اندیشه
فرهنگی
این خیابانهای هرزه فراموشی از سایه های کوتاه هر روز شاید وقتی دیگر عابرکان مترسک را سر می دهند در حجم تلاقی نگاه ما من و تو سایه ای نداریم و بی حوصله مرور می شویم در نیمکتهای خمیازه چقدر عجیب می شوم وقتی به یاد نمی آورم نگاهم از تو پر شده است و قلبم مارش دیگر چه کاری مانده را یک روز چشمک زنهای ممنوع ممنوع را بالا می آورم روی دامن ناپاک خیابانهایی که هیچ وقت مترسک هایش را رها نمی کند در این تلاقی سر می خورد حوصله ام در گودال چشم عابرکان مترسک که صبح می شود و تنها تویی که مرور می شوی و ت ن ه ا منم که در خیابانهای فراموشی سایه ام را روی نیمکتهای خمیازه دیروز جا گذاشته ام امروز قلبم ریتم دیگری دارد و نگاهم از یاد تو جاریست نازنین
| Design By : Night Skin |

