم خواني كشيده شد، يعني كساني از همين مردم عادي، به نقل از مظلومان زبان حال آنان را كه بيشتر زبان حال خودشان بود با شعر وآواز در معابر ومجامع عمومي واگويه مي‌كردند. گه گاه علاوه بر زبانِ‌حال، اعمال وحركاتِ نمايشي نيز به آن افزوده مي‌شد، تا آنكه اندك اندك، اين تعزيه‌ها، فرهنگ عموميِ مردم شد. فرهنگي كه آشكارا در برابر فرهنگ شادخواري وسلطه جوئي دربارها قرار مي‌گرفت.
وقايع نگاردر ركاب حكام وقت بود، از اندرون وبيرون دربار مي‌نوشت، فتوحات را به رشته تحرير در مي‌آورد، واز مزاج شريف شاه غافل نبود. شاعران دربار همچنان مي‌سرودند كه سلطنت سلطان براي ابد پايدار بماناد. هنگامي كه سلطان به جهاد مي‌رفت و مثلا هندوستان غارت مي‌شد خزانه‌ دولت سرشار مي‌گرديد، نخاسخانه‌ها در نيشابور و بغداد و بلخ بازارشان گرم مي‌شد وعنصري‌ها از نقره و زر ديكدان مي‌زدند، و سرمست از شراب قدرت، قصيده مي‌ سرودند، و همه‌ي اين‌ شاخصه‌هاي آشكار فرهنگ سلطه، به‌نام اسلام نموده مي‌شد، نموده ‌مي‌شود.
در برابر اين اسلام و مذهب سلطه، فرهنگ تعزيه قرار مي‌گرفت. و اين فرهنگ روزبه روز درميان محرومين گسترش مي‌يافت تا كار به‌جايي رسيد كه فرهنگ سلطه ديگر توان آن را نداشت تا دراين مواجهه روياروي بايستد. همچنين، فاتحان و سلطه گران، نمي‌توانند سوگوار حقيقت باشند، مگر به ريا وتظاهر، و ظاهر آراستن. اين بود كه وقتي سر و كله‌ي قزلباش‌هاي صفوي پيدا شد، صورتي از فرهنگ تعزيه نيز براي خود پديد آوردند. آنان هم خود را سوگوار حسين وانمودند. يا بگويم: واقعيتي از سلطه‌گري كه نقاب سوگواري برحقيقت به صورت خود آويخت.
همچنين بسي پيش آمده و مي‌آيدكه چون محرومين فاتح مي‌شوند، خود به سلطه‌گران تازه‌اي تبديل مي‌گردند. انگار چنان است كه هركدام از ما آدم ها، چه محروم وچه سلطه‌گر، توان واستعدادِ آن را داريم كه گاه در واديِ مظلوميت باشيم، وگاه كه ميداني براي سلطه‌گري بيابيم در اردوي جباران قرارگيريم. از اين نگاه، فرهنگ سلطه در هركدام از ما محرومان نيز همدلاني پيدا مي‌كند. مگر هابيل وقابيل هردو از يك تخمه وتبار نيستند؟
شايد اين‌گونه بود كه فاتحان و سلطه‌گرانِ تازه، خود را ناگزير ديدند تا هم‌آوا با محرومانِ سوگوار، حديث عاشورا وحسين را واگويه كنند اما براي بي‌اثر كردن اين حديث در مقابله‌ي با خويش، واقعه‌ي عاشورا و حسين را، از آن حقيقتِ مدام شهيد شونده‌اي كه مردم سوگوارش بودند جدا كردند. واقعه‌اي در زمان گذشته، غير از زماني كه اكنون هست، ودر مكاني مشخص، غير از سرزمين‌هاي زير سلطه خود. وشايد به اين گونه بود كه برخي دانسته وندانسته گفتند لايوم كيومك يا اباعبدالله.
مي‌توان بر اين گمانه تامل كردكه از اين هنگام فرهنگ تعزيه اندك اندك با دو رويكرد متفاوت به راه خود ادامه داد. يكي همان تعزيه‌اي كه روح مادرانه‌ي ما به زبانِ انبوه مردمان گمنام مي‌سرائيد وسوگوار حقيقت بود، وهر ماه را محرم، هر روز را عاشورا و هر زميني را كربلا مي‌ديد. رويكردِ ديگر به تعزيه‌ آن بود كه به مصلحت فرهنگ سلطه تدارك مي‌شد و نگرانِ از دست دادنِ قدرتي بود كه به آن چنگ انداخته بود.
