اندیشه
فرهنگی
از تجسم رويا اينكه دست در دستم بگذاري خيابانها را باكفش استقامت به فال عشق طي كنيم دردم مي گيرد امروز سرم درد مي كند استامينوفن هاي سفيد پرچمدار دوستي نيست سلولهاي مغزم در هضم نام تو ورم كرده اند پيشاني ام چروك ترديد خورده ... عشق تقسيم بر دو مخرج مشتركش منم كه شقه مي شوم يك پا در هوا يك پاي ديگر پلاك گردنم است اي كاش چهار پا بودم لابد تو كه مي خواني باورداري كه شمردن نمي دانم! آه ولي چقدر سخت است تحمل پتك ثانيه ها و دل سپردن به سمفوني سيفونهاي استجابت .... ذهنم ، روحم ، قلبم تير مي كشند تلخم تلخ تلخ مثل استامينوفن هاي سفيدي كه پرچمدار دوستي نيست اولین برخورد با قیصر امین پور برای هر انسانی می توانست یاد آورسادگی ، صداقت و اندوهی باشد که تا این اواخر آن را به دوش می کشید. بسیاری که قیصر را می شناسند او را در هوای دهه شصت جستجو می کند در صورتی که تحول ذهنی قیصر چونان مخملباف از سالیان گذشته آغاز شده بود. در این کنگره بود که یکی از مدعوین با انتقاد از قیصر پرسید آقای امین پور چرا اشعار شما آن حال و هوای سابق را ندارد؟ قیصر همین طور که چشم به سنگ فرش هتل دوخته بود خطاب به من گفت :آقا لطفا واکمنتونو خاموش کنید و ضبط نکنید. به آرامی و آسودگی گفت : در دوران جنگ موجی به راه افتاد که جمعی چون من بر آن سوار شدیم و وقتی فروکش کرد دوران ما هم به پایان رسید. اگر چه فردی که این سوال را پرسیده بود به نظر می رسید که از شنیدن این جمله شکه شده است اما برای بسیاری این صداقت گفتار قیصر درسی بود که فکر نکنند اگر نباشند کسی نیست تا زیر تابوت فرهنگ این مرزو بوم را بگیرد. آخرین باری که دیدمش از پارک لاله می گذشتم که دیدم با همسرش نشسته و در حال گفتگو هستند آنقدر فرسوده و نحیف دیدمش که توان یک احوال پرسی ساده را از دست دادم و با اندوهی سنگین از او دور شدم. یاد و نامش سبز
سال 77 بود که زیر چند غزل من امضای قیصر نشست تا به عنوان تنها منتخب شعر دانشجویی قزوین به کنگره شعر دانشجویی مشهد بروم. از 14-15 سالگی شیفته سادگی و لطافت طبع شعر قیصر بودم و دیدن قیصر فرصت مغتنمی بود تا از نزدیک با او آشنا شوم.
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
| Design By : Night Skin |


