تبليغاتX
اندیشه - گفت و گو با تقي رحماني --روشنفكري مذهبي راه ورود به مدرنيته


اندیشه

فرهنگی

بخش نخست تقي رحماني در نخستين بخش در كتاب هرمنوتيك غربي ـ تاويل شرقي از عقلانيتي سخن به ميان آورده بود كه براي اهل قلم و انديشه ناشناخته يا شايد فراموش شده بود. عقل مذهبي، حاصل قلم اين روشنفكر به محك نقد و بررسي كشيده شد اما از آن جا كه استمرار پيدا نكرد، به گفت و گويي در نيامد تا تمام ابعاد آن براي خوانندگان مشخص و مبرز گردد. اين گفت و گو سعي دارد به اين مهم ياري رساند و نقش عقلانيت را بر وجوه انديشيدن مشخص سازد. ‌ ‌ اولين سوال را اين گونه آغاز مي‌كنم آقاي رحماني علت سردرگمي نوانديشي ديني را شما در چه مي‌بينيد. چرا پس از گذشت بيش از يك قرن از سيد جمال تاكنون مدعيان بومي سازي انديشه‌هاي مدرن هنوز نتوانسته‌اند مباني تئوريك و عملي ساختارمندي را خلق كنند؟ ‌ ‌ سوال خوبي است و اخيرا ذهن من را خيلي به خودش مشغول كرده، اولين باري كه اين مساله در ذهنم مطرح شد، بعد از فروپاشي شوروي بود. از سال 1367 تاكنون سعي كرده‌ام به اين مساله بپردازم. واژه عقل مذهبي كه در كتاب هرمنوتيك غربي - تاويل شرقي طي يك مقاله آمده برگرفته شده از جمله شريعتي در كتاب اسلام شناسي مشهد است. پرداختن به عقل مذهبي را من از سال 1369 آغاز كرده‌ام كه مترادف با عقل سرخ سهروردي گرفته‌ام. لازم مي‌دانم قبل از اينكه وارد اين بحث بشويم به تفاوت عقل و عقلانيت بپردازم. ميان مباني فكري روشنفكري مذهبي كه شريعتي بدان قايل است و مباني فكري كه امروز تحت عنوان روشنفكري ديني مطرح است من تفاوت ظريفي قايلم. ‌ در يك جمله مي‌توان گفت مذهبي بودن براي جريان نوانديشي يا روشنفكري مذهبي صفت است اما ديني بودن براي نحله كيان قيد محسوب مي‌شود. جريان روشنفكري ديني و مذهبي ريشه‌دارتر از جريان سكولار و جهان وطني است. اين جريانات به كرات در بزنگاه‌هاي تاريخي و استراتژيك در مقابل جريانات ديگروا داده است. ‌ به نظر مي‌رسد اين امر هم ريشه تئوريك دارد و هم ريشه عيني. در اين بحث نمي‌توانيم زياد به ريشه‌هاي عيني يعني موقعيت طبقاتي اين جريانات بپردازيم. آن چه مسلم است از سيد جمال اسد آبادي تاكنون، جريان روشنفكراني كه يا ديني بوده‌اند يا مذهبي، در جامعه ايران جريان سازتر از جريان‌هاي عرفي (سكولار، چه ماركسيست و چه ليبراليست) بوده است. جريان عرفي بر جريان‌هاي مذهبي تاثير گذاشته‌اند ولي جريان اجتماعي گسترده‌اي نشده‌اند. اما به لحاظ برخورداري از تئوري و مباني به روز غربي، از ويژگي‌هاي برجسته‌تري برخوردارند و بر جريانات مذهبي اثرگذار بوده‌اند اما به علت تكيه بر منابع ترجمه نتوانسته‌اند در جامعه ما ريشه‌دار شوند. ‌ در مجموع و به طور كلي سه موج روشنفكري در 150 سال گذشته در ايران تجربه شده است. اين سه موج ذيل سه شعار پيشرفت، آزادي و عدالت در جامعه ما نفوذ كردند. روشنفكران مذهبي با اين سه جريان برخورد تعاملي و تقابلي داشته‌اند ولي نتوانسته‌اند اين ايده‌ها را در جامعه بومي ‌كنند. اولين موج روشنفكري كه حول محور سه شعار (پيشرفت، آزادي و عدالت) مطرح شد گفتمان دولت - ملت مدرن بود كه از ابتداي انقلاب مشروطه تا نهضت ملي به صورت ناسيونال دموكراسي مطرح گرديد. ‌ در اين واقعه اشاره شده ما هم در تئوري‌سازي بومي براي ناسيونال - دموكراسي شكست خورديم هم در برقراري نسبت بين مذهب و دموكراسي. اين جريان تا چه زماني ادامه پيدا كرد؟ از مشروطه تا نهضت ملي دوره علي اكبرخاني‌اش بود ولي آرام آرام گفتمان عدالت سوسياليستي كه از زمان آقاخان كرماني در اواخر قرن نوزدهم طرح شد در جامعه نفوذ قابل توجهي پيدا كرد و با پيروزي در انقلاب چين اين گفتمان (عدالت سوسياليستي) قوي‌تر شد. ‌ نسل روشنفكران بومي ما (نه بومي‌گرايي) به منظور آن‌هايي كه ملي، مذهبي و آزادي‌خواه بودند در تقابل با ناسيونال ديكتاتورهايي مثل رضاشاه و روشنفكران بيشماري شكست خوردند كه علت‌يابي آن قابل تامل است. ‌ بخشي از اين شكست اگر علل عيني دارد، بخش ديگر آن به خاطر مباني تئوريك و نظري به وجود آمد. نمونه اين نوع از شكست‌ها را مي‌توان در انقلاب مشروطه رديابي كرد. علامه نائيني در كتاب حكومت در اسلام و توجيه و تعامل اسلام با مشروطيت بعد از مدتي پشيمان مي‌شود و به نوعي آن مطالب را پس مي‌گيرد. اين رويگرداني در هر زماني بر مشكلات ما افزوده است. در انقلاب مشروطه، اول روشنفكران مذهبي حذف شدند، بعد روشنفكران ملي دموكرات به وسيله روشنفكران طرفدار استبدادي كه رضاخان را توجيه مي‌كردند حذف شدند. به نوعي اين وضعيت در جامعه ما به اشكال مختلفي تكرار شده است. در دوره دوم گفتمان عدالت سوسياليستي از غرب مي‌آيد. اين گفتمان در جامعه‌اي كه هنوز دولت - ملت مدرن شكل نگرفته است بر ناهنجاري‌ فكري جامعه مي‌افزايد. جامعه‌اي كه افراد در برابر قانون برابر نشده‌اند و هنوز پيشرفت آرماني دور از دست و ذهن است. اين گفتمان با سه شعار جهان سوسياليزم، انقلاب رهايي بخش خلق و مبارزه خلق‌ها (طبقاتي) توانست در ذهن و روح جامعه بنشيند. حتي انقلاب اسلامي ايران در سال 1357 در اين پارادايم رخ داد. ‌ روشنفكران مذهبي در مواجهه با اين پارادايم تعاملي برخورد كردند ولي آن چه رخ داد اين بود كه اين روشنفكران نتوانستند مفاهيم آن را در جامعه نهادينه كنند. يكي از چهره‌هايي كه در اين پارادايم زيست كرد شريعتي بود اما شريعتي هم نتوانست به موفقيتي دست يابد و نهايتا در سلطه اين گفتمان نظرياتش را مطرح كرد. ‌ با سقوط گفتمان عدالت سوسياليستي ، پارادايم حقوق بشر و دموكراسي جايگزين شد. اين پارادايم از سال 1368 در جامعه ما عمده شد و تا به امروز جاري و ادامه دارد.اين گفتمان هم با سه شعار اقتصاد بازار آزاد، حقوق بشر و مبارزه پارلماني كه همان ليبرال دموكراسي است در ميان نخبگان و روشنفكران شكل گرفت و طبقه متوسط جامعه را از خود متاثر كرد اما نتوانست چون دو موج قبلي در جامعه ما ريشه دار شود. به اعتقاد شما چرا اين پارادايم نتوانست ريشه دار شود و چرا اساسا شما معتقديد كه سكولاريزاسيون در جامعه ما پاسخگو نيست؟ يكي از مبنايي ترين علل ذهني اين است كه ما بايد بپردازيم كه چرا سكولا‌ريسم ريشهدار نشده است. عده‌اي از مردم اين سرزمين كه تحصيل كرده‌اند مي‌خواهند هم مذهبي باشند و هم با دنياي جديد رابطه برقرار كنند. جالب اين كه برخي از روشنفكران ديني خودشان به اين مفهوم باور ندارند و دين را در عرصه خصوصي مي‌برند. گاهي حتي بخشي از جريانات سياسي روشنفكري در سال 1352 در برابر ماركسيست‌ها سپر مي‌اندازند. يعني در حقيقت قبول مي‌كنندكه دينشان توانايي تعامل با ايدئولوژي‌هاي مدرنيته را ندارد. در صورتي كه ظاهر قضيه نشان مي‌دهد كه اگر عده‌اي از مذهب عبور مي‌كنند ولي برخي مي‌خواهند با مدرنيته برخورد تعاملي داشته باشند يعني گوهر سنت را با جوهر مدرنيته به تعامل گذارند. موضوع بر سر اين است كه عده‌اي در اين تعامل مجدد به آغوش سنت پناه مي‌برند علت را در چه مي‌دانيد؟ بله، همواره از درون جريان روشنفكري مذهبي دو جريان سر بر آورده‌اند عده‌اي به سنت برگشته‌اند و عده‌اي هم نه. اگر از سيد جمال در مصر آغاز كنيم در مي‌يابيم رشيد رضا به بن بست مي‌رسد و طرف سنت مي‌رود و خلافت اسلامي را تبيين مي‌كند. به اعتقاد من خود سيد جمال با طرح موضوعاتي چون اتحاد مسلمين در پارادايم سنت زيست مي‌كرده و درك روشني از مدرنيته نداشته است كه بخش اعظم اين مساله بر مي‌گردد به عكس العمل سيد جمال فشار با نيروهاي استعمار گري چون بريتانيا چگونه توقع مي‌توان داشت كه از اين رويكرد مدرنيته سر بر آورد؟ به نظر من اين مساله بر مي‌گردد به سردرگمي استراتژيك سيد جمال. چون ايشان بين چند موضوع فرق نمي‌گذاشت. سيد جمال الدين از يك طرف ضد استعمار بود و مي‌خواست وحدت اسلامي ايجاد كند و از طرف ديگر سعي در رشد ايدئولوژي هاي ملي داشت. نگاه استراتژيك سيد جمال چندگانه است اما سيد جمال به اعتقاد من نمي‌توانست سنتي باشد.‌ چرا سيد جمال در مباني سياسي دموكرات و به حكومت مشروطه قايل است. به همين دليل به نظرات و ديدگاه‌هاي مدرن معتقد است ولي در ادامه مي‌توان گفت سيد جمال آن موشكافي سر سيد احمد خان را ندارد؟ ولي همين سر سيد احمد خان در تطبيق قرآن با مدرنيته، در كتاب تفسير قرآن خودش به مدرنيته وادادگي دارد. يعني كلا ديدگاه علوم تجربي كه ساير علوم مسلط است را بر آيات قرآن منطبق مي‌كند. اين دو پارادايم به كلي متفاوت است و نسبت زيادي با هم برقرار نمي‌كند. آقاي مجتهدي در مورد رد بر نيچه‌ايگري سيد جمال مي‌گويد اين كتاب در نقد سر سيد احمدخان است وي دلدادگي سر سيد احمد خان را به علوم جديد به درستي نقد مي‌كند. اما سيد جمال در كتاب و آثارش ضعف فراوان تاريخي دارد و همچنين به مباني نظري و تئوريك نقادي مدرنيته نمي‌پردازد. به آن آشنا نيست، همين انتقاد را اقبال لاهوري به سيد جمال الدين در احياي فكري در دين اسلام وارد مي‌كند. شما گفتيد روشنفكران ما كه عمدتا مذهبي اند همواره در بزنگاه‌هاي استراتژيك وايدئولوژيك مغلوب مي‌شوند راه برون رفت از اين سيكل معيوب چيست؟ به اعتقاد من بايد به يك مبناي پيشيني تر بازگشت كه آن مبنا، نسبت عقل و وحي و نسبت برخورد با عقلانيت مدرن و مدرنيته است. به عنوان مثال مجتهد شبستري بحث مفصلي در مورد هرمنوتيك دارد. ايشان در كتاب و مقالاتش بارها به اين مساله اشاره مي‌كند كه قبل از صداي مخالف هيچ بحثي درباره هرمنوتيك نمي‌توان كرد. چون تمام آن تاويل‌ها براساس ظن و گمان است. ولي حامد ابوزيد در مورد تاويل اسلامي براساس متد خودش مي‌گويد تفسير وتاويل در دنياي اسلام ريشه دار است. آقاي شبستري حتي نمي‌خواهد به متدلوژي تاويل در گذشته تمدن اسلامي بپردازد كه مثلا ريشه هرمسي داشته يا نداشته و چه سيري در تاريخ اسلام، تشيع و اسماعيليه و كلا شرق داشته است. آيا مشكل تنها به ضعف تئوريك باز مي‌گردد و ما مي‌توانيم با تئوري پردازي از اين مشكلات فايق آييم؟ تئوري لازم است ولي كافي نيست. تئوري تمام حقانيت را به ما نمي‌دهد ولي لازم مي‌آيد. چفت و بست‌هاي تئوري براي عمل و زندگي اجتماعي و پيش بردن يك ايده به نظر روشنفكران مذهبي و ديني در ايران و كل منطقه شرق از جمله جهان اسلام نيازمند بازگشت به مباني فكري اند.‌ اگر روشنفكران ديني را از جريانات مذهبي در ايران منها كنيم به همان حرف يورگن هابرماس در سخنراني اش در 7 آذرسال جاري در دانشگاه نروژ بر مي‌خوريم كه مي‌گويد: به نظر مي‌رسد استراتژي جريان‌هاي مذهبي در مقابله با مدرنيته موفق تر از استراتژي جريان‌هاي مدرن در همراهي با مدرنيته عمل كرده است. يعني اگر خيلي ساده بخواهيم اين گفته را مطرح كنيم بايد بگويم شبه مدرنيسم در كشورهاي جهان سوم به نام مدرنيته خيلي بد عمل كرده و سنتي ها در نفي و رد مدرنيته موفق تر عمل كرده‌اند. اين دليلي بر حقانيت بنياد گراها نيست بلكه دليل بر عملكرد بد شبه مدرن ها است. تنها جرياني كه مي‌تواند ما را با غرب به تعامل منطقي برساند روشنفكران مذهبي هستند. اما به نظر مي‌رسد اين جريانات يعني روشنفكران مذهبي و ديني همواره از دو سو مورد تهاجم قرار گرفته و مي‌گيرند اول جريانات متعصب سنتي كه نسبت اين روشنفكران با مذهب را درك نمي‌كنند و دوم جريان‌هاي عرفي يا سكولارها كه اصولا اين روشنفكران را مدرن نمي‌دانند. چگونه اين روشنفكران مي‌توانند ما را به تعامل منطقي با غرب برسانند؟ بله، روشنفكران مذهبي و ديني همواره بين اين دو پرتگاه حركت مي‌كنند. هابرماس در اين سخنراني اشاره جالبي دارد و مي‌گويد كل عقل مدرن هم دچار مشكلاتي است. تمام كشورهايي كه روشنفكران مذهبي در آن حضور ندارند مثل الجزاير و افغانستان مي‌بينم تقابل شبه مدرنيسم و بنيادگرايي خطرناك بوده است. اين جريان آن چنان بنيان تئوريك مستحكمي ندارد چرا كه گاه عده‌اي وا مي‌دهند به طرف سكولاريسم و گاه عده‌اي نيز به طرف بنياد گرايي مي‌روند. براي خروج از اين موقعيت مي‌طلبد در مرحله اول در مفهوم عقل را بكاويم و يك رويكرد عقلاني خاص در مواجهه با موضوعات مختلف را پي ريزي كنيم. بحث عقل مذهبي و يا انواع عقلانيت در اين چارچوب مورد بحث و توجه مي‌تواند قرار گيرد يعني توجه به مبنا سازي تئوريك. نوانديشي ديني يا مذهبي بيشتر از چه حوزه‌هاي فكري متاثر بود. آيا ادعايي كه اين نحله از روشنفكران در رابطه با بومي كردن مدرنيته و ارزش‌هاي مدرن دارند امكان تجربه پذيري دارد و آيا در غرب نيز ما اين تجربه پذيري را شاهد بوده‌ايم؟ در غرب متفكراني چون پل تيليش و الهيات رهايي بخش كه خاستگاهش در آلمان است اين راه را پيموده‌اند.‌ روشنفكري ديني در كشورهاي اروپايي نحله‌هاي مختلفي دارد . ما در غرب روشنفكران ديني كاتوليك و پروتستان داريم كه يك سري از آنها الهيات رهايي بخش را در آلمان بنيانگذاري كرده‌اند و اين جريان توانست آمريكاي لاتين را در نوردد. شايد بتوان گفت ما سه خاستگاه متفاوت كلام مسيحي داريم كه در آن پروتستان‌ها پيش قدم بوده‌اند.