اندیشه
فرهنگی
در پیوند سبزی جنگل بیکران فومن با آبی بی انتهای دریای مازندران، قوی زیبا به نظاره نشسته است. قوی زیبای رشیدی که انگار دیگر طاقت ماندن در این سرای پر از درد و رنج را نداشت. آنسان مهربان بود که نمی توانست این همه ناملایمات را تحمل کند. پس «منوچهر داورپناه» از میان ما رفت، اگرچه در یاد ما می ماند. او همان قوی زیبای ماست. می گفت، «خیس عرق شدم، از حال رفتم، انگار خواب شیرین 15 هزار ساله بود، مادر به من لبخند زد. احساس کردم به صورت ام می زنند. می خواستم بگویم بذار بخوابم، چرا بیدارم می کنید؟ بعد پرستارها و دکترها را دیدم. گفتم، خواب خوبی بود.» انگار لذت مرگ، دل او را برده بود. همگان می دانند، بسیاری در هنگام مرگ و دل کندن از دنیا خود را نشان می دهند. منتها همانطور که هستند، نه آنطور که خود را می نمایانند. رشید بود و دلیر، پر از شور بود و محبت، سیاست را خوب می فهمید. تجربه دهه شصت را با خود حمل می کرد. خصلت پیوند دهنده داشت. فومنی ها و خیلی های دیگر می دانند که دکان ماهی فروشی او در خیابان اصلی فومن با عکس های بازرگان، طالقانی و مصدق مزین بود. در کنار ماهی فروشی نشریه «ایران فردا» را در دهه هفتاد می فروخت، تبلیغ می کرد و هدیه می داد. آنهم زمانی که دکه های روزنامه فروشی به راحتی امکان عرضه این نشریه را نداشتند یا دانشجویان ناچار بودند که هنگام ورود به دانشگاه به دلیل نگرانی از برخوردهای احتمالی برخی مراکز، نشریه «ایران فردا» را با روزنامه جلد کنند. صدای گرم و مهربان، روحیه ماجراساز، قهوه خانه کنار مغازه او را محل گفت و گوی مخالفان و موافقان ملی- مذهبی ها می کرد. منوچهر روحیه محفل ساز و آشیانه ساز داشت. فشارها و تهدیدها را با صبر و حوصله پذیرا می شد و گاهی نیز برافروخته، اما در نهایت آرام بود. بی چشم داشت محبت می کرد و با حوصله مقاومت می کرد. توانایی اش بیش از فومن کوچک بود. همه بچه های ملی- مذهبی گیلان، خصلت پیوند دهنده او را می ستودند. هر زمان که لازم بود شعاع محبت خود را به تهران می کشید. دریا دلی را با گشایش روح جنگل های سرسبز با هم داشت. افسوس که زود از میان ما رفت. خدایش بیامرزد
| Design By : Night Skin |


