اندیشه
فرهنگی
خورشید که در دریا غرق می شد باران چشم خیسم را برد لای مژه های چسبناک تردید و یادم از ذهنت نوسان کرد در گیر و دار تهوع آور انتظار دیروز فراموش شدم در کانال چندم بی تفاوتی سردر گمی هایت اینجا تمام بشقاب ها زنگ زده اند و عکس لخت حسرت از چشم هر عابری آویزان است ساعت از چند گذشته است که خاکستری ترین لحظات آبستن شعله ور شدن تن خسته ام است کاش کسی بود که بوق های ممتد انتظار را قیچی می کرد
| Design By : Night Skin |


