اندیشه
فرهنگی
اين جنبش ها در حال حاضر متاثر از حوادث جهاني به شکل صوري تنها به يک نمايش همگاني اکتفا کرده و ديگر توان راهبري و راهگشايي خود را چون حوادث 1968 اروپا از دست داده اند و به دنبال يک گفتمان مستقل از قدرت نيستند. يعني عملاً واکنش هاي اين جنبش ها با دوري جستن از اهداف سوسياليستي و حرکت به سمت نو محافظه کاري با رکود چشم گيري مواجه شده است. مي توان جنبش راديکالي را تجسم کرد که شکست سختي خورده است و خيزش مجدد آن محال به نظر مي رسد. باورهاي اين جنبش بيش از آنچه جدل با قدرت را سبب شود از نظر عتيقه شناسي کمي جالب توجه اند. اين پيامد مدني شدن جنبش دانشجويي در غرب است. جنبشي که از آرمانهاي عدالت طلبانه خود دست کشيده و در آغوش بي تلاطم نو محافظه کاري غرق شده است تا نکند خواب در چشم تَرَش بشکند! از آنجا که جنبش هاي دانشجويي نه در سطح نخبگان جامعه قرار مي گيرند و نه در سطح توده مردم هر نوع جا به جايي در اين جنبش آنها را در يکي از دو سطح فرو مي برد.که هر يک از دو سطح پيامد مشخص دارد. بدون ترديد عده زيادي صادقانه يا ناصادقانه به راست متمايل مي شوند و از ديدگاههاي قبلي خود به عنون ايده آليسم ابلهانه يا مؤدبانه آن کودکانه اظهار ندامت مي کنند. عده اي ديگر باورهاي خود را از سر عادت، نگراني، يا يادگار گذشته حفظ مي کنند و به هويتي تخيلي مي چسبند و خود را در معرض خطر روان پريشي متعاقب آن قرار مي دهند که متاسفانه اين روان پريشي مبتلا به بخشي از جنبش دانشجويي ما نيز شده است که بطور فانتزي به عقبه نا موزون چپ هاي استاليني و لنيني گره خورده است. گروه ديگر، گروه کوچکي هستند که به نحو علاج ناپذيري به پيروزي نهايي اميدوار است، همچنان به راه خود ادامه مي دهد و شروع جريان انقلاب را در ضعيف ترين جرقه هاي مبارزه جويي جستجو مي کند. پنداشت اين اقليت در جنبش هاي دانشجويي اين است که در حال حاضر توان گلاويز شدن با قدرت وجود ندارد و بايد منتظر فرصت نشست! مبناي تاريخي اين نحله فکري اين خواهد بود که جنبش هاي سياسي که در عين حال توده اي، مرکزي و خلاق بودند ديگر به طور کلي جايي ندارند. در حقيقت اکنون به نظر آنها ايده جنبشي که در عين حال هم مرکزي باشه وهم براندازنده يک تناقض است. بنابراين براي آنها طبيعي به نظر مي رسد که نفس توده، نيروي حاکم و وفاق اجتماعي را شيطاني تلقي نموده و هر چيزي را که به دليلي از آنها دور مي شود رمانتيزه کنند. اين در غالب موارد موضع ناراضيان جوانتر است که از لحاظ سياسي چيز زيادي از گذشته براي به خاطر سپردن ندارند، خاطره يا تجربه واقعي از سياست راديکال توده اي نداشته اند و به جاي آن تجربه فراواني از اکثريت هاي شديداً سرکوب گر دارند. اين رويکرد در دهه 40 ايران به تشکيل سازمانهاي چريکي انجاميد. زماني که جوانان بريده از جبهه ملي ايران و حزب توده راه سوم را بر گزيدند. يعني مشي مشت در مقابل مشت که همان مشي مسلحانه بود. آقاي تقي رحماني چندي پيش در سالگرد جنبش دانشجويي به بازخواني انتقادي