اندیشه
فرهنگی
زيستن سخت ساده است و پيچيده نيز هم وقتي زاده مي شوي راهي جز زيستن نداري راهي كه كم و بيش همه پيموده اند و مي پيمايند. نبردي كه در خلق آن نقشي نداريم . گاهي از فرصتي كه داريم خشنود يم و گاهي چون در سختي آفريده شده ايم وبار سهمگين زيستن را به دوش مي كشيم در حيرت زاده شدن فرو مي رويم. خواستم چيزي از زاده شدن فرزندم بنويسم اما ديدم قبل از آن كه بخواهم ذهنم را در بسته بندي واژگان محصور كنم كاري كه مدتهاست از آن گريزانم ، طومار سرنوشت آدميان چندين هزار سالي مي شود كه در هم تنيده شده است و راهي جزدرك پنهان زندگي كه با بودن ما معني مي يابد نداريم. افسون زندگي يا زندگي افسون شده در سرزميني كه به قول شاملوي بزرگ مزد گوركن از آزادي آدمي فزونتر است سايه سنگيني است كه تلاش براي زيستن را ابلهانه مي نمايد. باري آدمي با آرزوهايش زنده است و اميد به معنا براي واژه بزرگي چون انسان او را به راهي كه ديگران پيموده اند فرا مي خواند.راهي كه در آن اميد مي رود هر انساني براي انساني ديگر زندگي كند بر ديگران و خود عشق بورزد تا انسان گرگ انسان نباشد. اميد دارم كه نهال نو پاي من ريشه هايش را در سرزميني محكم كند كه آزادي ارمغان دور از ذهني نباشد كارد ها جز از براي تقسيم نان بيرون نيايند و بهاي آبروي آدمي را نتوان با مزد ناچيز بي تفاوتي ريشخند كرد. اميد دارم فرزندان ما راهي كه ما رفته ايم را نرود راهي كه ساليان سياهي از آن مي گذرد و بن بست ، بن بست و بن بست ارمغان چنگ بر ديوار كشيدن مان است را تكرار نكند. نسل سوخته اي كه براي اثبات خود بايد از خود بگذرد. رويش را به سوي آنان چرخانده بود تا شايد واپسين كلام را بگويد كه حالا اين شما و اينهم تماميِ ملك. با همهي امكاناتش، كلام قدسي و عصاي معجزهگرِ موسي را هم كه داريد. ثروت سرشار هم كه جاري و ساري هست. سلاح براي در هم كوبيدن دشمنان نيز آماده است. از ديگر انديشان هم سهمي و نشاني در قدرت برجاي نمانده كه خار و خس راهتان شود. ميتوانيد هركه را خواستيد بميرانيد، هركه را خواستيد زنده كنيد. به هركه دوست داريد ببخشاييد، از هركه مصلحت ميدانيد بگيريد. ميگفت اين بخت و اقبال را تنها يك چيز منقص ميكند كه اگر آن را فراهم آوريد از خدايان خواهيد شد. سراسيمه نگاهش كرده بودند، آنگاه او به غروبِ خورشيد اشاره كرده بود. بعد پرسيده بود در ميان شما كسي هست كه داستان يوشع را از نو بيازمايد و براي طولاني كردن روزتان خورشيد را از غروب بهميانهي آسمان برگرداند؟
اين غروب آبستن چيزي هست
شايد باورشان آمده است كه همه چيز دور زنان به جاي اول خود باز ميگردد. آفتاب طلوع ميكند، و آفتاب غروب ميكند و بهجايي كه از آن طلوع نمود ميشتابد. اين در كتاب باطل اباطيل هم آمده است. راهنما ميگفت انگار حواستان نيست كه آن طلوع دو باره، خورشيدِ شما نخواهد بود. آن داستان يوشع هم رمز بهجاي ديگر ميبرد. در اين حديث، خورشيد و خدا و مردم با هم راه ميروند. با همين مردم روي زمين، با همين آدمهايي كه نافرهيخته ميدانيدشان. مردم كه ناپديد شوند خدا و روشنايي هم ناپديد ميشوند. بعد هم قحطي پيش ميآيد، نه قحط نان و آب، كه قحط خدا در ميان شما، قحط مردم در پاي صندوقهاي راي. قحط نگاهي به مهر و آشتي.
حالا مردم نه با شمايند نه با خود. نه با خدايند نه با روشنايي، چراغهاي رابطه تاريك بود، تاريكتر ميشوند. ديريست كه يكي را از ديگري خبر نيست، چه رسد به نسلي از نسلي، شهري از شهري، محلهاي از محلهاي، پدري از فرزندي.
راستي از خودتان يادتان هست؟
نقد پذير بودن موهبتي است از جنس روشنايي. خدايانِ جبار از آن محرومند. آنان نه انتقاد ميپذيرند نه خود به نقد خويش ميپردازند. شما كه از خدايان و جباران نبوديد. از قديسان و پاكان و معصومان هم كه نبوديد، از ملكوت هم نيامده بوديد، آدمي از جنس زمين بوديد، برآمده از همين خاك، همچون همهي آدمهاي ديگر.
كاش اندكي رفيقي كرده بوديد، كمي هم زميني ميانديشيديد، گهگاهي هم واقعي ميبوديد تا درد آدم بودن را بيشتر تجربه ميكرديد، دردِ بودن در اين خاك را عميقتر ميفهميديد. تا براي آبادي زمين گامي برميداشتيد. براي كاهشِ اين همه دردهاي پيدا و پنهان كاري ميكرديد . كاش آن آسمانِ معصوم و پاك و بيدغدغهي خوشخيال را به همان كروبيانِ بيدرد وامينهاديد. كاش درپي همانند سازي كودكانمان با كروبيان بر نيامده بوديد. كاش از گناه چيزي ميدانستيد تا توانِِ بخشيدن گناهان خود و ديگران را پيدا ميكرديد. تا ما وشما احترام به خويش و ديگر گناهكاران را هم ميآموختيم. تا پردهي پندارتان را از هزار افسون و بهانه رها ميكرديد. همان افسونها و بهانهها را ميگويم كه با نقاب دين رخ مينمايند.
خطاها و گناهانِ خويش را كه نبينيم و پس از نقدي روشن و آشكار نبخشاييم، باز هم به خود بيحرمتي خواهيم كرد. و چون خود را بيحرمت ميانگاريم باز هم دانسته و ندانسته همان خطاها را تكرار خواهيم كرد. اين را براي بچه ها هم گفته بودم.
شايد اينگونه است كه فرزندانمان هم خود را تحقير شده و بيحرمت ميشمارند. گريزي از زميني بودن هم ندارند، همين است كه بهناگزير ازشما دور ميشوند. هوا تاريكتر و تاريكتر ميشود. روحِ جمعي ما هم شرحه شرحه و مجروحتر و از هم گسسته و بيسامان تر از هرزمان ديگر شده است، و اين غروب آبستن چيزي هست كه نميدانم چيست.
| Design By : Night Skin |