اين دو رويكرد را در دوره قاجارها با وضوح بيشتري مي‌توان مشاهده كرد. تكيه دولت با كنجايش بيست‌هزار نفر در زاويه كاخ گلستان برپا شد.مقامي رسمي با لقب معين‌البكا پديد آمد. خوش‌ آوازترين جوانان اگرهم تعزيه خوان نبودند براي چنين كاري تربيت مي‌شدند، تعزيه خوانان با لباس‌هاي مجلل، اسب‌ها، شمشير‌ها، سپر‌ها، شيپور و سنج و طبل، حجله‌گاه و نعش، نمايشي از آن‌گونه كه نه تنها مهد عليا، حتي ميهمانان خارجي وغيرمسلمان را نيز متاثر مي‌كرد. شايد دراين نمايش‌ها، حديث عاشورا و حسين بيشتر به سرگذشتِ خانداني سلطنتي شباهت پيدا مي‌كرد كه توسط دشمني غدار به خاك و خون كشيده شده‌اند.
درتعزيه‌هاي درباري، رابطه تعزيه خوان با تماشاگر، رابطه نوكر وارباب بود. از اين جهت صحنه ها ومضامين تعزيه بايد به‌گونه اي طراحي مي‌شد تا موجب رضايت خاطر شاه، مهد عليا، اهل حرمسرا، شاهزاده‌خانم‌ها، و رجال برگزيده قرار گيرد. اما در تعزيه‌ي مردمي، بازيگر و تماشاگر، هردو از يك طبقه بودند، وهردو سوگوار حقيقتي مشترك. بسا پيش مي‌آمد آنكه نقش شمر بازي مي‌كرد، هنگامي كه بر سينه حسين مي‌نشست تا حديث عاشوراي مدام را بازخواني كند، خود به تلخي مي‌گريست. با آنكه همه تماشگران بارها وبارها اين صحنه‌‌هارا تماشا كرده بودند، ونكته به نكته‌ي داستان را حفظ بودند، وهر بار به آواي بلندگريسته بودند، اما بازهم در هر نوبت ديگر، حديث عاشورا چون زخم تازه‌اي بود كه دهان مي‌گشايد.
در تعزيه‌هاي مردمي، كه از آن امكانات مجهز درباري برخوردار نبود، امكانات طبيعيِ ديگري به صحنه كشيده مي‌شد، وبسا كه پيامش موضوع روز مي‌شد واز رنج‌هاي روز سخن مي‌گفت. گاهي شمر در لباس قزلباش‌هاي صفوي به صحنه مي‌آمد، وگاهي در كسوت گزمه‌هاي قاجار. گوئي مردم شمر را خوب مي‌شناختند ومي‌دانستند كه هرروزي لباس تازه‌اي به‌تن مي‌كند. اما حسين هميشه همان شهيد مدام، با همان لباس ساده‌ي مردمي، ومظلوميت مداوم.
از كبوترِ سپيدِ بال بسته و به خون آلوده، كه قاصد عاشورا به زمانه‌ي حال مي‌‌گرديد، تا رنگ سبز دستارِ شهيدان، وچكمه‌هاي سرخ اشقيا، هركدام در تعزيه پيامي را بعهده مي‌گرفتند كه جز با زبان رمز ورويكردِ نماد گرايي نمي‌تواند پديد آمده باشد. حتي مرد نيمه‌عرياني كه بر سينه وپشت وپهلويش نعل‌هاي اسب ونيزه‌ها را فرو كوبيده بود وهمچنان در ميان كاروانِ‌تعزيه، خاموش گام برمي داشت. شايد او هم نمادي از پيكر درهم كوبيده‌ي ملتي بود كه به دادخواهي و تظلم آمده است.
از مهمترين آموزه‌ها در تعزيه‌ي مردمي، حضور يافتن نيروهاي مافوق طبيعي بود. ملائك بي‌تاب از قتل شهيدانِ راه آزادي به ياري حسين آمده بودند. جعفر جني با سپاهي انبوه درآن‌سوي ديگر منتظر ايستاده تا شايد ياريِ او را بپذيرند. اما حسين، اين قديسِ محرومان، از هيچ‌كدام ياري نمي‌طلبد. گويي آن ايام كه قهرمانان از خدايان ياري مي‌جستند گذشته است. به‌جاي‌اين همه، روي خود رابه سوي مردم زمانه‌هاي دور ونزديك مي‌گرداند، و مي‌خواند كه: آيا ياري كننده‌اي هست كه ياري‌ام كند؟
اما امروز، امروز كه ما هستيم، از آن‌همه‌ ميراث‌ها براي ما چه‌مانده است كه بازيچه قدرت، وابزارِ دستِ سلطه‌گران نشده باشد؟ با آنكه هنوز همچون گذشته سوگوارِ حقيقت هستيم، چگونه‌بگوئيم كه شهيد ما شهيدِ مذهبِ آزادي و عدالت بود در برابر مذهبِ زور و تهديد و سلطه. با كدام زبان وبا كدام نماد واسطوره تعزيه خود را بسرائيم؟

نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 16:59 توسط هاشم| |

اجلاس سالانه انجمن قلم دانمارک برگزار شد
تقي رحماني:
گفت‌‏وگو ميان گرايش‌‏هاي معقول مذهبي و سكولار در عين احترام به عقايد يكديگر ضروري است

اجلاس سالانه انجمن PEN (قلم) دانمارك با اختصاص يك صندلي خالي به تقي رحماني، از فعالان ملي مذهبي ايران در كپنهاك، پايتخت اين كشور برگزار شد.

قرار بود در اين اجلاس تقي رحماني، از فعالان ملي‌‏مذهبي به عنوان عضو افتخاري انجمن قلم دانمارك در مورد تعامل ميان مذهب و سكولاريسم سخنراني كند كه اين فعال سياسي به دليل ممنوع‌‏الخروج بودن موفق به شركت در اين اجلاس نشد.
در اين راستا، برگزاركنندگان اجلاسيه با اختصاص يك صندلي خالي به تقي رحماني، توجه ميهمانان اين اجلاس و رسانه‌‏ها را به عدم حضور اين فعال سياسي جلب كردند.
در اين اجلاس همچنين توضيحات تقي رحماني در مورد علت اجازه نيافتنش در اجلاس سالانه انجمن قلم دانمارك قرائت شد.
رييس انجمن قلم دانمارك نيز در اين اجلاس ضمن ارايه توضيح در مورد علت حضور نيافتن تقي رحماني در اين اجلاس، اعلام كرد كه انجمن تحت مديريتش اين موضوع را پيگيري مي‌‏كند. وي ابراز اميدواري كرد كه تقي رحماني بتواند در نشست تابستان انجمن قلم دانمارك شركت كند.
در اجلاس سالانه انجمن PEN (قلم) دانمارك، متن سخنراني تقي رحماني به زبان انگليسي ترجمه و ميان حاضران در اين اجلاسيه پخش شد.
تقي رحماني در متن سخنراني خود با اشاره به اينكه ضرورت تعامل به جاي تقابل در ميان انسان‌‏ها، امري اخلاقي و مقبول است، آورده است: در اين ميان بايد حق در عقيده را در تبليغ و باور خود به رسميت شناخت و انتخاب را به مخاطبان واگذاشت.
اين فعال ملي‌‏مذهبي با بيان اينكه بايد همانند هابرماس و برخي از انديشمندان ديگر، سكولارها باور داشته باشند كه مذهب مقوله‌‏اي متعلق به دوران گذشته نيست و داراي پيام براي انسان امروزي است، بر ضرورت گفت‌‏وگو ميان گرايش‌‏هاي معقول مذهبي و سكولار در عين احترام به عقايد يكديگر تأكيد كرد و گفت: تعامل ميان سكولارها و مذهبي‌‏ها براي تضمين كرامت انسان و اميد به اينكه انسان پيروز شود، اما نه بر انسان ديگر، بلكه انسانيت پيروز شود، امري ضروري است.
روزنامه اينفورميشن نيز گزارشي از اجلاس سالانه انجمن PEN دانمارك را به چاپ رسانده است.
 

نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 15:47 توسط هاشم| |

                            به گوشم مي رسد آواي دلتنگي تو مي داني

                          

                           هجوم قصه ي شبهاي دردم را نمي خواني

         

                          كنار بركه چشمان خود عمريست مي گريم

                          

                           كنارم  آمده  انگار  يك  مرد  خياباني

        

                           به چشمم مي رسد يك موج از احساس طوفاني

   

                          نمي دانم چرا پوسيد اين حس زمستاني

 

                        ببين آري كه من هابيل سرگردان اين دشتم

 

                        و پشتم مي رود انگار يك خنجر به ميهماني

نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 17:6 توسط هاشم| |


Design By : Night Skin