تبليغاتX
اندیشه


اندیشه

فرهنگی

اعصابم تیر می کشد

        مویرگهایم در خاطراتت گره خورده است

                و این یاد توست که در زیر سیگاری روزهای مچاله دود می شود

پیچک دوری هستم

                  که از اطلس چشمانت آب می خورد

ماهی کوچکی

                  که در گودی لبانت غوطه می خورد

و گنجشکی

                 که در گیسوان پریشانت می چرخد

               لول می خورم از رگان تردید از تبسم اوهام زده ات

                   در نفس نفس زدن لحظه هایی که هیچ نشانی از من ندارد

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 14:37 توسط هاشم| |

رقص آرام

This is a poem

این شعر توسط یک نوجوان متبلا به سرطان نوشته شده است.
written by a teenager with cancer.

She wants to see how many
people get her poem.

او مایل است بداند چند نفرشعر او را می خوانند.

It is quite the poem. Please pass it on.
این کل شعر اوست. لطفا آنرا برای دیگران هم ارسال کنید.
This
poem was written by a terminally ill young girl in a
New York
Hospital
این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است

It was sent
by
و آنرا یکی از پزشکان بیمارستان فرستاده است. تقاضا داریم مطلب بعد از شعر را نیز به دقت بخوانید

 

a medical doctor - Make sure to read what is in the closing statement
AFTER THE POEM.


SLOW DANCE
رقص آرام
Have you ever
watched kids


آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید


On a merry-go-round?

در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟


Or listened to
the rain


و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،


Slapping on the ground?


آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟


Ever followed a
butterfly's erratic flight?


تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟


Or gazed at the sun into the fading
night?


یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟


You better slow down.


کمی آرام تر حرکت کنید

Don't dance so
fast.


اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید
Time is short.


زمان کوتاه است
The music won't
last


موسیقی بزودی پایان خواهد یافت

Do you run through each day

On the
fly?


آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟
When you ask How are you?
آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،
Do you hear the
reply?


آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟
When the day is done
هنگامی که روز به پایان می رسد
Do you lie in your
bed


آیا در رختخواب خود دراز می کشید
With the next hundred chores
و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره 
Running through
your head?


در کله شما رژه روند؟
You'd better slow down
سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید.
Don't dance so
fast.


اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.
Time is short.
زمان کوتاه است.


The music won't
last. موسیقی دیری نخواهد پائید
Ever told your child,
آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،


We'll do it
tomorrow?
"فردا این کار را خواهیم کرد"


And in your haste,
و آنچنان شتابان بوده اید
Not see
his


که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟
sorrow?

Ever lost touch,
تا بحال آیا بدون تاثری
Let a good
friendship die


اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،
Cause you never had time
فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟

or call
and say,'Hi'
آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟
You'd better slow down.
حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.
Don't dance
so fast.
اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.
Time is short.
زمان کوتاه است.
The music won't last.موسیقی دیری نخواهد پایید.   

When you run so fast to get somewhere
آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،
You
miss half the fun of getting there.
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.
When you worry and hurry
through your day,
آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،
It is like an unopened
gift....
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.
Thrown away.

Life is not a
race.
زندگی که یک مسابقه دو نیست!
Do take it slower
کمی آرام گیرید
Hear the
music
به موسیقی گوش بسپارید،
Before the song is over.  

  پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.    

زندگی کنند، کاری که او نمی تواند بکند.

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 14:49 توسط هاشم| |

در پیوند سبزی جنگل بیکران فومن با آبی بی انتهای دریای مازندران، قوی زیبا به نظاره نشسته است. قوی زیبای رشیدی که انگار دیگر طاقت ماندن در این سرای پر از درد و رنج را نداشت. آنسان مهربان بود که نمی توانست این همه ناملایمات را تحمل کند.

 

پس «منوچهر داورپناه» از میان ما رفت، اگرچه در یاد ما می ماند. او همان قوی زیبای ماست. می گفت، «خیس عرق شدم، از حال رفتم، انگار خواب شیرین 15 هزار ساله بود، مادر به من لبخند زد. احساس کردم به صورت ام می زنند. می خواستم بگویم بذار بخوابم، چرا بیدارم می کنید؟ بعد پرستارها و دکترها را دیدم. گفتم، خواب خوبی بود.»

 

انگار لذت مرگ، دل او را برده بود. همگان می دانند، بسیاری در هنگام مرگ و دل کندن از دنیا خود را نشان می دهند. منتها همانطور که هستند، نه آنطور که خود را می نمایانند.

 

رشید بود و دلیر، پر از شور بود و محبت، سیاست را خوب می فهمید. تجربه دهه شصت را با خود حمل می کرد. خصلت پیوند دهنده داشت. فومنی ها و خیلی های دیگر می دانند که دکان ماهی فروشی او در خیابان اصلی فومن با عکس های بازرگان، طالقانی و مصدق مزین بود. در کنار ماهی فروشی نشریه «ایران فردا» را در دهه هفتاد می فروخت، تبلیغ می کرد و هدیه می داد. آنهم زمانی که دکه های روزنامه فروشی به راحتی امکان عرضه این نشریه را نداشتند یا دانشجویان ناچار بودند که هنگام ورود به دانشگاه به دلیل نگرانی از برخوردهای احتمالی برخی مراکز، نشریه «ایران فردا» را با روزنامه جلد کنند.

 

صدای گرم و مهربان، روحیه ماجراساز، قهوه خانه کنار مغازه او را محل گفت و گوی مخالفان و موافقان ملی- مذهبی ها می کرد. منوچهر روحیه محفل ساز و آشیانه ساز داشت. فشارها و تهدیدها را با صبر و حوصله پذیرا می شد و گاهی نیز برافروخته، اما در نهایت آرام بود.

 

بی چشم داشت محبت می کرد و با حوصله مقاومت می کرد. توانایی اش بیش از فومن کوچک بود. همه بچه های ملی- مذهبی گیلان، خصلت پیوند دهنده او را می ستودند. هر زمان که لازم بود شعاع محبت خود را به تهران می کشید. دریا دلی را با گشایش روح جنگل های سرسبز با هم داشت. افسوس که زود از میان ما رفت.

 

خدایش بیامرزد

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 11:40 توسط هاشم| |

در خبر ها آمده است که شیخنا و مولانا و سیدنا محمد خاتمی سر از سردر گمی برداشته است و قصد عزیمت به کاخ ریاست جمهوری نموده است. این ارادت ملی و شعف نجات ایران زمین در من چنان همتی ایجاد کرده است که ترجیح می دهم مغولان باز خاک به توبره برند تا نگاهی به آسمان بدوزم تا شاید قطره آبی نجات خشکیده خاک شود.

این آمدن مثل آمدن آن ضعیفه که می گفت : من آمده ام وای وای من آمده ام چندان بی سر و صدا نبود و جراید آونگارد اصلاح طلب که مدام تیغ محافظه کاری صورت سرخ شده از سرخاب تیترهای شاید ببندند را بر پیشانی می گذارند-از خود نپرسیدند : تو که بودی چرا رفتی که بیایی .

در هر صورت شاد باشید که ایران گلستان می شود روزی .اگر این خشکسالی را پایانی باشد یا سیلی همه آنچه به آبروی ایران مانده است را نبرد.  

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 10:7 توسط هاشم| |


Design By : Night Skin