نسبت به اين جريان سيال پرداخت که جا دارد در عين قدرداني از نوشته وي، به چند موضوع اشاره کرد. به اعتقاد وي جنبش دانشجويي در ايران در سه مقطع 1332، تجربه سال هاي 1340 و 18 تير 78 نتوانسته است به راهبردهاي کليدي چون تغيير ساختار قدرت يا دموکراتيزه کردن آن بيانجامد. چند نکته در مخالفت با اين نگاه که جنبش دانشجويي بدون دستاورد بوده را ياد آور مي شود. نخست اينکه ابتدا بايد ميزان توقع و پتانسيل جنبش هايي از اين دست را دسته بندي کرد و بر اساس واقعيات ذاتي آن به نقد عملکرد اين جريانات پرداخت. در ابتدا يادآور شدم که جنبش دانشجويي حد فاصل نخبگان و توده ها هستند اما اين بدان معنا نيست اين جريان، ملات پر کننده شکاف بين نخبگان و توده ها هستند. بلکه بايد اين جنبش را به مثابه يک گفتمان مستقل ارزيابي و ارزش گذاري کرد. جنس عدالت طلبي جريان هاي دانشجويي به اقرار نگارنده(رحماني) که به عنوان نمونه جنبش دانشجويي 1968 اروپا را مثال آورده است متفاوت با جنس گفتمان هاي عدالت محور احزاب کمونيستي جامعه خود است. به طوري نه تنها قدرت حاکمه را به عکس العمل واداشت بلکه باعث دلخوري احزاب کمونيستي نيز شد چرا که جنس عدالت طلبي جنبش دانشجويي با جنس عدالت طلبي خرده گفتمان هاي چپ متفاوت است. نقدي که من نسبت به جريانهاي چپ دانشجويي در ايران دارم دقيقاً برخاسته از عدم فهم اين تفاوت ما است. جنس عدالت طلبي جريان دانشجويي 1968حتي متفاوت با جنس عدالت طلبي جريان هاي کارگري بود. اين تفاوت و خلق يک ديسکورس متفاوت بود که باعث شد اين جريان کل اروپا و حتي آمريکا را در نوردد. يعني دقيقاً تن ندادن به دسته بندي هاي مدني آن زمان اروپا. شايد به همين دليل است که جنبش دانشجويي 1968 همچنان گل سر سبد جريانات دانشجويي باقي مانده است. حتي در سال هاي قبل و بعد 76 قدرت حاصل از اين گفتمان بود که خاتمي را بر مسند قدرت نشاند و همين توليد قدرت بود که طرح عبور از خاتمي را در 18 تير مطرح ساخت. به همين دليل تحزبي ديدن اين جنبش يعني مرگ جنبش دانشجويي و مدني کردن آن يعني افول اين جريان و شروع يک زيست انگلواره و نمايش صوري به رخ کشيدن قدرت نداشته. نکته ديگر اينکه درسه مقطع دسته بندي شده تقي رحماني هر سه جنبش به دليل عدم واقع نگري و عمق فکري عملاً به دوام قدرت حاکمه و قدرت نمايي آن و دموکراتيزه نشدن دولت ها کمک کرده اند. آنچه به نظر مي رسد اين که در مقطع نخست يعني 16آذر 32 با سرکوب دولت ملي-مردمي مرحوم مصدق جنبش دانشجويي براي عبور از رخوت سرخوردگي و ياس عمومي چاره اي نداشت که چون آذرخشي اهورايي بسوزد تا خانه را، حتي براي لحظه اي روشن کند تا چشم کور عافيت طلب آن زمان قدري طعم روشنايي را بچشد. من بر خلاف ادعاي رحماني معتقدم وجود بزرگاني چون سحابي ها، بازرگان، شريعتي و... پس از حادثه دردناک 16 آذر ثمره اين جان فشاني ها بود. فراموش نکنيم که پهلوي دوم پس از اين حماقت تاريخي در سفرش به اروپا به طور نا باورانه اي با واکنش شديد دانشجويان اروپايي مواجه