‌ يكي از اين نحله‌ها كه در انگلستان وجود دارند تحت تاثير فلسفه تحليلي هستند، در آلمان تحت تاثير مونيتريك و تاويل است و كلام كاتوليك فرانسوي كه متاثر از فلسفه فرانسوي- آلماني است. در شرق اگر بخواهيم نگاهي بياندازيم. روشنفكران مذهبي در دو اقليم، خيلي قوي عمل كرده‌اند يكي در مصر و يكي هم در ايران و امروز اين جريان توانسته است در تركيه دستاورد نشان دهد. البته در ساير كشورهاي ديگر هم اين نوع از روشنفكران قابل رويت اند. در كشورهايي كه فاقد روشنفكر مذهبي هستند، تقابل سنت- مدرنيته به شدت بروز مي‌يابد. چرا كه در اين كشورها مدرنيزاسيون وجود ندارد و فقط جريان شبه مدرن را مي‌توان رديابي كرد واز طرفي هم حتي سنت هم حضور فعالي ندارد و شاهد يك نوع شبه سنت (بنياد گرايي )هستيم. چه تفاوتي بين رويكرد روشنفكران ديني-مذهبي به مدرنيته و جريان‌هاي عرفي (سكولار) به اين مساله وجود دارد؟‌ روشنفكران ديني ومذهبي جريان‌هايي هستند كه در جوامع خودشان پرسش مي‌كنند. هنرشان دراين است كه سنت را دور نمي‌زنند.‌ روشنفكران عرفي يك محصول را به نام مدرنيته كه دستاورد غرب بوده را به تمامي مي‌پذيرند و بدون هيچ تمايزو تغييري مي‌خواهند اين را در جوامع شرقي پياده كنند. به همين دليل بعد از مدتي بلاموضوع مي‌شوند. در برخورد وانديشه، تعارضي را برنمي‌انگيزند ودر تقابل و ضديت با مذهب گام برمي‌دارند و به تعامل وچالش با سنت نمي‌انديشند. ولي روشنفكران مذهبي-ديني بين سنت و مدرنيته گفت وگو ايجاد مي‌كنند. آنچه واضح است روشنفكران سكولار در اين كشورها هيچ وقت نيروي تعيين كننده در عرصه فكر وتحول اجتماعي نيستند ولي تاثير گذارند. بايد اين مساله را آسيب‌شناسي كنيم. يك سوال اينجا شكل مي‌گيرد كه اگر مدرنيته شرقي يك واقعيت اجتماعي و سياسي است چرا همواره روشنفكران مادر نقد،رد يا تاييد هر نوع عقلانيتي،مدرنيته غربي را ملاك قرار مي‌دهد و هيچ زماني پارادايم يا افقي به نام مدرنيته شرقي مطرح نشده است؟ چون غرب زودتر شروع كرده و جلو افتاده است.ولي بايد در نظر داشت كه مدرنيته شرقي هم چيز جديدي نيست. اتفاقي كه در ژاپن افتاده قابل توجه است. وقتي ما مي‌گوييم پيشرفت،ماشين و تكنولوژي يك بحث است. يك موقعي هم ما مسايل بيش‌تري را مطرح مي‌كنيم كه بايد فكر وانديشه‌اي را متناسب و همسو با مدرنيسم توجيه كند. جامعه ژاپن را باورهاي بومي به جلو هدايت كرده است. ما چند نوع قرائت از مدرنيته داريم. به قول مارشال برمن(كتاب معماي مدرنيته)ما انواع مدرنيته داريم و امروز مورد قبول واقع شده است.اما گرايش پوزيتيويستي‌اي كه بخشي از آن در تفكر غربي رشد كرده است در قرن نوزدهم سعي كرد يك قرائت از مدرنيته را غالب كند. بسياري از روشنفكران عرفي وبخشي از روشنفكران ديني ما،مدرنيته را يك پروژه همه يا هيچ مي‌گيرند،در صورتي كه مدرنيته در جوامع درحال گذار يك پروژه همه يا هيچ نيست. امروز در كشورهاي مدرن كه سكولاريسم را ذات مدرنيته مي‌گيرند،سخن از سكولاريسم حداقلي است نه حداكثري.‌
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 15:51 توسط هاشم| |


Design By : Night Skin