اندیشه
فرهنگی
رویایم دود می شود در افق ناباوری ات و تو از بستر تردید واژه ها را رنگ می زنی چنگ می زنی به آغوشم که بوی رفتن می دهد لبانم جادوی هزاره های دور را هجی می کند این ریتم شش و هشت نیست مارش عزای مردیست که سایه های نیم مرده را به دندان می کشد غباری که با لبخند پاک نمی شود آی دوشیزه گلاب و آینه دیروز را روی صندلی تنهایی ام جا گذاشته ام و امروز از قطار چشمانت جا مانده ام التماس ماندن است که قلبم را از رگهای معجزه حلق آویز کرده است در قهوه چشمانت رویایی است که بر ناقوس تنم می لرزد و دود می شود از سر انگشتان خیالم خسته ام و کسی نقشی نمی زند از طرح نگاهت
کاغذ پاره های دلم باد کرده
| Design By : Night Skin |


