تبليغاتX
اندیشه - تو میروی

اندیشه

فرهنگی

تو میروی

امروز در بی کرانگی زمان غوطه می خورم

موج ، موج رخوت بیداری فشرد استخوانم را

و تو دور می شوی رسیدن را

دیشب چشمانت را روییدم

در گودال نمناکی که آبستن خورشید بود

این نیزه های طلایی موهایت

گیج می خورد تمام لحظه های مبهم دوست داشتنت را

وتو گهواره ای از خیال را هول می دهی

و دلم می ریزد در تشت کودکیم

و گنجشکهای قلبم داغی سترگ را به شیون نشسته اند

.....

هیچ سنگ خاره ای نام مرا بر زبان نراند

هیچ درختی از دلم آب نخورد

و هیچ خیابانی گذر سالهای دورم را بیاد نیاورد

و تو می روی

و نقشت بر سلولهای خاکستری مغزم تیر می کشد                      

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 10:20  توسط هاشم  |