شد و براي فرو نشاندن خشم دانشجويان و مردم اروپا باج هاي زيادي به پليس اروپا داد. پس عملاً در برهه نخست اين جنبش ما شاهد قوام بيشتر قدرت پهلوي نيستيم. در مرحله دوم يعني سال 40 نيز ما با يک گفتمان متفاوت مواجهيم. حزب توده، شاه را در شرايطي که خفقان بر ايران حکم فرما بود دعوت به آرامش و اصلاح ساختار مديريتي مي کرد در شرايطي که همين حزب در دهه قبل بزرگ ترين آسيب را به دولت مصدق وارد کرده بود. از سويي ديگر جنبش ملي يا مقاومت توان بازسازي خود را از دست داده بود و جبهه ملي به جزاير سرگردان و بي استراتژي و هدف درآمده بودند. دو جريان جوان با نگرشي متفاوت هرچند باز بدون استراتژي روي کار آمدند و روزني کوچک در دل شب شدند. آنچه باز يادآور استقلال ذاتي اين نوع جنبشها است در همين نکته نهفته است که قدرت سرکوبگر فرزندان ناخلف سرکوبگر متولد مي کند. يعني هر چه قدرت حاکمه با تحکم بيشتري آزادي هاي مدني را سرکوب کند جنبش دانشجويي نيز با شدت بيشتري به سرکوب قدرت حاکمه مي پردازد و برايش اين محاسبه مهم نيست که برنده کيست و بازنده کجاست! در مقطع پس از انقلاب با سرنگوني حکومت شاه جنبش دانشجويي به واسطه گفتمان قدرت مدارانه خود فضاي جديدي را ترسيم کرد. فضايي که با رفتن استبداد پهلوي به فکر ترسيم جنگ با قدرت هاي جهاني که گفتمان غالب آن زمان بود افتاد. اين خلق گفتمان ضد امپرياليستي با دلبريي که در سراسر جهان داشت منجر شد که جنبش دانشجويي حتي در تسخير سفارت آمريکا از نخبگان و سياست گذاران آن زمان پيشي بگيرد و پس از تسخير سفارت آمريکا به فکر براندازي دولت موقت به اصطلاح محافظه کار مرحوم مهندس بازرگان افتد. دولتي که در اوج بي ثباتي جهاني به دنبال خلق ثبات نسبي در کشور بود. تنها تفاوت جنبش دانشجويي در اين مقطع با مقاطع قبل در اين بود که قدرت برآمده از گفتمان اين جريان همسو با قدرت نظام سياسي پيش رفت و عملاً استقلال عمل اين جنبش نه تنها به دموکراتيزه شدن نظام سياسي ختم نشد بلکه وجود انجمن هاي اسلامي درآن زمان منجر به راديکال تر شدن عمل سياسي تصميم گيران نيز شد و هزينه هاي زيادي را به کشور، ملت و حتي حکومت تحميل کرد به طوري که پس از مدتي با فروکش کردن امواج اوليه انقلاب توان حاکميت صرف مقابله با اين جنبش و سرکوب آن شد تا استقلال نظام سياسي محفوظ بماند.در اين مقطع مي توان به پرورش طيف پيام دانشجو(گروه طبرزدي) اشاره کرد که براي تضعيف تحکيم وحدت سازماندهي مي شدند. طيفي که بعدها به عنوان اپوزيسيون شناخته شد. در اين مرحله جنبش دانشجويي تحکيم وحدت نه تنها به استقلال عملي خود نرسيد بلکه استقلال قواي حاکمه را نيز مخدوش کرده بود. در برهه سوم که من نيز به عنوان دانشجو از نزديک شاهد حوادث آن بودم پس از آن آغاز شد که حاکميت از ترس مرگ زود هنگام جنبش دانشجويي به فکر احياء آن افتاد. احيائي که در کوتاه مدت در18 تير ماه 78 جنبش دانشجويي را به کما فرو برده. جنبش دانشجويي اين بار با شعارهاي جديدي سر از بالين سردرگمي برداشت