تبليغاتX
اندیشه - پایان انسان


اندیشه

فرهنگی

انسان پایان گرفته است .این را درصورت هر کسی می توان دید.سرازیر شده بودم خیابانی که از نگاه من آویزان شده بود و جا پای خستگی یک روز( آقا هر چه شما بفرمایید که من قرار نیست در معادله پول ،امکان وشخصیتهای تهوع آور کت شلواری یا جور دیگرش چه فرقی می کند... )که از زبانم نام خیابانی تنوره کشید و سر خوردم در چراغهایی که روشن- خاموش می شد مثل نگاه ما که چه فرقی می کند بستن و نبستنش ،بودن یا نبودنش وقتی قرار نیست چیزی دیده شود،یا شنیده شود نمی دانم چرا این روزها بین دیدن و شنیدن هم تفاوتی احساس نمی شود.این وضعیت برای هر چیز دیگری هم صدق می کند.مرزها خیلی به یکدیگر نزدیک شده اند.چون هیچ اهمیتی ندارد چیزی را اثبات یا انکار کنیم . مثلا همین تو که این مطلب را می خوانی می توانستی انتخابی بهتر داشته باشی اما چه اهمیتی دارد.از رودخانه ماشینها ،نگاهها و فاصله ها می گذشتم که یکی کنارم آمد و دیگری هم همینطور وسومین نفر که او هم می دانست قرار نیست چیزی دیده یا شنیده شود.هر روز صبح-ظهر-شب.صبح-ظهر-شب....گویی لگد خورده ام این انسان اساطیری ،خداگونه بودنش را بالا آورده بود روی زبانش که: گاهی از دستهایم شرمنده می شوم که یادش می رود برای چه ترک خورده اند . به چهار راه خستگی های( پس کی سبز می شود؟) که رسیدم دخترک بازوهای لاغرش را به چرخش در آورده بود  و مرد که آقا گل شاخه ای....که باز در گوشم نجوا می شد صبح -ظهر -شب ....رسیدنها هم دیگر تهوع آور شده است.مثل نگاه من که می گردد به دنبال دیده شدن نه دیدن.

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 14:15 توسط هاشم| |


Design By : Night Skin