تبليغاتX
اندیشه - بازگشت كميك به غول‌ها


اندیشه

فرهنگی

مولفه زبان در شكل دهي انديشه بسيار حايز اهميت است به طوري كه از دوران كلاسيك انديشه‌ورزي يا فلسفه كلاسيك چه در حوزه غرب و چه در حوزه شرق بين اين دو كمتر كسي پيدا شده است كه تفاوتي قائل شود. اين نسبت در جوامع مدرن به گفتمان (discourse) تعبير شده است . گفتمان در اين جوامع تنها زبان را كه پل ارتباطي بين دو پديده انساني كه قاعدتا در يك پارادايم فكري قرار مي‌گيرند، در بر نمي‌گيرد .بلكه به مجموعه رفتارهاي اجتماعي فرهنگي وسياسي اي نيز اطلاق مي‌شود كه برآيند كلي اين رفتارها در جامعه كه خاصيتي در برگيرندگي دارند نمود دارد. پشتوانه هر گفتماني در هر جامعه اي متفاوت است . به عنوان مثال در جوامعي كه عصر روشنگري را سپري كرده‌اند گفتمان رايج مبنايي روشنفكري پيدا مي كند كه اين پايه گفتماني مي‌تواند براي هر حوزه انساني دستاورد داشته باشد . اگر چه اين دستاوردها ممكن است در يك گفتمان به شدت ايدئولوژيك به فاجعه ختم شود، مانند آنچه در بلوك شرق به وقوع پيوست ، اما تمام پديده‌هاي به جا مانده از هر گفتمان به نوعي رنگ و بوي آن را با خود يدك مي‌كشند و در مجموع تعريف‌پذير و شاكله‌مند مي‌شوند.

يكي از خصايصي كه گفتمان با خود حمل مي‌كند، ايدئولوژيك بودنش است . به عبارتي هيچ گفتماني را نمي‌توان يافت كه خود را به دور از ايدئولوژي تعريف كند چرا كه ايدئولوژي مبناي شكل دهي هر گفتماني است . جدا از اين كه اين گفته متعلق به انديشمندان پست مدرن باشد يا نه، يك واقعيتي در آن مستتر است و آن اين كه اگر گفتمان هر جامعه اي نتواند به دغدغه‌هاي اجتماعي _ سياسي _فرهنگي و اقتصادي پاسخگو باشد نمي‌توان براي‌آن رسالتي قايل شد. با اين تعريف مي‌توان دريافت كه تمام اين حوزه‌ها نهايتا خود را در يك پارادايم كلي كه ايدئولوژيك هم هست شكل مي‌دهند. با افول موج چپ درجهان و حكمراني ليبراليسم سرمايه محور اگر چه به نظر رسيد كه عمر گفتمان‌هاي ايدئولوژيك به سر رسيده است، اما اين توهمي بيش نبود. آرزويي كه نزديك به يك قرن بر دوش كشورهاي توسعه يافته سنگيني مي‌كرد. همين عاملي شد تا برخي كشورها به سمت تعديل فلسفه وجودي خود بروند كه از دل آن نئوليبراليسم و دولتهاي رفاه شكل گرفت. بسياري ديگر از كشورهاي اروپايي كه از تاخت و تاز ماركسيسم در امان نمانده بودند بخشي از رويكرد انتقادي جنبش‌هاي چپ را حفظ كردند و بر نفوذ و گسترش عرصه عمومي با نگاه به فرديت انسان ها تاكيد كردند و به نوعي مهر ابطالي‌بر ارجحيت حوزه خصوصي بر حوزه عمومي و بالعكس آن زدند. اين نوع دولت ها با  به رسميت شناختن حوزه خصوصي به توسعه حوزه عمومي پرداختند و به نوعي به توليد حوزه‌هايي با شاخصه خرده گفتماني ( (sub discourseرسيدند اين خرده گفتمان‌ها در رقابت با يكديگر عرصه‌هاي مختلف وجودي را شكل مي‌دادند رويكرد به فلسفه‌هاي كه وجودي چون اگزيستانسياليسم جايگزين فلسفه‌هاي  ماترياليستي لنين و استالين طلايه دار آن بودند، شد. در اين پوست اندازي متاسفانه جوامعي كه تحت تاثير شديد گفتمان‌هاي محوري ( با ايدئولوژي هاي وسيع و عميق ) بودند، كمتر توانستند انسان را به عنوان محور و مبناي رويكرد گفتمان خود به رسميت بشناسند. اگر به تاريخ كشور خودمان توجه كنيم به راحتي مي‌توانيم چنين روندي را كشف كنيم. در نيم قرني كه از تسلط گفتمان چپ كلاسيك در ايران كه متاسفانه در بسياري از مواقع عملكرد اين گفتمان مغاير با منافع ملي نيز بود گذشت. روشنفكران ما هيچ گاه نتوانستند در خلق مدلي بومي كه در برگيرندگي بيشتري داشته باشد موفقيت چشمگير كسب كنند . حتي روشنفكران ترجمه‌اي ما نتوانستند از الگوهاي معقول تر گفتمان‌هاي چپ پيروي كنند كه بخشي از اين مهم را مي‌توان در فرهنگ و تاريخ استبداد‌پرور ديرينه ايران  جستجو كرد. شايد در شرايط تسلط حكومت‌هاي خود باخته به غرب گريزي از به كارگيري ايدئولوژي‌هاي سفت و سخت نبود، اما نبايد از خاطر دور داشت كه اين ايدئولوژي‌ها هم در خدمت بلوك بندي هاي جهاني بودند كه نهايتا تمام اين گفتمان‌هاي راديكال در كشور به واسطه عدم همخواني با فرهنگ، مليت و حتي قوميت‌هاي گوناگون موجود در جامعه شكست را پذيرا شدند تا بر اين نكته تاكيد كنند كه سيكل معيوب دموكراسي خواهي در ايران كماكان متصلب است.

