اندیشه
فرهنگی
نميخواهم بپرسم شعر را تعريف كنيد اما بفرماييد شعر هندسه انديشه است يا حادثهاي در زبان و يا شعر مثلا تكهاي از ستارهاي گمشده است؟! چرا مثلا؟ تكه ستاره گمشدهاي هم ميتواند شعر باشد يا بهتر است بگوييم از شعر باشد اما مسلم است كه شعر هندسه انديشه نيست. اين گمانه غلط رايج و مصطلح ناشي از آن است كه شعر حاصلي به جز تهييج احساسات و ترغيب روح آدمي به تعلقات عاطفي نيز در پي دارد. ميتواند ثمرهاي به نام انديشه را نيز پديد آورد. چه بسا استمرار چنين فرايندي در شكلگيري و نضج گرفتن آيينها نيز موثر افتد. نمونههاي بسياري هم هست كه ميشود بدانها اشاره كرد. نهضت حروفيه پيوندي غيرقابل انكار با عنصر سرايش و شعر دارد. تصوف هم بخشمهمي از اوج و فرودهايشرا در شعر تجربه كرده است. برخي از اعاظم عرفان، زبان بيان را نظم و نثر و شعر يافتهاند. حتي فقها و اصحاب فلسفه نيز در اين قافله نامي دارند. اما اگر مرز پذيرفته شده نظم و شعر ـ نثر و شعر را امروزه عرفي رايج در دانش ادبي فرض كنيم ناگهان بسياري از نازك خياليها و موزون نگاريها از ماجراي شعر بيرون ميافتد. با اين همه اگر در محكمهاي عادلانه ومنصفانه حضرت شعر را وادار به اقرار كنيم خواهد گفت كه هيچ نسبت مستقيمي با انديشه ندارد ليك نتيجهها و نبيرههايي را هم به ياد ميآورد كه بدانها انديشه نام دادهاند. انديشه حاصل ديگر آگاهي، خودآگاهي ، عقلانيت و تفصيل چيزهاست، دچار منطق ويژه خود است. همه اين مفاهيم و مضامين كرده بيرون افتادگي و برون شد از خود است، تكنيك رهايي انسان از تنهايي است. شعر اما غير اين است. به ديگر سخن ميتوان گفت شعر از جنس غربت روح و تبعيد در زمين است. در شعر، آدمي اندوه ديرمان هبوط را به ياد ميآورد. در دوزخ خويش به دلواپسيهاي خود متامل ميشود. دلواپسيهايي كه خبر از شميم و نسيم خوش بهشت گمشدهاش ميدهد. اصلا شعر تعريف شدني نيست خبر شدني است. اقليم شعر با بي در كجايي و بيسرزميني نسبت دارد و هندسه انديشه جغرافيايي معلوم ـ حداقل در اظهار و تقرير ـ دارد. اما زبان، الفت ديريني با شعر دارد. زبان در رواج عمومياش هر روز كاستي ميگيرد. در شعر است كه زبان به تماميت ميرسد. به تماميت رسيدن به معناي به كمال رسيدن نيست. كمال امري در آينده است اما شعر در اكنون، در جمال و جلال كلمه موجود به وجود در ميآويزد و تمام ميشود. پس حادثهاي در زبان نيست ولي چون ما عادت كردهايم نقصان زبان را مصرف كنيم تماميت كلمه و زبان را از دست دادهايم. وقتي هنجارهاي زبان ناقص در هم ميريزد و شعر اتفاق ميافتد گمان ميكنيم زبان دچار چيزي از جنس غير شده است. چه رابطهاي بين خيال و شعر هست آيا براي خيال ساحت فرهيختگي قايل هستيد يا هر خيال هرزي هم راهي در شعر دارد؟ خيال در فرايند شاعرانگي هويت شعري پيدا ميكند. خيال جمعيت تصويرها و صورتهايي است كه در افق نثر هم مشاهده ميشود اما در شعر صورتها خاصيت وهمي از خود گريزندهاي به دست ميآورند. در مولفههاي خيال شاعرانه در نتيجه واقعه جانشيني، صورتهاي نخستين در كنش خوانش خود را از دست ميدهند و خيال خودبسنده نيست. يعني خيالها به سادگي در شاعرانگي از ياد ميروند و به چيزي ديگر منجر ميشوند. در نثر اغلب تصاوير وهمي خيالي توانايي جزيره شدن و مستقل بودن را دارا هستند. اما خيال نكنيم كه خيال بيبستر سنت و فرهنگ پديد آيي دارد. هرگز! آنان كه خيالهاي بيبنياد ميتراشند در واقع طامات ميبافند. نوبودگي و نوشدگي خيال به تازه شدن زندگي مرتبط است نه اينكه چيزهاي بيربط گردهم آيند و موجب خستگي و فرسودگي جان خوانشگر شوند. خيال شاعرانه در حين سرايش دريافتني نيست، پس از سرايش تحصيل آن تنها ميتواند كمك كند تا در عمل خلاقانه تاويل مخاطب از اثر بهره بيشتري ببرد و اگر خيال پردازي فارغ از سنتهاي زباني و آييني برآمده باشد چه بسا فريب پشت پرده كمين كرده است. تكليف ما را با دريا و ساحل و غروب روشن كنيد چرا اينها شاعرانهاند؟! همه چيزها شاعرانهاند. بسته به اين است كه ديده گشوده ما چگونه گشاده و بيمرز ميشود. نفي نميكنم كه برخي واژهها جور ديگرياند. مثل همين دريا و غروب و ساحل خودمان. يعني كمي بيش تر از اسمها و واژههاي ديگر خودماني شدهاند با ما. آخر وقتي دريا ميآيد تا پيشپاي تو، آن دوردستها كه براي پاهايت رسيدني نيست، غربت ساحل و اشتياق موجهاي بيپايان، و دلگيري غروبهاي هميشه زندگي، همه و همه با همان دلتنگيهاي دايمي جان خويشي و نسبت نزديكي دارند. درنگهاي شاعرانه چگونه به سراغتان ميآيد؟! به يك باره، ويرانگر و پرطنين. فقط يك شاعر ميتواند اين طور بپرسد شاعران قاتل لحظههايند. درنگ، چيدن يك لحظه از درخت وقت است. لحظه ديدار از كشيدگي طولاني زمان. زمان ـ همين زمان فيزيكي ـ چطور به وقت تبديل ميشود؟ چطور از همه لحظهها، از ميلياردها ثانيه و دقيقه و ساعت، يك آن ميماند، خاطره ميشود و نوشته ميشود؟ يك آن تبديل زمان به وقت را در پي دارد. فقط شاعر است كه از زمان وقت آن را در مييابد و انبوه وقتهاي ديگر را از دست ميدهد و اين احساس فرساينده و خسته كننده يك هو سراغ آدم را ميگيرد. خستگي اي توام با خوشايندي، خوشايندي فرسايندهاي توام با خودشيفتگي. اين درنگها گاهي به خلاء وجودي ما ميانجامد و گاهي به ملاء آن. درنگهاي ما بيخبر ميآيند و خبرهايي حيرت انگيز را به ما ميرسانند. گاه از خودم و تو ميپرسم چرا شعرهاي اين دوره اين قدر صامتاند؟ آيا درنگها از دست رفتهاند؟ ساحت مشترك شعر و قصه كجاست؟ شعر و قصه همديگر را ادامه ميدهند. گاه قصه يعني سطرهاي مطول نثر كه خاموش ميشوند موقف نخستين قصه سطرهاي نثر است. خاموش ميشوند يعني شنيده نميشوند و يا خوانده نميشوند. ايجاز و ايجاد خصلت شعر است. اينجاست كه شعر حضور مييابد و در غياب، قصه به خلوت مينشيند و پرورده ميشود تا وقت ظهور و حضورش فرا برسد. از لحاظ فني نميفهمم ساحت مشترك قصه و شعر كجاست، چون بعضي وقتها قصه كه مينويسم گمان ميكنم شعر مينويسم و گاهي هم جور ديگري. چرا من بايد از شما سوال بپرسم؟! چون ما ناچاريم با هم گفت و گو كنيم. من و تو گرفتار واقعه سرايش هستيم و همين دچار بودن هم خانه ميكند ما را. همدرد بودن و در غربت جان زندگي كردن. شاعران غربت در زمين را بيشتر در مييابند و اين حس دردناك زيستن در زمين را مضاعف ميكند. هميشه هم اين طور نيست كه فقط تو از من بپرسي خيلي وقتها من از تو پرسيدهام و تو همين حديث را مفصل برايم نقل كردهاي. شايد مرور حرفهاي تو باشد اين طول و تفصيلها. ببخشيد شما كه هستيد؟ بنده م.م متولد 1/6/1343 در روستايي رو به خرابي به نام كرباسك در سيستان. از همه اين اعداد و ارقام و نامها چيزي در نميآيد. با تمام بلاهتهاي هميشگيام خوب ميفهمم كه انگشت روي چه موضوع دردناكي گذاشتهاي. ناگهان ميپرسي كه چه كارهاي؟ آن هم حرف و حديث و ادعا. اين همه حشو و فرضيه و تماشا يك هو هيچ ميشود. به زبان و بيان ديگر ميپرسي: خب! اين ادعاها به اتكا چه موقعيتي ابراز شده است. تعريض دردناك و دشوار خويي در اين سوال نهفته است. حالگيري مفصل يك شاعر از يك داعي است. آقاي بهروز قزلباش ببخشيد شناسنامه واقعيام مفقود شده است. بعدا! به نظر شما آفرينش تاجيكستان و ايران ميشناسد؟! نه! سرزمين نميشناسد. گاهي البته سرزمين بيتاثير نيست. خلاقيت و آفرينش نه خاك ميشناسد و نه آدم. ولي بعضي آدمها در بعضي از سرزمينها جور ديگر ديدن را سهلتر زندگي ميكنند. جور ديگر ديدن آدمهايي ميطلبد كه جور ديگر بودن را خوب تجربه كردهاند. فرض كنيد ايران بزرگ ـ اعم از كمربند فارسي زبان ايران و افغانستان و تاجيكستان ـ به شاعران روي خوش نشان داده است به گونهاي كه فارسي زبانان سرزمينهاي خود را شاعر پرور ميدانند. حالا مهم است كه ببينيم فارسيزبانان اين خصيصه مهم را حفظ كردهاند يا نه! ميخواهم با تاجيكها زندگي كنم و ببينم آن جا چه خبر است. اگر حاصل آن خشكيدن چشمه شعر و شعور در من باشد به خاك مربوط نيست به آدماش كه بنده باشم مربوط ميشود. آنجا كه تو ايستادهاي كجاي جهان است؟ مگر قرار است كجاي جهان باشد؟ در آغاز جهانيم و همين جا كه من ايستادهام. ميعاد و ميقات سرنوشت من است. كيفيت بودن ما، وسعت و فسحت ميقات ما را معلوم ميكند. با اين همه خويشتن ستيزي شاعران، اما آنان در اوج خود شيفتگي، خود را نه در مركز جهان بل مركز جهان فرض ميكنند. كار جهان اما بيتلقيهاي ما پيش ميرود. حرف ديگر...؟ ... هيچي!
| Design By : Night Skin |