و تغيير گفتمان جهاني از سوسياليسم به ليبراليسم زمينه ظهور خاتمي را فراهم کرد. مردي که براي روزهاي طوفاني آفريده نشده بود. پس از اينکه اين جريان نتوانست دستاورد خود يعني دولت دوم خرداد 76 را با خود همراه کند دست به شورش عليه آن زد. بر خلاف نظر رحماني، معتقدم که تنها بخش انحصار طلب و اصول گراي حاکميت نبود که عرصه را براين جنبش تنگ کرد بلکه عدم همراهي خاتمي با اين جنبش زمينه افول آنرا مهيا کرد. يعني بخشي از حاکميت جنبش دانشجويي را فداي بخش ديگري از حاکميت کرد تا هزينه تحول خواهي براي کشور کاهش پيداکند. اين عدم همراهي اصلاح طلبان با مطالبات جنبش دانشجويي سيکل جديدي از تحول را براي اين جنبش رقم زد و آن فرو غلطيدن کميک بخشي از بدنه جنبش دانشجويي به سمت چپ هاي کلاسيک بود. با عمده شدن شعار عدالت در جامعه توسط دولت احمدي نژاد اينبار نوبت به طيفي رسيد که موضع ناراضيان جوانتر است که از لحاظ سياسي چيز زيادي از گذشته براي به خاطر سپردن ندارند و خاطره يا تجربه واقعي از سياست راديکال توده اي ندارند.جرياني که با فروکش کردن موج عدالت طلبي تاريخ مصرف آن نيز به پايان مي رسد چرا که اينان نخواهند توانست گفتماني در خور جغرافياي فرهنگي و ملي و چيزي متفاوت تر از اسلاف به تاريخ پيوسته خود خلق کنند. اين گفته من به معناي در نظر نگرفتن رشادتها و هزينه هاي تحميل شده به اين جريان دانشجويي نيست بلکه به معناي آزمودن را آزمون خطا مي باشد. نتيجه: به اعتقاد من جنبش دانشجويي ذاتاً به سمت مدنيت سوق پيدا نمي کند مگر آنکه زمينه هاي مدنيت توسط احزاب شکل بگيرد و روشنفکران و نخبگان بايد بتواند مختصات اين جنبش را محاسبه کنند و بعد به دنبال شريک براي خود بگردند تا مرگ جنبش دانشجويي را بي سرو صدا اعلام کنند. جنبش دانشجويي ذاتاً قدرت محور است چراکه گفتمان برآمده از آن اين مشخصه را ايجاد مي کند. و اين جريان همواره بر مبناي قدرت ها و گفتمان هاي پيراموني خود پارادايم فکري و عملي خود را مستقلاً شکل مي دهد.
راديکال ها خود را در موقعيتي مي يابند که گويي با زبان غريبي سخن مي گويند که مانند زبان افلاطوني و عشق متکلفانه آن قدر با زمان نا هماهنگ است که کسي حتي زحمت آن را به خود نمي دهد که ببينيد آيا درست بوده است يا نه.
نکته اي که به اعتقاد من رحماني به آن توجه نکرده آن است که حوزه گفتماني جنبش دانشجويي حوزه گفتماني قدرت است.يعني جريانات دانشجويي چاره اي جز خلق گفتمان قدرت محورانه ندارند و به همين دليل است که بسياري از احزاب و گروه ها به دنبال تصاحب اين جنبش هستند.
در اين مقطع جنبش دانشجويي با شعارهايي چون آزادي و جامعه مدني به خلق خرده گفتمان هايي دست زد که اين خرده گفتمان ها از طرف بخشي از حاکميت تقويت شد. اصلاح طلبان با حمايت از جنبش دانشجويي به فکر جذب اين جريان و استفاده از آن براي رسيدن به اهداف خود بود ند. غافل از اينکه ميل اين جريان خود به خلق گفتماني متفاوت با برآيند قدرتي متفاوت تر بود.
| Design By : Night Skin |