طي سال‌هاي اخير اتفاقات قابل تاملي در حال وقوع است و آن بازگشت بخشي از بدنه دانشگاهي به گفتمان‌هاي كلاسيك لنيني يا استاليني است.

ماركس در جايي اشاره جالبي دارد و مي‌گويد هر اتفاقي در تاريخ دوبار به وقوع مي‌پيوندد بار اول تراژيك و بار دوم كميك.

 پس از تجربه تراژيك دهه شصت و افول گفتمان چپ كلاسيك نه تنها به واسطه مواجه داخلي بلكه به سبب شكست تاريخي آن، بازگشت به شعارهاي فراموش شده دهه‌هاي پيشين و آزمودن آزموده‌هاي قبلي قدري مضحك و كميك است . به خصوص اين كه پس از گذشت دهه‌ها و رشد و ايجاد گفتمان‌هاي متعدد، اين بازگشت مي‌تواند به يك فاجعه ميان گفتماني منجر شود چرا كه ظرفيت‌هاي موجود در اين رويكرد فلسفي سياسي اگر كارساز بود منجر به مرگ زودرس آن نمي‌شد. گرچه بسياري معتقدند كه هيچ‌گاه براي يك گفتمان نمي‌توان پاياني

پيش‌بيني كرد. اما يك نكته را بايد در نظر داشت و آن شرايط مكاني زماني خلق و به كارگيري يك گفتمان است. از زمان دلبري جريان چپ تاكنون يك موضوع همواره باز توليد گفتمان‌هايي با عمق و وسعت زياد كرده است و آن ساختار قدرت در كشورهاي در حال گذاراست . شايد بد نباشد اگر روشنفكران ترجمه‌اي ما اين موضوع را از ذهن دور ندارند كه شناخت فرهنگ و ساختار قدرت مقدم بر خلق يا گزينش رويكردها يا پارادايم‌هاي دم دستي است. اگر ابزار وجودي گفتمان تناسبي با مواجهه با قدرت و مهار و پاسخگو كردن نداشته باشد مطمئنا اميدي به رهايي از سيكل معيوب دموكراسي خواهي‌ حاصل نمي‌شود. اگر نگاه دموكراسي‌خواهانه در اين نحله فكري به دستاوردي ليبرالي تلقي نشود.

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 17:30 توسط هاشم| |


Design By : Night Skin