اندیشه
فرهنگی
دلتنگ ُدلتنگ روزهایی هستم که می گذرد و دستهایی که تکان می خورد اما تو نیستی هر شب برای دیدنت دیر است هر بار که می خواهم ببینمت انگار که نیستی ُ انگار که نیستم هر بار که می خواهم دستهایم را سوی تو هی کنم دستهایم دست خالی تر از همیشه دست از دل می کشند و باز همان فرمول همیشگی گردنهای کج مرا به خویش می خواند مرا از خویش می راند دیگر قطاری نیست تا وقتی که می گذرد دستهایم را برایت تکان دهم ایستگاه آخر است ایستگاه آخر...............
| Design By : Night Skin |


