اندیشه
فرهنگی
در متون سياسي غربي منافع ملي برابر با منافع دولت در نظر گرفته شده است. دولت نيز در اين تعريف به دور از حاكميت ملي كه برخاسته از آرا و نظرات مردم يك جغرافيا با فرهنگ تعريف شده است نيست. آن چه در ايران گسست معنا و واقعيت را باعث ميشود همين تلاقي ناميمون است. يعني استفاده از تعابير كلاسيك در متنی مشوش كه عدهاي آن را شبه مدرنيسم نام نهادهاند. اگر چه ديباچه مدرنيته در هر جغرافيايي متفاوت است اما اسلوب برآمده از هر مدرنيتهاي در جغرافياي مكاني ـ زماني آن از يك سير يا روند مشخصي تبعيت ميكند. به عنوان نمونه ژاپن در گذار از سنت به مدرنيته با تكيه بر آداب و سنن اقوام خود توانست فئوداليته سفت و سخت خود را به مالكيت افراد آن مرزوبوم ارتقا دهد و در باز توليد سنن خود به شكل ديگري كه هم راستا بامدرنيته بود موفق عمل كند.این جهش ساختاري را ميتوان در مالزي، سنگاپور، اندونزي، تركيه و برخي ديگر ازكشورهاي در حال توسعه نيز پي گرفت. به جز چين كه يك استثنا را سپري ميكند. اما در ايران وضعيت به گونهاي ديگر است. اگر نگاهي به تاريخ صد سال اخير بياندازيم به خوبي در مييابيم كه شاكله سنت در ايران به گونهاي تعريف شده است كه هر چيز نو و جديدي را در خود هضم ميكند و در رويكردي تدافعي، خود را بازتوليد مينمايد. اين خصلت سنت ايراني باعث شده است كه هيچگاه اصطكاك قابل توجهي بين دو سطح سنت و مدرنيته شكل نگيرد، بنابراين ما همواره يك پايمان در سنت و پاي ديگرمان در تجدد باقي ميماند. مفهوم دولت ـ ملت شبه مدرن نيز از اين خصيصه دو پهلو بر ميخيزد. يعني دولتي كه نه سنتي است نه مدرن. تا قبل از فروپاشي سلسله قاجاريه و پيش از زمزمههاي فيروزهاي مشروطه خواهان ؛ اداره مملكت براساس سيستم رعيت -اربابي و يا شاه سايه خداوند اداره ميشد. تا اين زمان مفهوم سلطنت با حاكميت آميخته بود و رعايا به اين نظام سياسي تن داده بودند. درست پس از بيداري ايرانيان كه تجربه اصلاحات اميركبير را پشت سرگذارده بودند. حاكميت دوگانه با شمايلي مدرن و دروني سنتي به وجود آمد. مجلس شوراي ملي شكل گرفت اما تحت نظارت و كنترل دربار، نمايندگان برگزيده ميشدند، اما با گذشت 15 سال از نهضت مشروطه كساني كه تحت نظر الطاف ملوكانه بودند به مجلس راه مييافتند. دولت شبه مدرن در بن بست و سيكل معيوب جدال روشنفكران و سنتيان باز توليد شد و اين ميان آن چه مغفول ماند مفهوم دولت- ملت مدرن بود. عدم اجماع بين روشنفكران از يك سو و تغيير و تفكيك حوزه روحانيت بين سنتيها، بنيادگراها و نوانديشان از سوي ديگر باعث شده است كه جدال بين سنت ـ مدرنيته به سطحي كه هم اكنون شاهد آن هستيم برسد. اين عدم اجماع طي صد سال اخير در ميان روشنفكران نيز به وضوح مشخص است. روشنفكران در دوران مختلف تحت تاثير امواج برآمده ازمكاتب غربي هيچ گاه نتوانستهاند زبان مردم عصر خويش باشند. زماني تحت تاثير سوسيال دموكراسي (اواسط مشروطه) زماني ديگر ماركسيسم ـ سوسياليسم (دهه 20 تا 60) زماني هم گفتمان روز به ليبراليسم با گفتمان حقوق بشري (دهه 70 به بعد) تغيير جهت داد. اين سرگشتگي در دورههاي سهگانه باعث شده است كه روشنفكران ما فرزندان عصر خود نباشند. اين وضعيت را ميتوان در روشنفكران مذهبي چون شريعتي،اقبال و جلال آل احمد نيز يافت. اگر چه اينان توانستند فضاي حاكم بر جامعه را متحول و دگرگون سازند، اما آثار آنان را نميتوان بي تاثير از گفتمان جهاني زمان خود دانست. آن چه بر اين ناموزوني دامن ميزند اين است كه متاسفانه همواره بدترين و بنجولترين الگوي غربي با فشار بيروني براي تامين منافع استعمارگران به ايران راه يافته است. به عنوان مثال كمونيسم از نوع لنینی آن به جاي نگرشاگزيستانسياليستي كه بيشتر تامين كننده منافع شوروي بود تا قشر كارگر.الگويي كه به جز شوروي و ايران در نقاط دیگر جهان نتوانست دلبري كند. جالب اين كه اين گفتمانها نيز با بر هم خوردن جو سياسي منطقه قبل از اين كه ريشه بگيرند با كوچكترين نسيم گفتماني ديگر از جنسي مخالف و تشخص متفاوت به سرعت رنگ مي بازد و خود را تسليم گفتماني جديد ميكند. هنوز متد ديالكتيكي جا نيافتاده بود كه سرو كله هرمنوتيك پيدا شد و شاكله ذهني روشنفكران را در می نوردد. فقدان مدلي بومي برخاسته از متن جامعه ضعف درتكميل پروسه انديشگي،جدال زيرپوستي پايانپذير سنت- مدرنيته را تاكنون سبب شده است و اين جدال به نتيجهاي نينجاميده مگر بازتوليد دولت شبه مدرن در ايران. آن چه در خاور دور به وقوع پيوست در ايران هيچگاه تجربه نشد وايران همواره در چنبره سنت و ديگر عوامل بازدارنده توسعه ماند. اینکه آيا دولت شبه مدرن ميتواند سكويي براي جهش به مدرنيته باشد آشكار نيست.اما اين مساله به وضوح مشخص است كه در عصري كه ما در آن زيست ميكنيم جدال با بنيادگرايي و دكماتيسم ايدئولوژيك(نه سنت مذهبي)به مراتب سختتر وطاقت فرساتر از هرعصر ديگري حتي دوران مشروطه است. طي صد سال اخير بارها ايران شاهد گشايش فضاي سياسي بوده است. پس از مشروطه شهريور 1320،دوران مصدق،پيروزي انقلاب اسلامي عدم تداوم فضاي آزاد سياسي با توجه به فقدان امنيت كه متاثر از نيروهاي بيروني بود همواره گزينه امنيت در مقابل آزادي را تقويت كرد. امنيتي كه در برگيرندگي نداشت و همواره در معرض تهديد جدي بود.
| Design By : Night Skin |


